p12

خون اشام من
شب، سنگین‌تر از همیشه بود و بجنگل پر از سایه های رقصان بود ، همچین پناهگاهی در دلِ تاریکی، نورِ لرزانِ فانوس‌ها را به بیرون می‌پاشید. اون کتابِ قدیمی، رویِ میزِ چوبی هنوز مونده بود و حروفِ ناآشنایِ آن، انگار زمزمه‌ای باستانی همه جا رو پر می‌کردند. نگاهِ تک‌تکِ اعضا ، به من ثابت بود؛ نگاهی که ترکیبی از انتظار، نگرانی، و عشقی عمیق را در خودش داشت.

نامجون، با انگشتاش رویِ خطوطِ پیچیده‌یِ یکی از صفحاتِ کتاب، مسیرِ داستانی را دنبال می‌کرد. «اینجا درباره‌یِ «نگهبانانِ پیمان» نوشته شده. کسانی که وظیفه‌شون حفظِ تعادل بینِ دنیایِ ما و دنیایِ انسان‌ها بوده. و این پیمان، با خونی بسته شده که قرار بود از نسلِ تو جریان پیدا کنه.»

جین، با نگاهی متفکرانه به آینه‌یِ کوچکی که بر دیوارِ کلبه آویزان بود، گفت: «هر کدوم از ما، یه گذشته‌ای داریم که با این پیمان گره خورده. گذشته‌ای پر از پستی و بلندی، پر از عشق‌هایِ ممنوعه و قربانی‌هایِ بزرگ.»

شوگا، با صدایی که انگار از فاصله‌ای دور می‌آمد، : «تو فقط یک میراثی برای ما نیستی. تو کلیدِ بازگشتِ تعادلی هستی که سال‌هاست گم شده. نفرینی که باعثِ فراموشیِ تو شد، بخشی از تاریخِ ما رو هم پاک کرد. و حالا... تو داری اون تاریخ رو دوباره زنده می‌کنی.»

جی‌هوپ، با شور و هیجانی که همیشه در وجودش موج می‌زد، سعی کرد تا حسِ انرژیِ مثبت را به فضا بیاورد. «این یه فرصته! فرصتی برایِ فهمیدنِ اینکه کی هستی و چه قدرتی داری. این کتاب، نقشه راهِ توئه.»

جیمین، با نگاهی دزدانه به آینه، زمزمه کرد: «ولی هر آینه‌ای، دو رو داره. یه رو، حقیقت رو نشون می‌ده و یه رو... سایه‌هایِ پنهان رو.» منظورش را نفهمیدم، اما حسِ عجیب و غریبی در وجودم پیچید.

تهیونگ، با چشمانی که انگار رازهایِ عمیق‌تری را می‌دید، گفت: «گاهی اوقات، قوی‌ترین دشمنِ ما، خودمون هستیم. ترس‌هامون، تردیدهامون... و سایه‌هایی که از گذشته به دنبالمون می‌کشن.»

ناگهان، توجهِ همه به آینه‌یِ دیوار جلب شد. تصویرِ من در آینه، کمی متفاوت بود. انگار که هاله‌ای تیره دورِ وجودم را گرفته بود و نگاهِ درونِ آینه، نه نگاهِ من، که نگاهِ کسی دیگر بود. کسی که شباهتِ عجیبی به من داشت، اما چشمانش سرد و بی‌رحم بود.

جونگ‌کوک، با قدم‌هایی استوار به سمتِ آینه رفت. «این... این سایه‌یِ نفرینه. همون که باعثِ فراموشیِ تو شد. داره دوباره بیدار می‌شه.» او دستش را به سمتِ آینه دراز کرد، اما قبل از اینکه لمسش کند، تصویرِ درونِ آینه، با لبخندی شیطانی، محو شد.

احساس کردم که چیزی در وجودم تغییر کرده است. انگار که بخشی از من، هنوز در آن تاریکیِ فراموشی گیر افتاده بود و حالا، نیرویی دیگر سعی داشت آن را به سمتِ خود بکشد. ترس، دوباره داشت در وجودم ریشه میکرد... اما این بار، متفاوت بود. ترسی از خودم، از آن سایه‌یِ درونِ آینه، و از انتخابِ سختی که در پیش رو داشتم.

«اون سایه... کیه؟» پرسیدم، صدایم لرزان بود.

نامجون، با چهره‌ای جدی، گفت: «اون، نیمه‌یِ تاریکِ توئه. بخشی که نفرین سعی در کنترلش داشت. و حالا که داری قدرتت رو بیدار می‌کنی، اون هم داره بیدار می‌شه. تو باید بینِ نوری که ما بهت می‌دیم، و تاریکی‌ای که درونت هست، یکی رو انتخاب کنی.»

حس کردم که در میانِ عشقی که آن‌ها به من می‌دادند و سایه‌ای که درونم احساس می‌کردم، گیر افتاده‌ام. پیمانِ خون، آیینِ قدیمی، و حالا سایه‌هایِ گذشته... همه داشتند من رو به سمتِ چالشی بزرگتر سوق(نمیدونم درست یا نه😂) می‌دادند.
دیدگاه ها (۰)

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

پیمان نقره ای

### 🌑 پارت نهم: سوختنِ خاطراتهوا سنگین شده بود، انگار اکسیژن...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

ادامه ی قسمت دوم رمان هفتمین سایه

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط