{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•

_راوی_
ویلیام مشغول خوردن غذاش بود و شرلوک هم روی صندلی روبه‌روش نشسته بود. چند دقیقه‌ای گذشت تا اینکه ویلیام متوجه شد شرلوک هنوز داره نگاهش می‌کنه.
- ویلیام: چیزی شده؟
شرلوک سرش رو به نشونه "نه" تکون داد.
- شرلوک: نه.
- ویلیام: پس چرا نگاهم می‌کنی؟
- شرلوک: دارم مطمئن می‌شم غذات رو می‌خوری.
ویلیام قاشقش رو روی بشقاب گذاشت.
- ویلیام: می‌دونی، اگه این‌قدر به غذا خوردنم علاقه داری، دفعه‌ی بعد خودت آشپزی کن.
شرلوک خندید.
- شرلوک: ترجیح می‌دم زنده بمونم.
ویلیام: پس بهتره به آشپزخونه نزدیک نشی.
- شرلوک: چه بی‌رحم! من داشتم ازت مراقبت می‌کردم.
ویلیام: و من هم دارم از آشپزخونه محافظت می‌کنم.
شرلوک با خنده سرش رو تکون داد. ویلیام هم دوباره مشغول غذا خوردن شد. کمی بعد، شرلوک نگاهی به کتاب‌های روی میز انداخت.
- شرلوک: راستی، امروز می‌خوای تمام روزت رو اینجا بگذرونی؟
- ویلیام: احتمالاً.
- شرلوک: حتی بعد از اینکه دیروز چند ساعت پشت میز خوابت برد؟
ویلیام بدون اینکه نگاهش کنه جواب داد:
- ویلیام: اون اتفاق دیگه تکرار نمی‌شه.
- شرلوک: مطمئنی؟
- ویلیام: شرلوک.
- شرلوک: بله، ویلیام؟
- ویلیام: اگه به حرف زدن ادامه بدی، ممکنه یه اتفاق دیگه هم تکرار بشه.
شرلوک لبخندش رو جمع کرد و دست‌هاش رو بالا برد.
- شرلوک: باشه، باشه. سکوت می‌کنم.
ویلیام دوباره قاشقش رو برداشت. حدود دو دقیقه گذشت.
- شرلوک: ویلیام؟
- ویلیام: چی؟
- شرلوک: نمک می‌خوای؟
ویلیام آهسته سرش رو بلند کرد و بهش خیره شد. شرلوک این بار نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره.
شرلوک: ببخشید! دیگه چیزی نمی‌گم!
- ویلیام: امیدوارم این قولت از بقیه‌ی قول‌هات معتبرتر باشه.
شرلوک به پشتی صندلی تکیه داد و لبخند زد.
- شرلوک: باید اعتراف کنم، زندگی با تو اصلاً کسل‌کننده نیست.
ویلیام آخرین لقمه‌ش رو خورد و دستمالش رو برداشت.
- ویلیام: متأسفم که ناامیدت می‌کنم، ولی من قصد ندارم تمام عمرم رو صرف سرگرم کردن تو کنم.
- شرلوک: حیف شد.
ویلیام سینی رو به طرفش هل داد.
- ویلیام: حالا که این‌قدر وقت آزاد داری، لطفاً این رو ببر بیرون.
شرلوک به سینی نگاه کرد، بعد به ویلیام.
- شرلوک: من کارآگاهم، خدمتکار نیستم!
ویلیام لبخند زد.
- ویلیام: و من هم مجرم تحت نظرم، نه بچه. فکر کنم هر دومون داریم از وظایفمون فاصله می‌گیریم.
شرلوک زیر لب غر زد، سینی رو برداشت و به سمت در رفت.
- شرلوک: یه روزی تلافی این کارهات رو درمیارم، لیام!
ویلیام کتابش رو باز کرد و بدون اینکه سرش رو بالا بیاره و به شرلوک نگاه کنه جواب داد:
- ویلیام: منتظر اون روزم، شرلی.
... ... ... ... ... ... ... ...

لایک و کامنت فراموش نشه!!
من حس می‌کنم این سناریو هایی که می‌نویسم واقعا مزخرفه. 😒
دیدگاه ها (۰)

تک پارتیعشقی بدون شرط مکان : دره ی ...ویلیام جیمز موریارتی پ...

پارت ۲۵ — «نقشه‌ی رها»رها رفت توی آشپزخونه و در رو پشت سرش ب...

فیک: بابای سخت گیر من part 15[سوآ از اتاق مطالعه بیرون اومد ...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.42(روایت از زبان نویسند...

سلاممم بریم برای پارت شش حمایت شم بآنو/جناب

قسمت ۷

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

داستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط