{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه ها این یه پیامی که توی ناشناس بهم دادن و میدونم که حر

بچه ها این یه پیامی که توی ناشناس بهم دادن و میدونم که حرف اکثرتونه ولی باید بگم که به خدا منم دوست دارم زود زود بزارم ولی همونطور که قبلا هم گفتم جدا حمایتا کم شده به غیر از اون واقعا نمیفهمم شب و روزم چطوری میگذره و به خودم میام میبینم شب شده.

حالا درسته من یکم دیر دیر میزارم ولی خوشگلم اگه واقعا دوست داری رمانام رو بی انصافی بدون فالو کردن بخونی لطفا اول فالو کن بعدش بخون اونطوری اگه پارت جدید گذاشتم زو تر میفهمی
دیدگاه ها (۱۵)

part 52یونگی که هنوزم نگران بود یکم دستشو آروم گذاشت رو شونش...

part 53یونگی دستشو گرفت و گذاشت روی پای خودش و آروم آروم بان...

part 51آلینا دسته گل رو برد نزدیک صورتش و از اعماق وجودش عطر...

باغ//جونگکوک« داداشی؟»& بله جونگکوک« میخوای سوار تاب بشی؟»& ...

part 59تهیونگ و آلینا نشستن پشت میز و آلینا داره روی یه بوم ...

لبخند قاتلپارت²⁵ویو جونگ‌کوکصبح زود...هنوز آفتاب کامل طلوع ن...

Otagh baghli Part 55«ویو جونگکوک‌»جرعه ای از قهوه ام خوردم و...

Iove and the moonPart37کوک: زود باش یونا من رفتمممممیونا: ام...

My lovely neighbor part : 47

I can be myself with himPart⁸⁸و بعد،تازه من و تهیونگ فهمیده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط