{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

True Love①②

True Love①②

ا/ت
با یه تیپ ساده ولی قشنگ رفتم پایین. تهیونگ تو ماشین منتظرم بود. تا در رو باز کردم و نشستم با یه لبخند شیطون نگاهم کرد و گفت: چطوری دوست‌دختر فراری من؟
از خجالت خندیدم و با دست زدم به بازوش: تهیونگ! قرار شد دیگه اون قضیه رو یادآوری نکنی!
خندید و ماشین رو روشن کرد. رفتیم یه کافه خیلی دنج و قشنگ. هوا عالی بود و همه‌چیز مثل یه خواب به نظر می‌رسید. وقتی قهوه‌هامون رو آوردن، دستام رو دور ماگ گرمم حلقه کردم و با یه نگاه جدی بهش خیره شدم.

ا/ت: خب آقای دکتر کیم... دیشب یه قولی بهم دادی. گفتی کم‌کم از خودت و خانوادت برام میگی. من گوشم باهاته.
تهیونگ: (یه لحظه جا خورد، ولی سریع خودش رو جمع‌وجور کرد و لبخند زد) خب... از کجا شروع کنم؟
ا/ت: از خانوادت بگو. پدر و مادرت کجان؟ چیکار می‌کنن؟

تهیونگ
وقتی این سوال رو پرسید حس کردم یه سنگ سنگین افتاد رو سینه‌ام چطور می‌تونستم بگم پدرم به خاطر خانواده‌ی تو زیر خاکه و مادرم روز و شب به خونِت تشنه‌ست؟ مجبور بودم دروغ بگم یه دروغ کثیف به چشمای معصومش
تهیونگ: (با یه لبخند ساختگی) خانواده‌ام... خب اونا آدمای خیلی معمولی‌ان. پدر و مادرم چند سال پیش رفتن خارج از کشور زندگی می‌کنن. یه زندگی آروم و بی‌دردسر دارن و منم اینجا تنها موندم تا درسم رو بخونم و مطبم رو راه بندازم چیزِ خیلی هیجان‌انگیزی تو گذشته‌ام نیست که بخوام تعریف کنم.
ا/ت: (با چشمایی که از مهربونی برق می‌زد دستم رو گرفت) اوه... پس حتماً خیلی دلت براشون تنگ میشه. قول میدم از این به بعد نذارم احساس تنهایی کنی.
حرفش مثل یه تیر رفت تو قلبم. چقدر این دختر پاک بود و من چقدر داشتم با احساساتش بازی می‌کردم.


همان شب
رستوران

تهیونگ
رو‌به‌روی لیا نشسته بودم. دختری که از مدت‌ها پیش با هم تو رابطه بودیم و از کل نقشه انتقام مادرم خبر داشت. لیا یه لیوان شراب تو دستش بود و با اون نگاه مغرور و همیشگیش بهم خیره شده بود.

لیا: خب عزیزم بگو ببینم... اوضاع با اون دختره‌ی احمق چطور پیش میره؟ شنیدم بالاخره باهاش قرار گذاشتی
تهیونگ: (یه قلپ از نوشیدنیم خوردم و سرم رو تکون دادم) آره... همه‌چیز طبق نقشه پیش میره.
لیا: (پوزخند زد و کمی خم شد سمت میز) عالیه. می‌خوام کاری کنی که تا خرخره عاشق و وابسته‌ات بشه. بعد که حسابی خام شد، یه جوری ولش کن و دلش رو بشکن که خون گریه کنه. می‌تونی حتی جلوی بقیه تحقیرش کنی... اون دختره‌ی رقت‌انگیز حقشه که نابود بشه.
نگاهم رو از لیا دزدیدم و به میز خیره شدم. حرفاش داشت حالم رو به هم می‌زد. تو ذهنم ناخودآگاه شروع کردم به مقایسه کردن لیا و ا/ت. چطور یه دختر می‌تونست نسبت به هم‌جنس خودش این‌قدر بی‌رحم و کینه‌ای باشه؟ لیا با این همه آرایش و لباسای گرون‌قیمت درونش چقدر تاریک و زشت بود؛ اما ا/ت... ا/ت با اون صورت ساده و چشمای غمگینش چقدر مهربون و بی‌ریا بود.

با خودم فکر کردم: ا/ت که گناهی نداره... اون فقط یه قربانیه. کسی که باعث سکته و مرگ پدرم شد، پدربزرگ و مادربزرگش بودن نه اون دخترِ معصوم که خودش از بچگی یتیم شده و هزارتا تروما داره
دلم می‌خواست همون لحظه سر لیا داد بزنم و بگم خفه شه اما نمی‌تونستم. من یه ماموریت داشتم خواسته مادرم و انتقام خون پدرم چیزی نبود که بتونم به خاطر احساساتم نادیده‌اش بگیرم
بغضم رو قورت دادم نقاب بی‌تفاوتی زدم به صورتم و با یه لبخند سرد به لیا نگاه کردم.
تهیونگ: نگران نباش عزیزم... می‌دونم دارم چیکار می‌کنم. قراره بدجوری تاوان پس بده.
لیا خندید و جامش رو به جامم زد، اما من تو دلم داشتم هزار بار از ا/ت عذرخواهی می‌کردم.

#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۰)

True Love①③دو ماه از شروع رابطه‌مون گذشته بود. تو این دو ماه...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

True Love①⓪تهیونگنگاهم رو از چشماش دزدیدم و به انعکاس نور چر...

part 7. three hearts, one love

True Love④تهیونگ: باید دوباره از اول توضیح بدید که اون شب چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط