کپشنننن😫🎀
کپشنننن😫🎀
عروسک من😈🔞
پارت پنجاه و هفت
"فرشته"
+وای نِلی چقدر خرید میکنی
نِلی لب برچید
-بوسس بهتت بیا تو هم برای شوهرت بخر
منظورش از شوهرم نیک بود ما حتی پامون به کلیسا نرسیده چه برسه شوهرن باشه پوفی کشیدم
که چشمم به یه دستبند مشکی خورد ست بودش
نمیدونم به خودم و نیک فرصت بدم یا نه
رفتم سمت دستبنده روی هر دوتا دستبند فرشته بود
اخه چقدر ناز
یهو نِلی از پشت اومد نزدیکم
+زن داداش نگاه چی میکنی
چشمش به دستبند خورد که لب برچید
-اخی ولی نیک خیلی از اینجور دستبند هارو نمیندازه
غیر از اینه زن ذلیل باشه
خندیدم که یه دختر با چشمای درشت سبز و بینی و لب عملی نزدیکمون شد
نِلی یکم اخم کرد که دختره چسبید بهش
و بغلش کرد
-سلام نِلی
نِلی اونو از خودش جدا کرد و لب برچید
-سلام باربارا
بارابارا نگاهش افتاد به من و دستشو دراز کرد ولب برچید
-باربارام
لبخند ریزی زدم و دستشو گرفتم
+فرشته
به نِلی نگاهش افتاد و لب زد
-دوست جدیدته
-نه عزیزم زن داداشمه
بارابارا یکم اخم کرد و لب زد
-نیک ازدواج کرده
-اره الان میشه تنهامون بزاری
بارابارا نگاه اخمی بهم انداخت و ازمون دور شد
چش بود هرچی بیخیالش جعبه رو گرفتم که نِلی گفتش
-این زنیکه بی شعور هنوزم بهم میچسبه
همونطور که جعبه رو روی میز گذاشتم لب برچیدم
-چرا اخه
نِلی اخم کرد و لب برچید
-بیخیال بریم دیگه شب شدش با اینکه تو چیزی
نخریدی
+نمیخوام نلی فقط بریم
-باشه
سوار ماشین شدیم و راننده ماشینو حرکت داد به لطف
نلی کشور خودمو از نزدیک شناختم
...
رسیدیم کاخ بزرگ نیکولای ولی خبری ازش نبود نمیدونم چمه
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
لایک کنید و کامنت بزارید😈🎀
عروسک من😈🔞
پارت پنجاه و هفت
"فرشته"
+وای نِلی چقدر خرید میکنی
نِلی لب برچید
-بوسس بهتت بیا تو هم برای شوهرت بخر
منظورش از شوهرم نیک بود ما حتی پامون به کلیسا نرسیده چه برسه شوهرن باشه پوفی کشیدم
که چشمم به یه دستبند مشکی خورد ست بودش
نمیدونم به خودم و نیک فرصت بدم یا نه
رفتم سمت دستبنده روی هر دوتا دستبند فرشته بود
اخه چقدر ناز
یهو نِلی از پشت اومد نزدیکم
+زن داداش نگاه چی میکنی
چشمش به دستبند خورد که لب برچید
-اخی ولی نیک خیلی از اینجور دستبند هارو نمیندازه
غیر از اینه زن ذلیل باشه
خندیدم که یه دختر با چشمای درشت سبز و بینی و لب عملی نزدیکمون شد
نِلی یکم اخم کرد که دختره چسبید بهش
و بغلش کرد
-سلام نِلی
نِلی اونو از خودش جدا کرد و لب برچید
-سلام باربارا
بارابارا نگاهش افتاد به من و دستشو دراز کرد ولب برچید
-باربارام
لبخند ریزی زدم و دستشو گرفتم
+فرشته
به نِلی نگاهش افتاد و لب زد
-دوست جدیدته
-نه عزیزم زن داداشمه
بارابارا یکم اخم کرد و لب زد
-نیک ازدواج کرده
-اره الان میشه تنهامون بزاری
بارابارا نگاه اخمی بهم انداخت و ازمون دور شد
چش بود هرچی بیخیالش جعبه رو گرفتم که نِلی گفتش
-این زنیکه بی شعور هنوزم بهم میچسبه
همونطور که جعبه رو روی میز گذاشتم لب برچیدم
-چرا اخه
نِلی اخم کرد و لب برچید
-بیخیال بریم دیگه شب شدش با اینکه تو چیزی
نخریدی
+نمیخوام نلی فقط بریم
-باشه
سوار ماشین شدیم و راننده ماشینو حرکت داد به لطف
نلی کشور خودمو از نزدیک شناختم
...
رسیدیم کاخ بزرگ نیکولای ولی خبری ازش نبود نمیدونم چمه
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
لایک کنید و کامنت بزارید😈🎀
- ۷۵۶
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط