𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆
𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆
Part 34 (last part)
دو ماه گذشت
زندگی اِما کم کم به حالت عادی برگشته بود
هنوز روزهایی بود که خاطرات گذشته اذیتش میکرد اما دیگه اجازه نمیداد ترس تمام زندگی اش رو کنترل کنه
دوباره عکاسی رو شروع کرده بود و بیشتر وقتش رو با جونگکوک میگذروند
جین هم هر چند روز یک بار بهش سر میزد
رابطه شون آروم آروم تغییر کرده بود
دیگه فقط درباره پرونده حرف نمیزدن و اِما کم کم چیزهای بیشتری از خودش به جین میگفت
یک عصر پاییزی جین به خونه اِما رفت
جونگکوک در رو باز کرد
جونگکوک:بالاخره اومدی
جین:مگه قرار بود نیام
جونگکوک با لبخند کنار رفت
جونگکوک:اِما توی اتاقشه
جین وارد شد و اِما رو دید که عکس هاش رو روی میز مرتب میکرد
اِما با دیدنش لبخند زد
اِما:جین اومدی
جین:مثل اینکه دیگه حتی نگاه هم نمیکنی ببینی کی پشت دره
اِما:چون میدونستم خودتی
جین کنار میز ایستاد و به عکس ها نگاه کرد
جین:اینا رو خودت گرفتی
اِما:آره این چند هفته دوباره شروع کردم به عکاسی
جین یکی از عکس ها رو برداشت
تصویر ساده ای از نور غروب روی خیابون بود
جین:خیلی قشنگه
اِما:واقعا خوشت اومده
جین:اگه خوشم نیومده بود نمیگفتم
اِما خندید و عکس رو از دستش گرفت
چند لحظه بعد هر دو روی مبل نشستن
اِما:جین یه چیزی میخوام بهت بگم
جین:گوش میدم
اِما کمی مکث کرد
اِما:قبل از آشنایی با تو فکر میکردم دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم
جین چیزی نگفت و منتظر موند
اِما:ولی تو هیچوقت مجبورم نکردی سریع خوب بشم یا چیزی رو که نمیخواستم بگم تعریف کنم
جین:چون میدونستم به زمان نیاز داری
اِما:و همین باعث شد بهت نزدیک بشم
جین نگاهش کرد
جین:اِما من نمیخوام فقط کسی باشم که توی روزهای سخت کنارت بوده
اِما با تعجب نگاهش کرد
جین:من بهت علاقه دارم و اگه تو هم همین حس رو داشته باشی دوست دارم بیشتر از قبل وارد زندگیت بشم
اِما چند لحظه سکوت کرد
بعد لبخند آرومی زد
اِما:منم بهت علاقه دارم جین
جین لبخند آرومی زد و کمی به سمتش نزدیک شد
جین:میدونی چند وقته منتظرم اینو ازت بشنوم
اِما با خجالت لبخند زد
اِما:پس چرا زودتر نگفتی
جین:چون نمیخواستم فکر کنی به خاطر اتفاقاتی که برات افتاده مجبور به پذیرفتن منی
اِما نگاهش رو به چشم های جین دوخت
اِما:من الان اینجام چون خودم میخوام باشم
جین چند لحظه به صورتش نگاه کرد
بعد آروم دستش رو گرفت
جین:میتونم یه چیزی ازت بخوام
اِما:چی
جین:میشه یه بار بدون اینکه بهم بگی آقای کیم صدام کنی
اِما خندید
اِما:فکر کنم دیگه وقتشه این عادت رو کنار بذارم
جین:بالاخره
اِما:جین
جین با شنیدن اسمش لبخند زد
جین:دوباره بگو
اِما:جین
جین:فکر کنم هیچ اسمی به اندازه این از زبون تو قشنگ نیست
اِما سرش رو با خجالت پایین انداخت
جین با دست آزادش آروم چونه اش رو بالا آورد تا دوباره بتونه نگاهش کنه
جین:چرا خجالت میکشی
اِما:چون تا حالا اینطوری با کسی حرف نزده بودم
جین:پس عجله نمیکنیم
اِما چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد خودش کمی بهش نزدیک شد
اِما:این بار نمیخوام عقب بکشم
جین با مهربونی نگاهش کرد
جین:مطمئنی
اِما آروم سرش رو تکون داد
جین به آهستگی پیشونیش رو بوسید
اِما چشم هاش رو بست و لبخند کوچیکی زد
وقتی دوباره چشم هاش رو باز کرد جین هنوز نزدیکش بود
اِما آروم گفت
اِما:فقط یه چیز دیگه مونده
جین:چی
اِما لبخند زد
اِما:هنوز منو نبوسیدی
جین برای لحظه ای با تعجب نگاهش کرد و بعد خندید
جین:پس اجازه دارم
اِما:آره
جین به آرومی صورتش رو نزدیک کرد و لب هاش رو برای لحظه ای کوتاه به لب های اِما رسوند
وقتی از هم فاصله گرفتن اِما با خجالت سرش رو روی شونه جین گذاشت
جین دستش رو دور شونه های اِما انداخت و آروم موهاش رو نوازش کرد
هیچکدوم حرفی نزدن
لازم هم نبود چیزی بگن
اِما برای اولین بار بعد از مدت ها کنار کسی نشسته بود که حضورش باعث ترسش نمیشد
و جین خوشحال بود که تونسته بود بدون عجله و بدون اینکه ازش چیزی بخواد به قلب دختری نزدیک بشه که براش اهمیت زیادی داشت
چند دقیقه بعد اِما سرش رو بلند کرد
اِما:جین
جین:جانم
اِما:فکر کنم این یکی از بهترین روزهای زندگیمه
جین لبخند زد و دستش رو محکم تر گرفت
جین:پس امیدوارم از این به بعد روزهای خوب بیشتری با هم داشته باشیم
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 34 (last part)
دو ماه گذشت
زندگی اِما کم کم به حالت عادی برگشته بود
هنوز روزهایی بود که خاطرات گذشته اذیتش میکرد اما دیگه اجازه نمیداد ترس تمام زندگی اش رو کنترل کنه
دوباره عکاسی رو شروع کرده بود و بیشتر وقتش رو با جونگکوک میگذروند
جین هم هر چند روز یک بار بهش سر میزد
رابطه شون آروم آروم تغییر کرده بود
دیگه فقط درباره پرونده حرف نمیزدن و اِما کم کم چیزهای بیشتری از خودش به جین میگفت
یک عصر پاییزی جین به خونه اِما رفت
جونگکوک در رو باز کرد
جونگکوک:بالاخره اومدی
جین:مگه قرار بود نیام
جونگکوک با لبخند کنار رفت
جونگکوک:اِما توی اتاقشه
جین وارد شد و اِما رو دید که عکس هاش رو روی میز مرتب میکرد
اِما با دیدنش لبخند زد
اِما:جین اومدی
جین:مثل اینکه دیگه حتی نگاه هم نمیکنی ببینی کی پشت دره
اِما:چون میدونستم خودتی
جین کنار میز ایستاد و به عکس ها نگاه کرد
جین:اینا رو خودت گرفتی
اِما:آره این چند هفته دوباره شروع کردم به عکاسی
جین یکی از عکس ها رو برداشت
تصویر ساده ای از نور غروب روی خیابون بود
جین:خیلی قشنگه
اِما:واقعا خوشت اومده
جین:اگه خوشم نیومده بود نمیگفتم
اِما خندید و عکس رو از دستش گرفت
چند لحظه بعد هر دو روی مبل نشستن
اِما:جین یه چیزی میخوام بهت بگم
جین:گوش میدم
اِما کمی مکث کرد
اِما:قبل از آشنایی با تو فکر میکردم دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم
جین چیزی نگفت و منتظر موند
اِما:ولی تو هیچوقت مجبورم نکردی سریع خوب بشم یا چیزی رو که نمیخواستم بگم تعریف کنم
جین:چون میدونستم به زمان نیاز داری
اِما:و همین باعث شد بهت نزدیک بشم
جین نگاهش کرد
جین:اِما من نمیخوام فقط کسی باشم که توی روزهای سخت کنارت بوده
اِما با تعجب نگاهش کرد
جین:من بهت علاقه دارم و اگه تو هم همین حس رو داشته باشی دوست دارم بیشتر از قبل وارد زندگیت بشم
اِما چند لحظه سکوت کرد
بعد لبخند آرومی زد
اِما:منم بهت علاقه دارم جین
جین لبخند آرومی زد و کمی به سمتش نزدیک شد
جین:میدونی چند وقته منتظرم اینو ازت بشنوم
اِما با خجالت لبخند زد
اِما:پس چرا زودتر نگفتی
جین:چون نمیخواستم فکر کنی به خاطر اتفاقاتی که برات افتاده مجبور به پذیرفتن منی
اِما نگاهش رو به چشم های جین دوخت
اِما:من الان اینجام چون خودم میخوام باشم
جین چند لحظه به صورتش نگاه کرد
بعد آروم دستش رو گرفت
جین:میتونم یه چیزی ازت بخوام
اِما:چی
جین:میشه یه بار بدون اینکه بهم بگی آقای کیم صدام کنی
اِما خندید
اِما:فکر کنم دیگه وقتشه این عادت رو کنار بذارم
جین:بالاخره
اِما:جین
جین با شنیدن اسمش لبخند زد
جین:دوباره بگو
اِما:جین
جین:فکر کنم هیچ اسمی به اندازه این از زبون تو قشنگ نیست
اِما سرش رو با خجالت پایین انداخت
جین با دست آزادش آروم چونه اش رو بالا آورد تا دوباره بتونه نگاهش کنه
جین:چرا خجالت میکشی
اِما:چون تا حالا اینطوری با کسی حرف نزده بودم
جین:پس عجله نمیکنیم
اِما چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد خودش کمی بهش نزدیک شد
اِما:این بار نمیخوام عقب بکشم
جین با مهربونی نگاهش کرد
جین:مطمئنی
اِما آروم سرش رو تکون داد
جین به آهستگی پیشونیش رو بوسید
اِما چشم هاش رو بست و لبخند کوچیکی زد
وقتی دوباره چشم هاش رو باز کرد جین هنوز نزدیکش بود
اِما آروم گفت
اِما:فقط یه چیز دیگه مونده
جین:چی
اِما لبخند زد
اِما:هنوز منو نبوسیدی
جین برای لحظه ای با تعجب نگاهش کرد و بعد خندید
جین:پس اجازه دارم
اِما:آره
جین به آرومی صورتش رو نزدیک کرد و لب هاش رو برای لحظه ای کوتاه به لب های اِما رسوند
وقتی از هم فاصله گرفتن اِما با خجالت سرش رو روی شونه جین گذاشت
جین دستش رو دور شونه های اِما انداخت و آروم موهاش رو نوازش کرد
هیچکدوم حرفی نزدن
لازم هم نبود چیزی بگن
اِما برای اولین بار بعد از مدت ها کنار کسی نشسته بود که حضورش باعث ترسش نمیشد
و جین خوشحال بود که تونسته بود بدون عجله و بدون اینکه ازش چیزی بخواد به قلب دختری نزدیک بشه که براش اهمیت زیادی داشت
چند دقیقه بعد اِما سرش رو بلند کرد
اِما:جین
جین:جانم
اِما:فکر کنم این یکی از بهترین روزهای زندگیمه
جین لبخند زد و دستش رو محکم تر گرفت
جین:پس امیدوارم از این به بعد روزهای خوب بیشتری با هم داشته باشیم
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۹۰۶
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط