پارت ۱۹
پارت ۱۹
(هنوز توی فلش بگ تهکوکه)
«نمیخوای بشینی پسرکم؟؟»
«حتماا»
صندلی را کمی عقب برد و من روش نشستم.
«مرسیی..»
«خواهش میکنم قلبم...بخور نوش جونت»
شروع به خوردن کردم اروم غذا رو میجویدم و هر از گاهی که تشنه ام میشد نوشابه ای میخوردم.
مدتی گذشت.
ساعت نزدیکای ۱۰ شب بود شاممون تموم شده بود و هنوز نشسته بودیم.
«تهیونگ ازت ممنونم...امروز بهترین شب زندگیم بود.»
«قربونت برم منننن»
«خدا نکنه»
«ببینم نظرت درباره دیت فیلم چیه؟؟»
«دیت فیلم؟»
«اره...(با خجالت)بیا بریم خونه من و فیلم ببینیم.»
«چه ژانری؟؟»
«هرچی شما بگی»
«ترسناااک»
«مطمعنی؟...نمیترسی؟؟»
«نوووچ»
«پس بزن که بریم»
بلند شدیم و سوار آسانسور شدیم و به همون طبقه کلوپ و درب خروجی رسیدیم.
ولی یعنی من چشم بسته پنج تا طبقه گذروندم؟ یا خدااا
نفسی بیرون دادم تهیونگ توی اون کلوپ پول شام و طبقه تزیینات رو حساب کرد و باهم به سمت ماشین رفتیم در ماشین رو برام باز کرد.
«ممنونم تهیونگ»
«خواهش میکنم نفسم»
تهیونگ سوار ماشین شد. باهم به سمت عمارت راه افتادیم.
مدتی بعد به عمارت رسیدیم.
خیلی بزرگ بود.
لبخندی زدم تهیونگ جلو رفت و در را باز کرد خونه از درون واقعا مناسب با صفا بود. تهیونگ به طبقه بالا رفت و چند دقیقه بعد برگشت لباسی جلوی من گرفت.
«برو بالا و لباساتو رو عوض کن تا من میز خوراکی رو بچینم...»
باشه ای گفتم و آروم قدم برداشتم و با خجالت طبقه بالا رفتم.
دوتا اتاق وجود داشت اونی که درش بود اتاق تهیونگ بود و اونی که روش نوشته بود اتاق مهمان برای مهمان بود.
یعنی شب اگر موقعی موندم قرار توی اتاق تهیونگ بخوابم؟؟ واییی
سرم رو تکون دادم وارد اتاق تهیونگ شدم همچیزش یک دست ست بود.
لباس هایش را عوض کردم و طبقه پایین رفتم.
«من برگشتمم»
(صفحه دوم: خونه تهیونگ)
(هنوز توی فلش بگ تهکوکه)
«نمیخوای بشینی پسرکم؟؟»
«حتماا»
صندلی را کمی عقب برد و من روش نشستم.
«مرسیی..»
«خواهش میکنم قلبم...بخور نوش جونت»
شروع به خوردن کردم اروم غذا رو میجویدم و هر از گاهی که تشنه ام میشد نوشابه ای میخوردم.
مدتی گذشت.
ساعت نزدیکای ۱۰ شب بود شاممون تموم شده بود و هنوز نشسته بودیم.
«تهیونگ ازت ممنونم...امروز بهترین شب زندگیم بود.»
«قربونت برم منننن»
«خدا نکنه»
«ببینم نظرت درباره دیت فیلم چیه؟؟»
«دیت فیلم؟»
«اره...(با خجالت)بیا بریم خونه من و فیلم ببینیم.»
«چه ژانری؟؟»
«هرچی شما بگی»
«ترسناااک»
«مطمعنی؟...نمیترسی؟؟»
«نوووچ»
«پس بزن که بریم»
بلند شدیم و سوار آسانسور شدیم و به همون طبقه کلوپ و درب خروجی رسیدیم.
ولی یعنی من چشم بسته پنج تا طبقه گذروندم؟ یا خدااا
نفسی بیرون دادم تهیونگ توی اون کلوپ پول شام و طبقه تزیینات رو حساب کرد و باهم به سمت ماشین رفتیم در ماشین رو برام باز کرد.
«ممنونم تهیونگ»
«خواهش میکنم نفسم»
تهیونگ سوار ماشین شد. باهم به سمت عمارت راه افتادیم.
مدتی بعد به عمارت رسیدیم.
خیلی بزرگ بود.
لبخندی زدم تهیونگ جلو رفت و در را باز کرد خونه از درون واقعا مناسب با صفا بود. تهیونگ به طبقه بالا رفت و چند دقیقه بعد برگشت لباسی جلوی من گرفت.
«برو بالا و لباساتو رو عوض کن تا من میز خوراکی رو بچینم...»
باشه ای گفتم و آروم قدم برداشتم و با خجالت طبقه بالا رفتم.
دوتا اتاق وجود داشت اونی که درش بود اتاق تهیونگ بود و اونی که روش نوشته بود اتاق مهمان برای مهمان بود.
یعنی شب اگر موقعی موندم قرار توی اتاق تهیونگ بخوابم؟؟ واییی
سرم رو تکون دادم وارد اتاق تهیونگ شدم همچیزش یک دست ست بود.
لباس هایش را عوض کردم و طبقه پایین رفتم.
«من برگشتمم»
(صفحه دوم: خونه تهیونگ)
- ۴۰
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط