{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم )
پارت ۵۶۳

با عجله و امیدواری تند رفتم سمت تلفن..
هول شماره رو نگام کردم.
خودشه..
تند با شوق جواب دادم: بله..
جیمین: - سلام الا خانوم
با ذوق :گفتم سلام.. خوبي ؟ رسيدي؟
جیمین اره. من همین الان رسیدم.. تو خوبی؟
با لبخند گفتم اره..خوبم..
جیمین سرفه اي زد و گفت من الان دارم میرم هتل. احتمالا فردا تونستم باز بهت زنگ میزنم... لطفا خیلی مراقب خودت باش... تو هم همین طور..بیشتر زنگ بزن... نگران میشم...
سکوتی کرد و بعد گفت هر وقت که بتونم..
سرفه اي زد و گفت برات پرتقال اب گرفتم...بخور...باشه؟
با ذوق و متعجب :گفتم کي گرفتی؟ اصلا نفهمیدم
جیمین، : - صبح که خواب بودي..
با عشق گفتم مرسي
جیمین :-بهم فك نكن...
لبخندم شل شد..
کاش میتونستم..
درمونده نفسمو بیرون دادم.
سرفه اي زد و گفت اسم پسرونه یادت نره دختر خانوم نرم خندیدم و گفتم باشه آقا پسر..مینویسم.. جیمین روز خوبي داشته باشي..خدافظ مرسي.. منتظرتم... خدافظ...
و با لبخند و پر انرژي قطع کردم.
حتي شنيدن صداش بهم انرژي و جوون میداد. دفترچه و خودکاري برداشتم و رفتم سر یخچال که متوجه بطري شيشه اي شفافي شدم که پر از آب پرتقال طبيعي بود.. لبخند زدم و یه لیوان براي خودم ریختم و پشت میز نشستم و مشغول نوشتن اسم پسرونه شدم.
از اینکه میخواست منم تو انتخاب اسمش كمك كنم خيلي خوشحال
بودم.
این حقی که بهم میداد برام خيلي محترم و لذت بخش بود..
فقط دو روز از رفتنش گذشته بود و دوبارم زنگ زده بود اما دلم
خيلي براش تنگ شده بود..
خيلي زياد..
انگار قلبم از جا کنده شده بود و با جیمین جاي نامعلومي بود..
نگرانش بودم دلم از دوریش گرفته بود
دلم پر میکشید براش
به فرد نگاه کردم که دستمالی به سرش بسته بود و داشت دیوار اتاق رو رنگ میزد و زیر لب آهنگي رو زمزمه میکرد و گرفته گفتم: يعني شرکت تبلیغات انقدر سفر کاري داره؟
نیکول از کنارم که جلوی در رو صندلی نشسته بودم رد شد و رفت تو اتاق و قلموشو به دیوار زد و گفت نمیدونم من تو اینجور کارا تجربه
ندارم
و سوالي گفت:هر ٤تا ديوار رو ابي بزنيم؟
نه به نظرم اون دیوار روبرويي رو تقريبا ابي كاربني بزنيم.. بعد تخت بچه رو بهش تکیه میدیم. این ۳ تا رو سفید و پایینش یه نوار باريك ابي كاربني..
دیدگاه ها (۷)

وقتی بهت خیانت میکنه (اسمات)pاخرویو جیمین خب امروز باید یکار...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 125・⁠]⁠ᕗبا خنده و به زور خود...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

هیچ وقت از خودم خوشم نیومده هیچوقت چون همیشه تو همچی افتضاح ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط