we
we
s2
part 12
نیک: چی شد؟!
ویلیام: چرا دستگاه صداش عوض شد؟!
پرستار: آروم باشید، چیزی نشده. ضربان قلبش تغییر کرده، احتمالاً داره به هوش میاد.
هانا: یعنی بیدار میشه؟!
پرستار: احتمال زیاد، بله. ولی لطفاً همه بیرون منتظر بمونید.
لیرا: من مادرشم!
پرستار: میدونم، ولی فقط یک نفر میتونه داخل بمونه.
لیرا: من میمونم.
ویلیام: لیرا...
لیرا: تو بمون اینجا، من میرم پیش دخترم.
سریع وارد اتاق شدم و در پشت سرم بستم*
لیون:نیک چند لحظه به در خیره موند*نیک... اون حالش خوبه
نیک: هوم؟
لیون: خوبی؟
نیک: نه
هانا: نیک...
نیک: تو چرا اون حرف لباس رو زدی؟!
هانا: یک لحظه هول شدم خبب
نیک: یه چیزی میگفتی که حداقل قابل باور باشه!
هانا: خب تو هم خودت وسطش گیر کردی بودی!
لیون: بچهها بس کنید دیگه. الان مهم اینه که مایا داره به هوش میاد.
ویلیام هنوز به در اتاق خیره بود.*
ویلیام: ولی یه چیزی عجیبه.
نیک: چی؟
ویلیام: امکان نداره بره جنگل و خودشو زخمی کرده باشه
حتما یک اتفاقی افتاده
نیک: ...
ویلیام:باید ببینیم
نگاهم رو به نیک دوختم*
ویلیام: نیک، مطمئنی چیزی نیست که من باید بدونم؟
نیک: بابا گفتم که... سر غذا بحثمون شد. همین.
ویلیام: مطمئنی فقط اینه؟
نیک: آره.
ویلیام: هرچی تو بگی
لیون: عمو، الان واقعاً وقت فکر کردن به این چیزا نیست. مایا وقتی بیدار بشه خودش همهچیو میگه.
ویلیام: امیدوارم.
*داخل اتاق*
مایا:*وقتی چشمامو باز کردم اولش همه جا رو تار دیدم و سردرد و سرگیجه داشتم
وقتی به خودم اومدم دیدم مامانم اینجاس*..
لیرا: مایا؟!
مایا چند بار پلک زد و به سقف خیره شد.*
دخترم... صدای منو میشنوی؟
مایا: مامان...من کجام؟! چه جوری اومدی اینجا؟
لیرا: آره عزیزم، خودمم.. اینجا بیمارستانه وقتی پیدات کردیم بیهوش بودی
مایا:*همچی یادم اومد*... بابا
لیرا: چی؟
مایا: همچی زیر سر باباس
بابا اومده بیرون مامان..اون..اون تو جنگله
لیرا: چی میگی عزیزم خیالت راحت اون تو زندا...
مایا: مامان چرا حرفمو باور نمیکنی؟! میگم اون این بلا رو سرم اورده
لیرا:..
s2
part 12
نیک: چی شد؟!
ویلیام: چرا دستگاه صداش عوض شد؟!
پرستار: آروم باشید، چیزی نشده. ضربان قلبش تغییر کرده، احتمالاً داره به هوش میاد.
هانا: یعنی بیدار میشه؟!
پرستار: احتمال زیاد، بله. ولی لطفاً همه بیرون منتظر بمونید.
لیرا: من مادرشم!
پرستار: میدونم، ولی فقط یک نفر میتونه داخل بمونه.
لیرا: من میمونم.
ویلیام: لیرا...
لیرا: تو بمون اینجا، من میرم پیش دخترم.
سریع وارد اتاق شدم و در پشت سرم بستم*
لیون:نیک چند لحظه به در خیره موند*نیک... اون حالش خوبه
نیک: هوم؟
لیون: خوبی؟
نیک: نه
هانا: نیک...
نیک: تو چرا اون حرف لباس رو زدی؟!
هانا: یک لحظه هول شدم خبب
نیک: یه چیزی میگفتی که حداقل قابل باور باشه!
هانا: خب تو هم خودت وسطش گیر کردی بودی!
لیون: بچهها بس کنید دیگه. الان مهم اینه که مایا داره به هوش میاد.
ویلیام هنوز به در اتاق خیره بود.*
ویلیام: ولی یه چیزی عجیبه.
نیک: چی؟
ویلیام: امکان نداره بره جنگل و خودشو زخمی کرده باشه
حتما یک اتفاقی افتاده
نیک: ...
ویلیام:باید ببینیم
نگاهم رو به نیک دوختم*
ویلیام: نیک، مطمئنی چیزی نیست که من باید بدونم؟
نیک: بابا گفتم که... سر غذا بحثمون شد. همین.
ویلیام: مطمئنی فقط اینه؟
نیک: آره.
ویلیام: هرچی تو بگی
لیون: عمو، الان واقعاً وقت فکر کردن به این چیزا نیست. مایا وقتی بیدار بشه خودش همهچیو میگه.
ویلیام: امیدوارم.
*داخل اتاق*
مایا:*وقتی چشمامو باز کردم اولش همه جا رو تار دیدم و سردرد و سرگیجه داشتم
وقتی به خودم اومدم دیدم مامانم اینجاس*..
لیرا: مایا؟!
مایا چند بار پلک زد و به سقف خیره شد.*
دخترم... صدای منو میشنوی؟
مایا: مامان...من کجام؟! چه جوری اومدی اینجا؟
لیرا: آره عزیزم، خودمم.. اینجا بیمارستانه وقتی پیدات کردیم بیهوش بودی
مایا:*همچی یادم اومد*... بابا
لیرا: چی؟
مایا: همچی زیر سر باباس
بابا اومده بیرون مامان..اون..اون تو جنگله
لیرا: چی میگی عزیزم خیالت راحت اون تو زندا...
مایا: مامان چرا حرفمو باور نمیکنی؟! میگم اون این بلا رو سرم اورده
لیرا:..
- ۱۴۱
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط