part:19

🦋 ˚₊‧🌷‧₊˚ 🦋

رمان: «تا وقتی که عاشقت شدم»
پارت ۱۹

╭────── 🌸🦋🌸 ──────╮

«چند لحظه بعد، بستنی‌م تموم شد و رفتیم سوار ماشین شدیم. اصلاً یادمون نبود که قرار بود بریم مهمونی!»

«با استرس رو به تهیونگ کردم و گفتم:»

×: تهیونگگگگگگگگگ! «با داد»

&: ایییییی! کر شدم!

×: وایــــی، ببخشید!

&: اشکالی نداره. حالا چی می‌خواستی بگی؟

×: آهان! می‌خواستم بگم ساعت چهار بریم خونه‌. ما. دخترا باید برای مهمونی امشب بریم آرایشگاه.

&: باشه، بریم.

🌷 ───────── 🦋 ───────── 🌷

«رفتیم سمت ماشین. تهیونگ در رو برام باز کرد و من نشستم.»

×: متشکرم، شاهزاده!

&: خواهش می‌کنم، بانوی من.

«هاااا؟! الان چرا گفت بانوی من؟!»

«همین یه جمله برام عجیب بود. نمی‌دونستم چرا از وقتی امروز با هم بیرون اومده بودیم، رفتارش این‌قدر تغییر کرده بود.»

🦋 ˚₊‧🌸‧₊˚ 🦋

«نشستم توی ماشین. در طول مسیر هیچ صحبتی بینمون شکل نگرفت تا اینکه بالاخره به خونه رسیدیم.»

«با هم وارد خونه شدیم.»

«همین که وارد شدیم، غرغرهای بچه‌ها شروع شد.»

«رینا از یه طرف و کوک از اون طرف شروع کردن به غر زدن.»

$: شماها کجایید؟! ما وقت آرایشگاه داریم!

کوک: یک ساعته منتظر شما هستیم!

«من و تهیونگ فقط به هم نگاه کردیم و  هردو همزمان خندیدیم .»

🌸🦋🌷✨🦋🌷🌙🦋🌸

𓆩♡𓆪 ادامه دارد... 𓆩♡𓆪

╰────── 🦋🌷🦋 ──────╯
دیدگاه ها (۱۲)

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐 ── 𓆩 🤍 𓆪╭─━━━━━━━━━━━━─╮🚗 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🚗╰─━━━...

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

پارت ۱۹ (هنوز توی فلش بگ‌ تهکوکه)«نمیخوای بشینی پسرکم؟؟»«حتم...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part22از روصندلی پاشد منم پاشدممن:مامان میرسو...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨★𝒑𝒂𝒓𝒕¹⁷ویو انیاخیلیییی حوصله سر بر بود منتظر بو...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط