{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

پارت ۱۵ | انتخاب

رینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود.

«اگر می‌خواهی جونگکوک زنده بماند، دفترچه را تحویل بده.»

قلبش تند می‌زد.

صدای دستگیره هنوز از پشت در می‌آمد.

جونگکوک آرام پرسید:

— چی شده؟

رینا گوشی را به طرفش گرفت.

چند ثانیه بعد، جونگکوک گفت:

— این فقط یه تهدید نیست.

— می‌دونم.

— می‌خوان دفترچه رو.

رینا دفترچه را محکم‌تر در دستش گرفت.

— پس نباید بهشون بدیم.

جونگکوک نگاهش کرد.

— حتی اگه به خاطرش اتفاقی برای من بیفته؟

رینا با ناراحتی گفت:

— این حرفو نزن.

— رینا...

— گفتم نزن!

صدایش در اتاق پیچید.

برای چند لحظه هر دو ساکت ماندند.

بعد جونگکوک آرام‌تر گفت:

— تو نباید به خاطر من خودتو وارد این ماجرا کنی.

رینا نگاهش کرد.

— من از اول به خاطر تو اینجا نبودم.

مکث کرد.

— به خاطر حقیقت بودم.

چشم‌هایش روی دفترچه افتاد.

— ولی الان دیگه فقط حقیقت برام مهم نیست.

جونگکوک چیزی نگفت.

رینا ادامه داد:

— تو هم توی این ماجرا هستی. پس تا وقتی حقیقت رو پیدا نکردیم، تنهات نمی‌ذارم.

برای اولین بار، نگاه جونگکوک نرم شد.

— باشه.

همان لحظه در باز شد.

دو نفر وارد اتاق شدند.

یکی از آنها گفت:

— دفترچه رو بذار روی میز.

رینا عقب رفت.

جونگکوک جلوی او ایستاد.

مرد دوباره گفت:

— ما دنبال دردسر نیستیم. فقط دفترچه رو می‌خوایم.

رینا آرام پرسید:

— چه کسی شما رو فرستاده؟

مرد جواب نداد.

رینا لبخند کوتاهی زد.

— پس خودتون هم نمی‌دونید داخلش چیه.

مرد لحظه‌ای مکث کرد.

همین کافی بود.

رینا سریع دفترچه را داخل کیفش گذاشت.

جونگکوک دست رینا را گرفت.

— از این طرف.

هر دو از در پشتی اتاق خارج شدند و وارد راهروی باریکی شدند.

راهرو به حیاط پشتی عمارت می‌رسید.

وقتی از در بیرون آمدند، باران دوباره شروع شده بود.

رینا نفس‌نفس‌زنان گفت:

— حالا کجا؟

جونگکوک جواب داد:

— جایی که هیچ‌کس انتظارش رو نداره.

چند دقیقه بعد، آنها به خانه‌ای کوچک در حاشیه‌ی شهر رسیدند.

رینا با تعجب پرسید:

— اینجا کجاست؟

جونگکوک در را باز کرد.

— خونه‌ی قدیمی مادربزرگمه.

رینا وارد شد.

روی دیوار، عکس‌های قدیمی خانواده آویزان بود.

اما یک عکس توجهش را جلب کرد.

همان دختر جوانی که در عکس عمارت دیده بود.

رینا جلو رفت.

پایین عکس، یک اسم نوشته شده بود:

«سارا.»

جونگکوک پشت سرش ایستاد.

رینا پرسید:

— سارا کیه؟

جونگکوک آرام جواب داد:

— خواهرمه.

رینا برگشت.

— چی؟

جونگکوک به عکس خیره شد.

— همه فکر می‌کردن سال‌ها پیش از این خانواده رفته.

رینا آهسته پرسید:

— ولی تو می‌دونی کجاست؟

جونگکوک سکوت کرد.

بعد گفت:

— نه.

در همان لحظه صدای افتادن چیزی از طبقه‌ی بالا آمد.

هر دو به سقف نگاه کردند.

رینا آهسته گفت:

— فکر کنم تو این خونه تنها نیستیم.

جونگکوک سرش را بالا آورد.

و صدای زنی از طبقه‌ی بالا شنیده شد:

— بالاخره برگشتی، جونگکوک.

جونگکوک خشک‌اش زد.

رینا به او نگاه کرد.

صدای زن دوباره آمد:

— و این بار... دخترِ او رو هم با خودت آوردی.

رینا نفسش را حبس کرد.

سارا زنده بود.
دیدگاه ها (۰)

🍷 شراب قرمزپارت ۱۶ | سارارینا چند ثانیه فقط به پله‌ها خیره م...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۷ | آخرین نشانیباران شدیدتر شده بود.رینا کن...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۴ | نامه‌ی مادررینا هنوز نامه را در دستش نگ...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۳ | سایه‌ی خیانترینا هنوز به پیام روی گوشی ...

🍷 شراب قرمزقسمت چهارم: صدای پشت دررینا تمام شب نتوانست بخواب...

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

🍷 Red Wineپارت ۲۵ — نامهرینا چند بار جمله‌ی روی کاغذ را خوان...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط