{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشت

صبح روز بعد، سوکجین بالاخره به دانشگاه برگشت.

سرماخوردگی‌اش تقریباً خوب شده بود، اما هنوز کمی خسته به نظر می‌رسید.

وقتی وارد کلاس شد، اولین چیزی که دید...

ا/ت بود.

او مشغول نوشتن جزوه بود و متوجه ورود سوکجین نشد.

سوکجین چند لحظه همان‌جا ایستاد.

بعد به سمت صندلی خودش رفت.

ا/ت بالاخره متوجه حضورش شد.

سرش را بلند کرد.

چشم‌هایش برای لحظه‌ای روشن شد.

ـ «اومدی.»

سوکجین نشست.

ـ «آره.»

ـ «بهتری؟»

ـ «آره.»

ا/ت چند لحظه نگاهش کرد.

ـ «خوبه.»

بعد دوباره به دفترش برگشت.

سوکجین هم دفترش را باز کرد.

اما گوشه‌ی لبش برای یک لحظه بالا رفت.

نمی‌دانست چرا دیدن اینکه ا/ت از آمدنش خوشحال شده، حالش را بهتر کرده.

---

وسط کلاس، استاد یک سؤال پرسید.

هیچ‌کس جواب نمی‌داد.

ا/ت آرام دستش را بالا برد و جواب داد.

استاد لبخند زد.

ـ «درسته.»

سوکجین بدون اینکه بخواهد، لبخند زد.

دوستش که کنار او نشسته بود، متوجه شد.

ـ «چیه؟»

سوکجین نگاهش کرد.

ـ «چی؟»

ـ «هیچی.»

دوستش شانه بالا انداخت.

اما چند دقیقه بعد دوباره نگاهش کرد.

سوکجین این بار مشغول نوشتن بود.

البته خودش هم متوجه نبود که هر چند دقیقه یک‌بار نگاهش به سمت ا/ت می‌رفت.

---

بعد از کلاس، ا/ت کیفش را برداشت.

ـ «من باید برم کتابخونه.»

سوکجین گفت:

ـ «منم.»

ا/ت نگاهش کرد.

ـ «تو؟»

ـ «آره.»

ـ «برای چی؟»

ـ «کتاب می‌خوام.»

ـ «چه تصادفی.»

ـ «خیلی.»

هر دو راه افتادند.

در مسیر، ا/ت درباره‌ی پروژه حرف می‌زد.

سوکجین بیشتر گوش می‌داد.

ـ «...و بعد فکر کردم اگه بخش آخر رو این‌طوری انجام بدیم، بهتره.»

ـ «آره.»

ـ «ولی مطمئن نیستم.»

ـ «به نظرم خوبه.»

ا/ت لبخند زد.

ـ «تو همیشه این‌قدر کوتاه جواب می‌دی؟»

ـ «وقتی حرفت درست باشه، آره.»

ا/ت خندید.

سوکجین چند لحظه به او نگاه کرد.

و این بار چیزی در دلش آرام تکان خورد.

او قبلاً هم خنده‌ی ا/ت را دیده بود.

بارها.

پس چرا این بار...

صدای خنده‌اش این‌قدر خوب به نظر می‌رسید؟

نگاهش را سریع به جلو برگرداند.

---

عصر، ا/ت زودتر از کتابخانه رفت.

ـ «من دیگه می‌رم.»

ـ «باشه.»

ـ «فردا می‌بینمت.»

ـ «آره.»

ا/ت رفت.

سوکجین چند دقیقه بعد کتابش را بست.

از کتابخانه بیرون آمد.

در راهرو، ناخودآگاه دنبال ا/ت گشت.

نبود.

چند قدم دیگر رفت.

باز هم نگاه کرد.

نبود.

ایستاد.

با خودش فکر کرد:

«من دنبال چی می‌گردم؟»

همان لحظه فهمید.

دنبال او بود.

نه کتاب.

نه دوستش.

ا/ت.

سوکجین آرام خندید.

ـ «عجب...»

---

آن شب، سوکجین در اتاقش نشسته بود.

گوشی‌اش را برداشت.

چند پیام از دوستانش داشت.

اما بدون اینکه دلیل مشخصی داشته باشد، وارد صفحه‌ی گفت‌وگوی ا/ت شد.

آخرین پیام همان شب قبل بود.

«پس فردا میام که دوباره اعصابتو خرد کنم.»

سوکجین لبخند زد.

انگشتش را روی صفحه گذاشت.

نوشت:

«امروز خیلی ساکت بودی.»

چند ثانیه نگاه کرد.

پاکش کرد.

دوباره نوشت:

«فردا بعد کلاس کافه میای؟»

باز هم پاکش کرد.

گوشی را کنار گذاشت.

چند دقیقه بعد دوباره برداشت.

این بار فقط نوشت:

«رسیدی خوابگاه؟»

ارسال.

چند ثانیه بعد جواب آمد.

ا/ت:
«آره. چرا؟»

سوکجین کمی فکر کرد.

سوکجین:
«هیچی. همین‌طوری.»

ا/ت جواب داد:

«باشه 😂»

سوکجین به صفحه خیره شد.

بعد گوشی را کنار گذاشت.

روی تخت دراز کشید و به سقف نگاه کرد.

حالا دیگر نمی‌توانست انکار کند.

نبودن ا/ت در دانشگاه، امروز واقعاً برایش عجیب بود.

حرف زدن با او حالش را بهتر می‌کرد.

خنده‌اش را دوست داشت.

و عجیب‌تر از همه...

دلش می‌خواست فردا دوباره ببیندش.

سوکجین دستش را روی صورتش کشید.

ـ «من که فقط باهاش دوست شدم...»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خودش آهسته گفت:

ـ «پس چرا دلم می‌خواد همیشه کنارم باشه؟»

جوابی پیدا نکرد.

اما شاید لازم نبود هنوز جوابش را بداند.

بعضی احساس‌ها...

اول اتفاق می‌افتند،

بعد اسم پیدا می‌کنند.

🌷 ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط