I'm not jealous
I'm not jealous
part 66
حرصی گفتم
+برای هر کی جز من باشه گوشاشو از جا در میارم
_چشم خانم حسود
حرصی تر از قبل ادامه دادم
+من حسود نیستم
_باشه تو راست میگی
+معلومه که راست میگم
_اون موقع که نیو بیمارستان گفتی همه اش یه بازی بود چشمات پر از اشک شده بود و دستات میلرزید علاوه بر اون معلوم بود داری دروغ میگی چون اون حرفا چیزی جز دیالوگ های یک فیلم کلیشه ای نبودن
+واقعا؟؟اینقدر؟
این دفعه اومدم پایین تر و سرمو روی پاهاش گذاشتم
_بیشتر از اونچه که فکر میکنی..هر روز آمار کاراتو از سومی میگرفتم..ولی جرعت نمیکردم بپرسم که دوست پسر داری یا نه..یا تا چه حد پیش رفتی..تا اینکه یه روز برگشتم کره
به اینجا که رسید زبونشو توی لپش فرو کرد و حرصی لب زد
_اومدم اینجا و دیدم داری یه پسر رو میبوسی...
چشمام گرد شد
وای یعنی اونم دیده بود
بیچاره بچم حق داشت سمتم نیاد
مال من که از مال اون بدتر بود
_اولش میخواستم بکشمش..دلم میخواست زبونشو و لباشو ببرم که هیچ وقت یادش نیاد طعم لبات چه مزه ای داشت..پس رفتم و حسابی کتکش زدم
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
+پس برای همین بود...
لبخند مینجی کشی زد و ادامه داد
_اره یک کتک حسابی بهش زدم
_بعدش یکی یکی هر پسری رو که باهاش سر قرار میرفتی سر به نیست کردم
پشمام ریخته بود
پس برای همین بود اونا قرار رو کنسل میکردن
همیشه فکر میکردم اونا هم شرایطی مثل من دارن
+ازت ممنونم..در مورد اسم ایوان ؟نکنه تو همون؟؟
_آره من همون پسر سعولی ناشناس هستم..در واقع..اول تهیونگ میخواست سرکارت بزاره..پس با گوشی اون و شماره ی من یه اکانت ساختیم..بعدش..بعدش اون برنامه رو روی گوشی خودم نصب کردم..وقتی اونجا باهات چت میکردیم احساس کردم شخصیت خیلی باحالی داری
چشمکی زدم و گفتم
+پس روم کراش زدی؟
همانطور که داشت موهامو نوازش میکرد خندید و گفت
_دقیقا..بعدش که کم کم باهات حرف زدم بهت وابسته شدم..تا اینکه گفتی میخواین بیاین سعول و من رو ببینی..اگه یک درصد تهیونگ میفهمید که هنوزم با خواهرش دارم چت میکنم مطمئنا دوستیمون بهم میخورد..اونجوری تو رو هم محدود میکرد و نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم
+پس برای همین عاف زدی؟
_آره..اون روز که توی پارک دیدمت دوست داشتم بهت اعتراف کنم..منتظر یک فرصت بودم که به سمتت بیام..وقتی روی اون سکو نشستی افتادی تصمیم گرفتم بگیرمت ولی مثل اینکه ناموفق بود..بعدش که دیدمت یادم اومد تو من رو نمیشناسی..پس فرار کردم
خندیدم و گفتم
+خدایا فکرشم نمیکردم همچین چیزی باشه
سرشو کج کرد و کیوت پرسید
_پس از اون لاو استوری هایی دوست داری که پسره دختره رو نجات میده؟
بلند شدم و لباشو بوسیدم
+نه از اونایی دوست دارم که پسره سریع تر و عمیق تر از دختره عاشق میشه و اون رو با تمام وجود برای خودش میخواد
_نه از اونایی که میخوان فقط خوشبختی عشقشون رو ببین؟
+شاید برای شخصیت دوم اره ولی این در مورد جونگکوک من صدق نمیکنه
همینجوری که داشتیم بهم دل و قلوه میدادیم یهو یه دختر به سمتمون اومد و رو به جونگکوک کرد و گفت
؟ببخشید شما دوست دختر ندارین؟
حلقه ام رو به سمتش گرفتم و رسما کردم تو چشماش
حرصی در حالی که توی ذهنم داشتم موهای دختره رو میکشیدم لب زدم
+نه..ولی زن داره..زنش هم بفهمه پشه ی ماده ای دور اموالش میچرخه کاری میکنه که برای همه درس عبرت بشه
دختره صورتش توهم رفت و گفت
؟ایش باشه چرا اینجور میکنی برای خودت اصلا نخواستیم
+نه بیا تروخدا بخواه..دختره ی ایکبیری شیبال سگی کصافت زباله ی توالتی..
در حالی که داشتم اون دختره رو مورد عنایت قرار میدادیم جونگکوک شونه ام رو ماساژ داد و گفت
_عزیزم آروم باش من مال خودتم..هر چند حسودی کردنت خیلی کیوته
عصبی گفتم
+من حسود نیستم فقط میخوام تو رو بدزدم و جایی زندانی کنم که هیچ کس نبینت
خوشبختی حتما توی سریع رسیدن به عشق نیست
گاهی باید صبر کرد که خوشبختی رو پیدا کرد
ولی خوشبختی من فقط توی جمله ی بودن با جونگکوک توصیف میشه
چه توی زندگی های بعدیش قاتل باشه چه بودایی چه گدا باشه چه پادشاه تا وقتی اون جونگکوکه من خوشبختم
تا وقتی میدونم عاشق هم هستیم میدونم سخت ترین روزای زندگیم هم با اون بهترین روز هامه
نمیتونم بگم این داستان تموم شد و ما به خوشی زندگی کردیم
خیلی مشکلات توی زندگیمون پیش اومد و فراز و نشیب های زیادی توی زندگی داشتیم
ولی چون چیزی به اسم عشق بینمون وجود داشت توانایی مقابله با همه شون رو داشتیم
داستان ما شاید توی این چند خط پایانی برای شما به اتمام برسه ولی هیچ وقت برای من تموم نمیشه
مثل عشقمون به هم که قابل اندازه گیری نیست
_پایان
part 66
حرصی گفتم
+برای هر کی جز من باشه گوشاشو از جا در میارم
_چشم خانم حسود
حرصی تر از قبل ادامه دادم
+من حسود نیستم
_باشه تو راست میگی
+معلومه که راست میگم
_اون موقع که نیو بیمارستان گفتی همه اش یه بازی بود چشمات پر از اشک شده بود و دستات میلرزید علاوه بر اون معلوم بود داری دروغ میگی چون اون حرفا چیزی جز دیالوگ های یک فیلم کلیشه ای نبودن
+واقعا؟؟اینقدر؟
این دفعه اومدم پایین تر و سرمو روی پاهاش گذاشتم
_بیشتر از اونچه که فکر میکنی..هر روز آمار کاراتو از سومی میگرفتم..ولی جرعت نمیکردم بپرسم که دوست پسر داری یا نه..یا تا چه حد پیش رفتی..تا اینکه یه روز برگشتم کره
به اینجا که رسید زبونشو توی لپش فرو کرد و حرصی لب زد
_اومدم اینجا و دیدم داری یه پسر رو میبوسی...
چشمام گرد شد
وای یعنی اونم دیده بود
بیچاره بچم حق داشت سمتم نیاد
مال من که از مال اون بدتر بود
_اولش میخواستم بکشمش..دلم میخواست زبونشو و لباشو ببرم که هیچ وقت یادش نیاد طعم لبات چه مزه ای داشت..پس رفتم و حسابی کتکش زدم
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
+پس برای همین بود...
لبخند مینجی کشی زد و ادامه داد
_اره یک کتک حسابی بهش زدم
_بعدش یکی یکی هر پسری رو که باهاش سر قرار میرفتی سر به نیست کردم
پشمام ریخته بود
پس برای همین بود اونا قرار رو کنسل میکردن
همیشه فکر میکردم اونا هم شرایطی مثل من دارن
+ازت ممنونم..در مورد اسم ایوان ؟نکنه تو همون؟؟
_آره من همون پسر سعولی ناشناس هستم..در واقع..اول تهیونگ میخواست سرکارت بزاره..پس با گوشی اون و شماره ی من یه اکانت ساختیم..بعدش..بعدش اون برنامه رو روی گوشی خودم نصب کردم..وقتی اونجا باهات چت میکردیم احساس کردم شخصیت خیلی باحالی داری
چشمکی زدم و گفتم
+پس روم کراش زدی؟
همانطور که داشت موهامو نوازش میکرد خندید و گفت
_دقیقا..بعدش که کم کم باهات حرف زدم بهت وابسته شدم..تا اینکه گفتی میخواین بیاین سعول و من رو ببینی..اگه یک درصد تهیونگ میفهمید که هنوزم با خواهرش دارم چت میکنم مطمئنا دوستیمون بهم میخورد..اونجوری تو رو هم محدود میکرد و نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم
+پس برای همین عاف زدی؟
_آره..اون روز که توی پارک دیدمت دوست داشتم بهت اعتراف کنم..منتظر یک فرصت بودم که به سمتت بیام..وقتی روی اون سکو نشستی افتادی تصمیم گرفتم بگیرمت ولی مثل اینکه ناموفق بود..بعدش که دیدمت یادم اومد تو من رو نمیشناسی..پس فرار کردم
خندیدم و گفتم
+خدایا فکرشم نمیکردم همچین چیزی باشه
سرشو کج کرد و کیوت پرسید
_پس از اون لاو استوری هایی دوست داری که پسره دختره رو نجات میده؟
بلند شدم و لباشو بوسیدم
+نه از اونایی دوست دارم که پسره سریع تر و عمیق تر از دختره عاشق میشه و اون رو با تمام وجود برای خودش میخواد
_نه از اونایی که میخوان فقط خوشبختی عشقشون رو ببین؟
+شاید برای شخصیت دوم اره ولی این در مورد جونگکوک من صدق نمیکنه
همینجوری که داشتیم بهم دل و قلوه میدادیم یهو یه دختر به سمتمون اومد و رو به جونگکوک کرد و گفت
؟ببخشید شما دوست دختر ندارین؟
حلقه ام رو به سمتش گرفتم و رسما کردم تو چشماش
حرصی در حالی که توی ذهنم داشتم موهای دختره رو میکشیدم لب زدم
+نه..ولی زن داره..زنش هم بفهمه پشه ی ماده ای دور اموالش میچرخه کاری میکنه که برای همه درس عبرت بشه
دختره صورتش توهم رفت و گفت
؟ایش باشه چرا اینجور میکنی برای خودت اصلا نخواستیم
+نه بیا تروخدا بخواه..دختره ی ایکبیری شیبال سگی کصافت زباله ی توالتی..
در حالی که داشتم اون دختره رو مورد عنایت قرار میدادیم جونگکوک شونه ام رو ماساژ داد و گفت
_عزیزم آروم باش من مال خودتم..هر چند حسودی کردنت خیلی کیوته
عصبی گفتم
+من حسود نیستم فقط میخوام تو رو بدزدم و جایی زندانی کنم که هیچ کس نبینت
خوشبختی حتما توی سریع رسیدن به عشق نیست
گاهی باید صبر کرد که خوشبختی رو پیدا کرد
ولی خوشبختی من فقط توی جمله ی بودن با جونگکوک توصیف میشه
چه توی زندگی های بعدیش قاتل باشه چه بودایی چه گدا باشه چه پادشاه تا وقتی اون جونگکوکه من خوشبختم
تا وقتی میدونم عاشق هم هستیم میدونم سخت ترین روزای زندگیم هم با اون بهترین روز هامه
نمیتونم بگم این داستان تموم شد و ما به خوشی زندگی کردیم
خیلی مشکلات توی زندگیمون پیش اومد و فراز و نشیب های زیادی توی زندگی داشتیم
ولی چون چیزی به اسم عشق بینمون وجود داشت توانایی مقابله با همه شون رو داشتیم
داستان ما شاید توی این چند خط پایانی برای شما به اتمام برسه ولی هیچ وقت برای من تموم نمیشه
مثل عشقمون به هم که قابل اندازه گیری نیست
_پایان
- ۳.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط