×قسمت هشتم×پارت سه
×قسمت هشتم×پارت سه
سپهر لبخند خبیثی زد و گفت:از همون شب ماکان با همه خربودنش میگفت این ایمان از فرشته بدش نمیادا
اخه ایمان مارو چه به دختر
کلا انتی گِرله
فرشته خندید و گفت:خب
سپهر توام دست به کار شدیا
چقد به هم میاین
بعد با دست و چشم و ابرو به سحر اشاره کرد
یهو سحر و سپهر همزمان جبهه گرفتن و گفتن-نه نه
اصلا اینطور نیست
خندیدم و گفتم:اره خب
فرشته مگه گوشای ما مخملی نیست!؟
_چرا به خدا
بعدمبا لبخند خبیثی دست فرشته رو گرفتم و از اونجا دور شدیم
سپهرو سحر هنوز داشتن سعی میکردن مارو قانع کنن که اینجوری نیست
رفتیم سمت بوفه و فرشته کنار میزی نشست
منم با یه ظرف کیک و شیر رفتم و کنارش نشستم
_کارمو زیاد کردی دختر
الان من باید تورو به همه دوستام معرفی کنم
_میشناسمشون که
میلاد و ماکان وسپهر
کسه دیگه ای هم هست!؟
_اره یدونه دیگم هست
اسمش ع..
گوشیم زنگ خورد
جملمو نیمه کاره گذاشتمو و تلفنو جواب دادم
چه حلال زاده
علی بود
_الو
_الو ایمان
_سلام کجایی!؟کلاست تموم شد!؟
_اره تموم شد فقط ایمان
من میرم خونه
_خونه واسه چی!؟
_مامانم زنگ زده میگه دکتر وقت گرفته
باید ببرم برسونمش
بابا نیست
شاید واسه کلاس بعدی بیام
_باشه داداش
_فلا
_خدافز
تلفنو که قطع کردم فرشته پرسید:کی بود ایمان!؟
خواستم جوابشو بدم که صدای جیغ یه دختر بهم اجازه نداد
_فرشتهـــــــــــــــ
فرشته با شک و تعجب سرشو به طرفصدا چرخوند و وقتی چشمش به اون دختره افتاد جیغش رفت هوا
_ستاااااااااااااااااااااااااااره
از روی میز بلندشد و پرید تو بغل اون دختره
بعد از کلی بغل کردن راضیشدن بشینن
هردوشون سر میز کنار هم نشستن
فرشته رو به دختره گفت:احمق دلم واست اندازه فسقلیشده بود عوضی
_هنوزمبیشعوری
_زهرمار
کدوم گوری بودی این همه مدت!؟
نمیگی فرشته از غمت خل میشه میمیره میبرنش سرد خونه میبندنش میره بهشت زهرا خاکش میکنن عذاب وجدان میگیرید!؟
حرفاش ناراحتم کرد:عه..فرشته!!
توجهشون بهم جلب شد
دختره با چشم و ابرو از فرشته پرسید من کیم
فرشته هم گفت:اهان
یادم رفت معرفی کنم
ایمان ستاره
ستاره ایمان
ستاره دوست صمیمی صمیمی صمیمیه دوران بچگیمه و هنوزم هست
بعد اینکه رفت فرانسه دیگه ندیدمش
اخه شمارش عوض شده بود و منم سیمکارتمو عوض کرده بودم
هیچ خبری از هم نداشتیم تا الان
ایمانم که...
_نمیخواد بگی
فهمیدم
فرشته قدر ایمانتو بدون
کم پسری پیدا نمیشه حوصله ور ور کردنای توروداشته باشه
_دستت درد نکنه
خندیدم و گفتم:منم باید قدر فرشتمو بدونم
هیچ دختری هم پیدا نمیشه که اندازه فرشته حرف بزنه
فرشته خندید و گفت:دیوونه منی
دلم قنج رفت
از مهربونیاش
از وجودش
کاش همیشه باهام باشه
یکم دیگه که با ستاره اشنا شدیم کلاساشروع شد
فرشته هم رشته علی بود
هنوزم نتونسته بودم به همدیگه معرفیشون کنم
بیشتر کلاساشم با علی بود
اینجوری خوبه
حداقل میگم علی مواظبش باشه
به هیشکی اندازه علی اعتماد ندارم که
سپهر لبخند خبیثی زد و گفت:از همون شب ماکان با همه خربودنش میگفت این ایمان از فرشته بدش نمیادا
اخه ایمان مارو چه به دختر
کلا انتی گِرله
فرشته خندید و گفت:خب
سپهر توام دست به کار شدیا
چقد به هم میاین
بعد با دست و چشم و ابرو به سحر اشاره کرد
یهو سحر و سپهر همزمان جبهه گرفتن و گفتن-نه نه
اصلا اینطور نیست
خندیدم و گفتم:اره خب
فرشته مگه گوشای ما مخملی نیست!؟
_چرا به خدا
بعدمبا لبخند خبیثی دست فرشته رو گرفتم و از اونجا دور شدیم
سپهرو سحر هنوز داشتن سعی میکردن مارو قانع کنن که اینجوری نیست
رفتیم سمت بوفه و فرشته کنار میزی نشست
منم با یه ظرف کیک و شیر رفتم و کنارش نشستم
_کارمو زیاد کردی دختر
الان من باید تورو به همه دوستام معرفی کنم
_میشناسمشون که
میلاد و ماکان وسپهر
کسه دیگه ای هم هست!؟
_اره یدونه دیگم هست
اسمش ع..
گوشیم زنگ خورد
جملمو نیمه کاره گذاشتمو و تلفنو جواب دادم
چه حلال زاده
علی بود
_الو
_الو ایمان
_سلام کجایی!؟کلاست تموم شد!؟
_اره تموم شد فقط ایمان
من میرم خونه
_خونه واسه چی!؟
_مامانم زنگ زده میگه دکتر وقت گرفته
باید ببرم برسونمش
بابا نیست
شاید واسه کلاس بعدی بیام
_باشه داداش
_فلا
_خدافز
تلفنو که قطع کردم فرشته پرسید:کی بود ایمان!؟
خواستم جوابشو بدم که صدای جیغ یه دختر بهم اجازه نداد
_فرشتهـــــــــــــــ
فرشته با شک و تعجب سرشو به طرفصدا چرخوند و وقتی چشمش به اون دختره افتاد جیغش رفت هوا
_ستاااااااااااااااااااااااااااره
از روی میز بلندشد و پرید تو بغل اون دختره
بعد از کلی بغل کردن راضیشدن بشینن
هردوشون سر میز کنار هم نشستن
فرشته رو به دختره گفت:احمق دلم واست اندازه فسقلیشده بود عوضی
_هنوزمبیشعوری
_زهرمار
کدوم گوری بودی این همه مدت!؟
نمیگی فرشته از غمت خل میشه میمیره میبرنش سرد خونه میبندنش میره بهشت زهرا خاکش میکنن عذاب وجدان میگیرید!؟
حرفاش ناراحتم کرد:عه..فرشته!!
توجهشون بهم جلب شد
دختره با چشم و ابرو از فرشته پرسید من کیم
فرشته هم گفت:اهان
یادم رفت معرفی کنم
ایمان ستاره
ستاره ایمان
ستاره دوست صمیمی صمیمی صمیمیه دوران بچگیمه و هنوزم هست
بعد اینکه رفت فرانسه دیگه ندیدمش
اخه شمارش عوض شده بود و منم سیمکارتمو عوض کرده بودم
هیچ خبری از هم نداشتیم تا الان
ایمانم که...
_نمیخواد بگی
فهمیدم
فرشته قدر ایمانتو بدون
کم پسری پیدا نمیشه حوصله ور ور کردنای توروداشته باشه
_دستت درد نکنه
خندیدم و گفتم:منم باید قدر فرشتمو بدونم
هیچ دختری هم پیدا نمیشه که اندازه فرشته حرف بزنه
فرشته خندید و گفت:دیوونه منی
دلم قنج رفت
از مهربونیاش
از وجودش
کاش همیشه باهام باشه
یکم دیگه که با ستاره اشنا شدیم کلاساشروع شد
فرشته هم رشته علی بود
هنوزم نتونسته بودم به همدیگه معرفیشون کنم
بیشتر کلاساشم با علی بود
اینجوری خوبه
حداقل میگم علی مواظبش باشه
به هیشکی اندازه علی اعتماد ندارم که
- ۵.۰k
- ۱۹ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط