{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌ها

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌ها
ساعت از ۳ صبح گذشته بود. مانیتورها تنها منبعِ نورِ اتاق بودند و سایه‌هایِ کشیده‌یِ ا.ت رو رویِ دیوارهایِ فلزی می‌انداختند. سرِ ا.ت از تحلیلِ کدهایِ رمزگذاری‌شده‌یِ سندیکایِ سکوت به شدت درد می‌کرد. اون داشت رویِ یک الگوریتمِ دفاعی کار می‌کرد که حتی برایِ خودش هم پیچیده بود.

ناگهان، صدایِ باز شدنِ درِ سنگینِ اتاقِ کنترل، سکوت رو شکست. ا.ت حتی سرش رو هم بلند نکرد. می‌دونست کیه. فقط یونگی بود که جرأت می‌کرد این ساعت از شب به حریمِ امنیتی‌ش وارد بشه.

یونگی وارد شد. کتِش رو درآورده بود و آستین‌هایِ پیراهنِ سفیدش رو تا آرنج بالا زده بود. تویِ دستش یه لیوانِ قهوه‌یِ داغ بود. بدونِ اینکه حرفی بزنه، لیوان رو رویِ میز کنارِ دستِ ا.ت گذاشت.

ا.ت با تعجب نگاهش رو از مانیتور گرفت و به یونگی نگاه کرد. یونگی لبه‌یِ میز نشست و به مانیتور خیره شد. فضایِ بینشون سنگین بود، اما این بار اون سرمایِ کشنده‌یِ قبل رو نداشت.یونگی با صدایِ بم و خش‌دارش پرسید: «هنوز داری رویِ لایه‌یِ سومِ فایروال کار می‌کنی؟»

ا.ت که غافلگیر شده بود، جواب داد: «آره. سیستمِ امنیتیِ تو خیلی قدیمیه. دارم سعی می‌کنم کدهاش رو بازنویسی کنم تا نفوذپذیریش به صفر برسه.»

یونگی یه تایِ ابروش رو بالا انداخت و به ا.ت نگاه کرد. نگاهش دیگه اون نگاهِ سرد و بی‌تفاوت نبود؛ یه جورِ خاصی کنجکاو بود. ا.ت حس کرد ضربانِ قلبش تندتر شد. یونگی خیلی بهش نزدیک بود؛ اون‌قدر نزدیک که می‌تونست گرمایِ تنش رو حس کنه.

یونگی دستش رو به سمتِ مانیتور دراز کرد تا چیزی رو نشون بده، اما دستش لحظه‌ای رویِ دستِ ا.ت که رویِ میز بود، موند. پوستِ سردِ یونگی رویِ دستِ ا.ت، مثلِ یه جرقه بود. ا.ت شوکه دستش رو عقب کشید، اما یونگی واکنشی نشون نداد؛ فقط لبخندِ محوی زد که انگار تا حالا هیچ‌کس اون رو ندیده بود.

یونگی آروم گفت: «هیچ‌کس تا حالا جرأت نکرده بود بهم بگهسیستمم قدیمیه. بقیه فقط می‌لرزیدن و اطاعت می‌کردن.» اون خم شد و چهرش رو به ا.ت نزدیک‌تر کرد. «تو متفاوت‌ترین چیزی هستی که تا حالا واردِ این عمارت شده، ا.ت.»

یونگی بدونِ اینکه جمله‌اش رو تموم کنه، از اتاق خارج شد. ا.ت تویِ سکوتِ مطلقِ اتاق موند. بویِ عطرِ تلخِ یونگی هنوز تویِ فضا پیچیده بود. اون می‌دونست که با اون لمسِ کوتاه و اون نگاه، مرزهایِ حفاظتیِ یونگی شروع به ترک خوردن کرده بود… و شاید مرزهایِ حفاظتیِ قلبِ خودش هم همین‌طور.
[پایان پارت ۴]
دیدگاه ها (۱)

قفس سفید مخملی

فاصله یک لبخند تا جنون

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط