رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» تعجب کرد، گفت «وا

رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» تعجب کرد، گفت «واسه چی میخوای؟» گفتم «میخوام تکلیفمو با چشات روشن کنم»
خندید ، خندیدم... گفتم «شالت آبیه ، مثه دریاس ، موج داره دریات». گفت «ینی چی؟» گفتم « پیچ پیچی »
خندید ، خندیدم... نشستم کنارش ، لش رو نیمکت. گفتم «همیشه دنبال دلیلی؟» گفت «چطور؟» گفتم «ببین ، همین الانم دنبال دلیلی»
خندید ، خندیدم... گفتم «میخندی تو دلم رخت میشورن» گفت «دیوونه ای؟» گفتم «سرت که پایین بود باد میومد. یه طره از موهات بیرون بود ، تاب میخورد. دووم نیوردم ، دیوونه شدم». گفت «با این حرفات روزی مخ چنتا دخترو میزدی؟»
خوشم نیومد از حرفش. پا شدم خودمو جمع و جور کردم صاف نشستم.
گفتم «تو ازونایی که وقتی میرن شمعدونیا دق میکنن. صدات مثه بوی بنزین میمونه ، آدم دوس داره همه شو بکشه توی خودش. ازونایی که همه راها به تو ختم میشن. خنده هات مثه آب میمونه ، با صداش بهت آرامش میده».
سر برگردوندم دیدم کوله ش رو انداخت رو دوششو رفت...
سعی کردم بین انگشتام بگیرمش. کوچیکتر میشد. انقدر رفت که نقطه شد. انگشتام رسیدن به هم. دیگه نبود...
تکیه دادم به پشتی نیمکت ، زل زدم به آسمون. ابرا شبیه شمعدونیای دق کرده بودن.....
دیدگاه ها (۳)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 197♡⁠。⁠)⁩رفتم ل...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۳۰مروارید با دهن باز و چشمای گرد ...

وقتی بچه دارین ولی .. . گوشی رو سر جاش گذاشتم و با بیچاره گی...

Which onepart 17کنار مامان جیمین نشستم و اون با لبخند گرمی ا...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۵قبله..توي انبار بود.. سرشو ...

𐙚 پارت ¹ | ویو نامراروی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم --------Part26

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...پارت دوم: کسی که جونگکوک...

رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» تعجب کرد، گفت «واسه ...

رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» هول شد گفت «واسه چی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط