...My evil angel...
...My evil angel...
پارت¹⁵
پارت اخر
🪽🔥 فصل اول: دختری که سرنوشت از او
میترسید
شب...
باران آرامی روی قلعهی دنیای زیرین میبارید.
...
ا.ت از شدت خستگی، همان شب خیلی زود خوابش برد.
...
اما در بلندترین برج قلعه...
چراغ اتاق فرمانروا هنوز روشن بود.
...
جونگکوک تنها ایستاده بود.
...
کتاب سرنوشتها روی میز سنگی قرار داشت.
...
جلد سیاه کتاب آرام میلرزید.
...
جونگکوک دستش را روی آن گذاشت.
...
_«جوابمو بده.»
...
کتاب بیحرکت ماند.
...
_«امروز چه اتفاقی افتاد؟»
...
صفحهها ناگهان با سرعت ورق خوردند.
...
خش...
خش...
خش...
...
اما...
همهی صفحهها سفید بودند.
...
جونگکوک اخم کرد.
...
_«غیرممکنه...»
...
این کتاب...
حتی مرگ خدایان را هم پیشبینی میکرد.
...
اما امروز...
برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشت.
...
در همان لحظه...
جملهای با جوهری نقرهای روی یکی از صفحهها ظاهر شد.
...
"سرنوشتی که نوشته نشود... قابل پیشبینی نیست."
...
جونگکوک با دقت به جمله خیره شد.
...
ناگهان...
جملهی دیگری زیر آن نوشته شد.
...
"دختری که باد را با اشکهایش صدا زد..."
...
"...روزی میان آسمان و دنیای زیرین تعادل را خواهد شکست."
...
چشمان قرمز جونگکوک برای لحظهای از تعجب لرزید.
...
_«ا.ت...»
...
در همان لحظه...
تمام شمعهای اتاق خاموش شدند.
...
هوای اتاق یخ کرد.
...
صدایی آرام، اما مرموز، از دل تاریکی پیچید.
...
£«فرمانروای تاریکی...»
...
جونگکوک حتی برنگشت.
...
_«خودتو نشون بده.»
...
سایهای سیاه از دیوار جدا شد.
...
نه فرشته بود...
نه شیطان.
...
فقط سایه.
...
£«سالهاست که این کتاب را نگهبانی میکنی...»
...
£«اما هیچوقت ندیدی که از نو نوشته شود.»
...
جونگکوک دستش را روی قبضه شمشیرش گذاشت.
...
_«من حوصلهی معما ندارم.»
...
سایه خندید.
...
£«آن دختر...»
...
£«از سرنوشت پیروی نمیکند.»
...
£«سرنوشت... از او پیروی خواهد کرد.»
...
جونگکوک سکوت کرد.
...
سایه ادامه داد:
£«به همین دلیل...»
...
£«بهشت از او خواهد ترسید.»
...
£«و اگر حقیقت را بفهمند...»
...
£«قبل از اینکه قدرتش کامل شود، او را خواهند کشت.»
...
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
...
سایه ناپدید شده بود.
...
جونگکوک آرام به پنجره نزدیک شد.
...
از آن بالا، حیاط قلعه دیده میشد.
...
ا.ت، ازخواب بلند شده بودو زیر باران ایستاده بود.
...
دستش را جلو آورده بود...
و با تعجب به قطرههای باران نگاه میکرد.
...
هر بار که قطرهای روی کف دستش میافتاد...
باد آرام دور او میچرخید.
...
خودش فکر میکرد این فقط یک اتفاق عادی است.
...
اما جونگکوک حقیقت را میدانست.
...
با صدایی آرام، که فقط خودش شنید، گفت:
...
_«از امروز...»
...
_«دیگه فقط آموزش دادنت کافی نیست.»
...
_«باید ازت محافظت کنم....»
...
او نمیدانست...
همان لحظه...
در دورترین نقطهی بهشت...
ناقوسی عظیم به صدا درآمد.
...
ناقوسی که فقط در یک صورت به صدا درمیآمد...
وقتی سرنوشت جهان تغییر میکرد.
...
فرشتههای بلندمرتبه با نگرانی به یکدیگر نگاه کردند.
...
و پیرترینِ آنها تنها یک جمله گفت:
...
*«او بیدار شده است...»
...
اما هیچکس هنوز نمیدانست...
این «او»...
همان فرشتهی تبعیدشدهای بود که روزی بیگناه از بهشت رانده شد.
پایان فصل اول
ادامه در فصل دوم...
فصل دوم رو بیشتر دوست دارم🤭🤭☺️😉
پارت¹⁵
پارت اخر
🪽🔥 فصل اول: دختری که سرنوشت از او
میترسید
شب...
باران آرامی روی قلعهی دنیای زیرین میبارید.
...
ا.ت از شدت خستگی، همان شب خیلی زود خوابش برد.
...
اما در بلندترین برج قلعه...
چراغ اتاق فرمانروا هنوز روشن بود.
...
جونگکوک تنها ایستاده بود.
...
کتاب سرنوشتها روی میز سنگی قرار داشت.
...
جلد سیاه کتاب آرام میلرزید.
...
جونگکوک دستش را روی آن گذاشت.
...
_«جوابمو بده.»
...
کتاب بیحرکت ماند.
...
_«امروز چه اتفاقی افتاد؟»
...
صفحهها ناگهان با سرعت ورق خوردند.
...
خش...
خش...
خش...
...
اما...
همهی صفحهها سفید بودند.
...
جونگکوک اخم کرد.
...
_«غیرممکنه...»
...
این کتاب...
حتی مرگ خدایان را هم پیشبینی میکرد.
...
اما امروز...
برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشت.
...
در همان لحظه...
جملهای با جوهری نقرهای روی یکی از صفحهها ظاهر شد.
...
"سرنوشتی که نوشته نشود... قابل پیشبینی نیست."
...
جونگکوک با دقت به جمله خیره شد.
...
ناگهان...
جملهی دیگری زیر آن نوشته شد.
...
"دختری که باد را با اشکهایش صدا زد..."
...
"...روزی میان آسمان و دنیای زیرین تعادل را خواهد شکست."
...
چشمان قرمز جونگکوک برای لحظهای از تعجب لرزید.
...
_«ا.ت...»
...
در همان لحظه...
تمام شمعهای اتاق خاموش شدند.
...
هوای اتاق یخ کرد.
...
صدایی آرام، اما مرموز، از دل تاریکی پیچید.
...
£«فرمانروای تاریکی...»
...
جونگکوک حتی برنگشت.
...
_«خودتو نشون بده.»
...
سایهای سیاه از دیوار جدا شد.
...
نه فرشته بود...
نه شیطان.
...
فقط سایه.
...
£«سالهاست که این کتاب را نگهبانی میکنی...»
...
£«اما هیچوقت ندیدی که از نو نوشته شود.»
...
جونگکوک دستش را روی قبضه شمشیرش گذاشت.
...
_«من حوصلهی معما ندارم.»
...
سایه خندید.
...
£«آن دختر...»
...
£«از سرنوشت پیروی نمیکند.»
...
£«سرنوشت... از او پیروی خواهد کرد.»
...
جونگکوک سکوت کرد.
...
سایه ادامه داد:
£«به همین دلیل...»
...
£«بهشت از او خواهد ترسید.»
...
£«و اگر حقیقت را بفهمند...»
...
£«قبل از اینکه قدرتش کامل شود، او را خواهند کشت.»
...
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
...
سایه ناپدید شده بود.
...
جونگکوک آرام به پنجره نزدیک شد.
...
از آن بالا، حیاط قلعه دیده میشد.
...
ا.ت، ازخواب بلند شده بودو زیر باران ایستاده بود.
...
دستش را جلو آورده بود...
و با تعجب به قطرههای باران نگاه میکرد.
...
هر بار که قطرهای روی کف دستش میافتاد...
باد آرام دور او میچرخید.
...
خودش فکر میکرد این فقط یک اتفاق عادی است.
...
اما جونگکوک حقیقت را میدانست.
...
با صدایی آرام، که فقط خودش شنید، گفت:
...
_«از امروز...»
...
_«دیگه فقط آموزش دادنت کافی نیست.»
...
_«باید ازت محافظت کنم....»
...
او نمیدانست...
همان لحظه...
در دورترین نقطهی بهشت...
ناقوسی عظیم به صدا درآمد.
...
ناقوسی که فقط در یک صورت به صدا درمیآمد...
وقتی سرنوشت جهان تغییر میکرد.
...
فرشتههای بلندمرتبه با نگرانی به یکدیگر نگاه کردند.
...
و پیرترینِ آنها تنها یک جمله گفت:
...
*«او بیدار شده است...»
...
اما هیچکس هنوز نمیدانست...
این «او»...
همان فرشتهی تبعیدشدهای بود که روزی بیگناه از بهشت رانده شد.
پایان فصل اول
ادامه در فصل دوم...
فصل دوم رو بیشتر دوست دارم🤭🤭☺️😉
- ۱.۱k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط