𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪
𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪
پارت اول | «دخترِ انسانی»
ا/ت از همون لحظهای که پایش رو داخل آکادمی بلکوود گذاشت، میدونست اینجا جای آدمهای معمولی نیست.
خونآشامها، گرگینهها، الفها، پریها، جادوگرها...
اینجا هر موجودی که فکرش رو میکردی پیدا میشد.
فقط یک نفر بین اون همه موجود، ظاهراً هیچ قدرتی نداشت.
ا/ت.
و همین موضوع برای بعضیها کافی بود که فکر کنن میتونن اذیتش کنن.
ا/ت از کنار فوارهی وسط حیاط رد شد. چند نفر همونجا مشغول حرف زدن بودن که با دیدنش ساکت شدن.
یکی از دخترها پوزخند زد.
ـ این همون انسانهست؟
دوستش جواب داد:
ـ آره. شنیدم مدیر شخصاً قبولش کرده.
ـ عجیبه... لابد خیلی خودش رو مهم گرفته.
ا/ت قدمهاش رو متوقف کرد.
برگشت.
ـ چیزی گفتی؟
دختر با تعجب نگاهش کرد.
ـ با تو بودم.
ـ خب منم با توام.
چند نفر اطرافشون خندیدن.
دختر اخم کرد.
ـ فکر کردی چون خوشگلی، همه باید برات فرش قرمز پهن کنن؟
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
ـ نه. ولی حداقل انتظار دارم وقتی دربارهم حرف میزنی، انقدر آروم نباشی که مجبور شم حدس بزنم چی گفتی.
خندهی چند نفر بلندتر شد.
دختر حسابی حرصش گرفت.
ـ تو فقط یه انسانی.
ا/ت شونه بالا انداخت.
ـ خب؟
ـ اینجا به درد نمیخوری.
ا/ت لبخند زد.
ـ پس مجبور نیستی باهام حرف بزنی.
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، راه افتاد.
---
چیزی که ا/ت نمیدونست این بود که تقریباً نیمی از پسرهای حیاط از همون چند دقیقهی اول متوجهش شده بودن.
نه فقط به خاطر ظاهرش.
به خاطر اینکه برخلاف بقیه، از نگاه کردن به موجودات عجیب اطرافش نمیترسید.
یه گرگینه کنار دوستش آهسته گفت:
ـ اون جدیده؟
ـ آره.
ـ انسانه؟
ـ ظاهراً.
ـ عجب...
کمی آنطرفتر، چند پسر هم سر اینکه کدومشون اول با ا/ت حرف بزنه بحث میکردن.
ا/ت اما اصلاً حواسش به این چیزها نبود.
فقط دنبال کلاسش میگشت.
تا اینکه صدای زنگ بلند شد.
---
کلاس تقریباً پر بود.
ا/ت وارد شد و تنها صندلی خالی رو پیدا کرد.
کنار پنجره.
همین که نشست، پسری از ردیف عقب با لبخند گفت:
ـ تازهوارد؟
ا/ت برگشت.
ـ آره.
ـ اسم؟
ـ ا/ت.
ـ من جیمینم.
ـ خوشبختم.
پسر لبخند زد.
ـ منم.
قبل از اینکه حرف بیشتری بزنه، چند نفر دیگه هم خودشون رو معرفی کردن.
یکی گرگینه بود.
یکی الف.
یکی از پریها.
یکی هم جادوگر.
ا/ت با تعجب گفت:
ـ شماها چرا همتون اینقدر سریع با آدم جدید دوست میشین؟
یکی از پسرها خندید.
ـ شاید چون آدم جدیدمون خیلی جالبه.
ا/ت چشمهاشو ریز کرد.
ـ یا شاید چون من تنها انسان اینجام.
ـ اونم هست.
همه خندیدن.
ا/ت هم خندید.
اما درِ کلاس دوباره باز شد.
این بار سکوت عجیبی افتاد.
پسری وارد شد.
لباس مشکی مدرسه تنش بود و موهاش کمی روی پیشونیش ریخته بود.
آرام وارد شد، بدون اینکه به کسی توجه کنه.
یکی از بچهها آهسته گفت:
ـ جین اومد.
ا/ت فقط برای یک لحظه نگاهش کرد.
جین هم اتفاقی نگاهش به ا/ت افتاد.
و...
برای چند ثانیه، هیچکدوم چیزی نگفتن.
جین نمیدونست چرا چهرهی این دختر براش عجیب آشناست.
اما هرچی بیشتر فکر کرد، چیزی یادش نیومد.
فقط یه حس مبهم.
مثل خاطرهای که پشت یه در بسته مونده باشه.
جین نگاهش رو برداشت و رفت سر جاش نشست.
ا/ت هم بیخیال شد.
اما چند ثانیه بعد، پسری از ردیف جلویی خم شد سمت ا/ت.
ـ ا/ت؟
ـ هوم؟
ـ میخوای بعد کلاس مدرسه رو نشونت بدم؟
قبل از اینکه ا/ت جواب بده، یکی دیگه گفت:
ـ من میتونم نشونش بدم.
ـ من اول گفتم!
ـ خب منم الان گفتم!
ا/ت با تعجب به هر دوشون نگاه کرد.
ـ بچهها... من خودم میتونم راه برم.
چند نفر خندیدن.
حتی جین هم برای لحظهای لبخند زد.
اما خودش هم نمیفهمید چرا...
از وقتی ا/ت وارد کلاس شده بود، هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه نگاهش سمت پنجره میرفت.
سمت دختری که برای همه فقط یک انسان معمولی بود.
فقط یک انسان معمولی...
حداقل فعلاً. 🕯️🦋
پارت اول | «دخترِ انسانی»
ا/ت از همون لحظهای که پایش رو داخل آکادمی بلکوود گذاشت، میدونست اینجا جای آدمهای معمولی نیست.
خونآشامها، گرگینهها، الفها، پریها، جادوگرها...
اینجا هر موجودی که فکرش رو میکردی پیدا میشد.
فقط یک نفر بین اون همه موجود، ظاهراً هیچ قدرتی نداشت.
ا/ت.
و همین موضوع برای بعضیها کافی بود که فکر کنن میتونن اذیتش کنن.
ا/ت از کنار فوارهی وسط حیاط رد شد. چند نفر همونجا مشغول حرف زدن بودن که با دیدنش ساکت شدن.
یکی از دخترها پوزخند زد.
ـ این همون انسانهست؟
دوستش جواب داد:
ـ آره. شنیدم مدیر شخصاً قبولش کرده.
ـ عجیبه... لابد خیلی خودش رو مهم گرفته.
ا/ت قدمهاش رو متوقف کرد.
برگشت.
ـ چیزی گفتی؟
دختر با تعجب نگاهش کرد.
ـ با تو بودم.
ـ خب منم با توام.
چند نفر اطرافشون خندیدن.
دختر اخم کرد.
ـ فکر کردی چون خوشگلی، همه باید برات فرش قرمز پهن کنن؟
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
ـ نه. ولی حداقل انتظار دارم وقتی دربارهم حرف میزنی، انقدر آروم نباشی که مجبور شم حدس بزنم چی گفتی.
خندهی چند نفر بلندتر شد.
دختر حسابی حرصش گرفت.
ـ تو فقط یه انسانی.
ا/ت شونه بالا انداخت.
ـ خب؟
ـ اینجا به درد نمیخوری.
ا/ت لبخند زد.
ـ پس مجبور نیستی باهام حرف بزنی.
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، راه افتاد.
---
چیزی که ا/ت نمیدونست این بود که تقریباً نیمی از پسرهای حیاط از همون چند دقیقهی اول متوجهش شده بودن.
نه فقط به خاطر ظاهرش.
به خاطر اینکه برخلاف بقیه، از نگاه کردن به موجودات عجیب اطرافش نمیترسید.
یه گرگینه کنار دوستش آهسته گفت:
ـ اون جدیده؟
ـ آره.
ـ انسانه؟
ـ ظاهراً.
ـ عجب...
کمی آنطرفتر، چند پسر هم سر اینکه کدومشون اول با ا/ت حرف بزنه بحث میکردن.
ا/ت اما اصلاً حواسش به این چیزها نبود.
فقط دنبال کلاسش میگشت.
تا اینکه صدای زنگ بلند شد.
---
کلاس تقریباً پر بود.
ا/ت وارد شد و تنها صندلی خالی رو پیدا کرد.
کنار پنجره.
همین که نشست، پسری از ردیف عقب با لبخند گفت:
ـ تازهوارد؟
ا/ت برگشت.
ـ آره.
ـ اسم؟
ـ ا/ت.
ـ من جیمینم.
ـ خوشبختم.
پسر لبخند زد.
ـ منم.
قبل از اینکه حرف بیشتری بزنه، چند نفر دیگه هم خودشون رو معرفی کردن.
یکی گرگینه بود.
یکی الف.
یکی از پریها.
یکی هم جادوگر.
ا/ت با تعجب گفت:
ـ شماها چرا همتون اینقدر سریع با آدم جدید دوست میشین؟
یکی از پسرها خندید.
ـ شاید چون آدم جدیدمون خیلی جالبه.
ا/ت چشمهاشو ریز کرد.
ـ یا شاید چون من تنها انسان اینجام.
ـ اونم هست.
همه خندیدن.
ا/ت هم خندید.
اما درِ کلاس دوباره باز شد.
این بار سکوت عجیبی افتاد.
پسری وارد شد.
لباس مشکی مدرسه تنش بود و موهاش کمی روی پیشونیش ریخته بود.
آرام وارد شد، بدون اینکه به کسی توجه کنه.
یکی از بچهها آهسته گفت:
ـ جین اومد.
ا/ت فقط برای یک لحظه نگاهش کرد.
جین هم اتفاقی نگاهش به ا/ت افتاد.
و...
برای چند ثانیه، هیچکدوم چیزی نگفتن.
جین نمیدونست چرا چهرهی این دختر براش عجیب آشناست.
اما هرچی بیشتر فکر کرد، چیزی یادش نیومد.
فقط یه حس مبهم.
مثل خاطرهای که پشت یه در بسته مونده باشه.
جین نگاهش رو برداشت و رفت سر جاش نشست.
ا/ت هم بیخیال شد.
اما چند ثانیه بعد، پسری از ردیف جلویی خم شد سمت ا/ت.
ـ ا/ت؟
ـ هوم؟
ـ میخوای بعد کلاس مدرسه رو نشونت بدم؟
قبل از اینکه ا/ت جواب بده، یکی دیگه گفت:
ـ من میتونم نشونش بدم.
ـ من اول گفتم!
ـ خب منم الان گفتم!
ا/ت با تعجب به هر دوشون نگاه کرد.
ـ بچهها... من خودم میتونم راه برم.
چند نفر خندیدن.
حتی جین هم برای لحظهای لبخند زد.
اما خودش هم نمیفهمید چرا...
از وقتی ا/ت وارد کلاس شده بود، هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه نگاهش سمت پنجره میرفت.
سمت دختری که برای همه فقط یک انسان معمولی بود.
فقط یک انسان معمولی...
حداقل فعلاً. 🕯️🦋
- ۱۵۸
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط