{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهمونی خطرناک

مهمونی خطرناک

پارت:25

ویو ات

بابام با اخم به جونگ کوک نگاه میکرد و کوک هم با همون قیافه جدی همیشگیش روبه روش وایساده بود

یعنی یکی نیست بهشون بگه خب بابا یکم لبخند بزنین قرار نیست همدیگه رو بخورین کههه

کوک دستش رو جلو برد و گفت:
جئون جونگ کوک هستم، خوشبختم

بابام یه نگاه به دستش انداخت و بعد باهاش دست داد و گفت:
منم پدر ات هستم، بفرمایید داخل

کوک قبل از اینکه وارد بشه یه نگاه بهم انداخت و آروم گفت:
سلام پرنسسم

لبخند کوچیکی زدم و زیر لب گفتم:
سلاممم

همین که وارد خونه شدیم بابام به سمت مبل‌ها رفت و گفت:
بفرمایید بشینید

کوک خیلی ریلکس روی مبل نشست و منم کنارش نشستم

بابام روبه‌رومون نشست و دستاشو توی هم قفل کرد

بابام یه نگاه به من انداخت و گفت:
ات میتونی بری برامون چایی بیاری؟

با حالت شکاکی بهش نگاه کردم و گفتم:
بابا منو میخوای بفرستی دنبال نخود سیاه؟؟

بابای ات: دخترم بحث نکن..برو

باشه ای گفتم و رفتم توی آشپزخونه

"ویو نویسنده"

رفتن ات جو رو سنگین میکرد

جونگ کوک میدونست این قرار ملاقات یه قرار ساده نیست
پس خودش رو از قبل برای هرچیزی آماده کرده بود

بلاخره پدر ات دهن باز کرد و با لحن جدی و سردی گفت:
خب چندتا سوال ازت دارم

درهمین هین ات با سینی چایی برگشت
سینی رو روی میز گذاشت و دوباره کنار جونگ کوک نشست

جونگ کوک نفس عمیقی کشید و گفت:
بفرمایید گوش میدم

پدر ات حالا با لحنی سردتر از قبل گفت:
اگه یک روز قرار باشه بین امپراطوری وسیعی که ساختی و دختر من یکیو انتخاب کنی چه کسی رو انتخاب میکنی؟

جونگ کوک کمی مکث کرد

همین مکث کافی بود تا ات به شک بیوفته
شکی که میتونست به همه چیز پایان بده

اما اون مکث دوام زیادی نداشت
جونگ کوک اونقدر عاشقِ معشوقش بود که حتی نمیخواست فکر کنه پس خیلی قاطع روبه پدر ات گفت:
امپراطوری رو میتونم دوباره بدست بیارم یا اصلا دوباره میسازمش...اما دختر شما برای من فقط یک بار اتفاق میوفته

پس فکر کنم جواب مشخصه مگه نه؟؟

دیگه شکی وجود نداشت
ات کاملا راضی از انتخابش لبخندی زد و به پدرش نگاه کرد

اولین باری بود که میدید پدرش حرفی برای گفتن نداره
و این بیشتر امیدوارش میکرد

پدر ات سرش رو پایین انداخت و گفت:
اما من هنوزم بهت اعتماد ندارم...باید درباراش فکر کنم

جونگ کوک:پس امیدوارم بتونم اعتمادتون رو جلب کنم

پدر ات ابرویی بالا انداخت و گفت:
حالا اگه بازم اعتماد منو جلب نکنی یا من اجازه ندم چی؟

جونگ کوک که از این سوال یهویی جا خورده بود سری تکون داد و گفت:
اون موقع اونقدر پافشاری میکنم تا بلاخره راضی بشید

پدر ات کم نیاورد و دوباره گفت:
حالا اگه بگم ات باید با یک نفر دیگه ازدواج کنه چی؟

همین یک دونه سوال کافی بود تا جونگ کوک به همه احتمالات ممکن فکر کنه

تصور از دست دادن معشوقش باعث میشد بخاد همه آدما رو بکشه
نفس عمیقی کشید و گفت:
نمیخوام بی ادبی کنم آقای کیم اما همسر ات یا منم یا هیچکس
اگه ات نتونه برای من باشه برای کس دیگه ای هم نمیتونه باشه

ات به وضوح میتونست احساس کنه پروانه های توی قلبش به پرواز در اومدن

همیشه برای داشتن این مرد به خودش افتخار میکرد
اون قلب کسی رو بدست آورده که بقیه حتی نمیدونستن که این مرد هم احساسات داره

اما شاید امروز آخرین روزی باشه که مردم جئون جونگ کوک رو به عنوان یه مافیای ترسناک میبینن

شاید امروز اخرین روزی باشه که مردم از جئون بزرگ حساب میبرن

در همین حال که سکوت عجیبی فضا رو پر کرده بود
گوشی جونگ کوک به لرزه در اومد

گوشیش رو باز کرد و با یه پیام ناشناس روبه‌رو شد
پیامی که میتونست استخون های جئون بزرگ رو به لرزه دربیاره

صفحه گوشیش رو باز کرد و پیام رو خوند:
[اگه نمیخوای دختره بمیره ازش دور بمون...جئون!! ]

پیامی تهدید وار به همراه عکسی از معشوقش توی حیاط خونه پدرش

همین کافی بود تا آرامشش رو از دست بده
پس تمام مدت معشوقش زیر نظر دشمنانش بوده....

ادامه دارد....

امیدوارم خوشتون بیاد.....بای بای🫠🍓✨️
دیدگاه ها (۲)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

پارت ۱۹۵

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

از نفرت تا عشق پارت معرفیشخصیت های اصلی: جئون جونگ کوک ، لی ...

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

مقدمه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط