{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_66
#اهورا
یک ماهی گذشته بود که اومده بودم خارج..
هر روز و هر ساعت حال پناه رو از سکینه خانوم می‌پرسیدم.‌.
دلم خیلی براش تنگ شده بود .‌.
تو این یکماه در مورد پناه با همه صحبت کرده بودم ..
با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم..
با دیدن اسم اشکان سریع زدم رو پاسخ ‌‌..
ذوق زده لب زد:
+داداش بزرگه عاشق شده؟!
_سالی ی بار هم زنگ نمیزنی بی معرفت!
با شیطنت لب زد:
+گفتم دیگه داداشم میخواد دوماد بشه قلبشو نشکنم!
_ اشکان! دلم خونه داداش خیلی میخوامش..
غر زد:
+ مرد حسابی اگر میخوایش چرا رفتی آمریکا ؟
_همینطوری!
+خبب یکمم از زنداداشمم تعریف کن بینم!
_او..اون!خیلیی خاصهه..!!
+اووو..بدجوری دلتو برده هاا!
_آره..
+من فردا میرم خونت ببینم چطور دختریه که انقدر تورو عاشق خودش کرده!
کلافه غریدم:
_ اشکانن! نبینم رفتی خونم هاا
+ نمیخورمش که ! می‌خوام زنداداشمو ببینم فقط..
فریاد زدم:
_خفه شو اشکان!
خنده ای کرد:
+کر شدممم..
_ به مامان و بابا چیزی نمیگی هاا!
خودت میری و ده دقیقه میشینی بعد مثل بچه آدم بر میگردی .. فهمیدی ؟
خندون لب زد:
+بله قربان!
#پناه
روز هام تکراری می‌گذشت..
دیدگاه ها (۱۳)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_65با دستم هلی به کتابخونه دا...

دستتون به حمایت نمیره؟متاسفانه منم دستم به پارت نمیره🌷نیم سا...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_47دستشو گرفتم کشیدمش بیرون ت...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_52ورقه روی میز کنار تخت گذاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط