پشت دوربین شنیده شد.
پشت دوربین شنیده شد.
ـ آریا؟ داری با کی حرف میزنی؟
پسر داخل تصویر برگشت.
لبخند زد.
لبخندی که آریا هرگز در آینه به خودش ندیده بود.
ـ با خودم. بیا اینجا.
دختر وارد تصویر شد.
موهای مشکی.
روبان قرمز.
چشمهایی که آریا صبح همان روز دیده بود.
الین.
او کنار آریا نشست و سرش را روی شانهی او گذاشت.
ـ اگه یه روز منو یادت نیومد، چی؟
آریای داخل ویدئو دستش را گرفت.
ـ دوباره پیدات میکنم.
ـ حتی اگه صد بار فراموشم کنی؟
ـ حتی اگه هزار بار.
الین خندید.
ـ قول؟
آریا پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
ـ قول.
ویدئو تمام شد.
آریا به صفحهی سیاه لپتاپ خیره ماند.
اشکهایش بیصدا روی صورتش میلغزیدند.
او نمیدانست چرا گریه میکند.
نمیدانست چرا دیدن آن دو نفر، احساس ازدستدادن چیزی را در او زنده کرده بود که حتی به خاطر نمیآورد.
فقط یک چیز را میدانست.
او قبلاً عاشق الین بوده است.
و بدتر از آن...
خودش از الین خواسته بود که نجاتش ندهد.
---
ساعت ۱۱:۵۹ شب
تلفن آریا لرزید.
پیامی از شمارهی ناشناس.
«ویدئو رو دیدی؟»
آریا با انگشتان لرزان جواب داد:
«الین؟»
چند ثانیه بعد:
«آره.»
آریا نفسش را بیرون داد.
«کجایی؟ چرا ناپدید شدی؟»
پیام بعدی آمد.
«چون این بار تو باید انتخاب کنی.»
آریا با عصبانیت نوشت:
«چه انتخابی؟!»
جواب دیر رسید.
«بین به یاد آوردن من... و زنده موندن من.»
آریا از جایش بلند شد.
ـ چی...؟
پیام دیگری روی صفحه ظاهر شد.
«آریا، یه چیزی هست که هنوز نمیدونی.»
و بعد، عکسی ارسال شد.
تصویر یک روزنامهی قدیمی بود.
تاریخ آن مربوط به سه سال پیش بود.
تیتر روزنامه چنین نوشته بود:
«دختر هفدهسالهای به نام الین، پس از حادثهی قطار ناپدید شد. جسدی پیدا نشده است.»
آریا به عکس خیره ماند.
زیر تیتر، تصویری از الین وجود داشت.
همان چهره.
همان روبان قرمز.
اما چیزی که خون را در رگهایش سرد کرد، نوشتهی کوچک پایین عکس بود.
«آخرین فردی که پیش از حادثه با او دیده شده، آریا...»
نام خانوادگیاش در تصویر تار شده بود.
پیام آخر رسید.
«اگه همهچیز رو به یاد بیاری، این بار ممکنه واقعاً منو از دست بدی.»
آریا به پنجره نگاه کرد.
باران دوباره شروع شده بود.
و برای نخستین بار، صدایی را در ذهنش شنید.
صدای دختری که با گریه میگفت:
«آریا، لطفاً... نذار قطار حرکت کنه!»
آریا چشمانش را بست.
و ناگهان، خاطرهای از سه سال پیش در ذهنش زنده شد.
ایستگاه قطار.
ساعت ۶:۱۷ صبح.
دختری با روبان قرمز.
و دست خودش...
که دست او را رها میکرد.
پایان پارت دوم. 🌧️💔
---
ادامه پارت قبلی
ـ آریا؟ داری با کی حرف میزنی؟
پسر داخل تصویر برگشت.
لبخند زد.
لبخندی که آریا هرگز در آینه به خودش ندیده بود.
ـ با خودم. بیا اینجا.
دختر وارد تصویر شد.
موهای مشکی.
روبان قرمز.
چشمهایی که آریا صبح همان روز دیده بود.
الین.
او کنار آریا نشست و سرش را روی شانهی او گذاشت.
ـ اگه یه روز منو یادت نیومد، چی؟
آریای داخل ویدئو دستش را گرفت.
ـ دوباره پیدات میکنم.
ـ حتی اگه صد بار فراموشم کنی؟
ـ حتی اگه هزار بار.
الین خندید.
ـ قول؟
آریا پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
ـ قول.
ویدئو تمام شد.
آریا به صفحهی سیاه لپتاپ خیره ماند.
اشکهایش بیصدا روی صورتش میلغزیدند.
او نمیدانست چرا گریه میکند.
نمیدانست چرا دیدن آن دو نفر، احساس ازدستدادن چیزی را در او زنده کرده بود که حتی به خاطر نمیآورد.
فقط یک چیز را میدانست.
او قبلاً عاشق الین بوده است.
و بدتر از آن...
خودش از الین خواسته بود که نجاتش ندهد.
---
ساعت ۱۱:۵۹ شب
تلفن آریا لرزید.
پیامی از شمارهی ناشناس.
«ویدئو رو دیدی؟»
آریا با انگشتان لرزان جواب داد:
«الین؟»
چند ثانیه بعد:
«آره.»
آریا نفسش را بیرون داد.
«کجایی؟ چرا ناپدید شدی؟»
پیام بعدی آمد.
«چون این بار تو باید انتخاب کنی.»
آریا با عصبانیت نوشت:
«چه انتخابی؟!»
جواب دیر رسید.
«بین به یاد آوردن من... و زنده موندن من.»
آریا از جایش بلند شد.
ـ چی...؟
پیام دیگری روی صفحه ظاهر شد.
«آریا، یه چیزی هست که هنوز نمیدونی.»
و بعد، عکسی ارسال شد.
تصویر یک روزنامهی قدیمی بود.
تاریخ آن مربوط به سه سال پیش بود.
تیتر روزنامه چنین نوشته بود:
«دختر هفدهسالهای به نام الین، پس از حادثهی قطار ناپدید شد. جسدی پیدا نشده است.»
آریا به عکس خیره ماند.
زیر تیتر، تصویری از الین وجود داشت.
همان چهره.
همان روبان قرمز.
اما چیزی که خون را در رگهایش سرد کرد، نوشتهی کوچک پایین عکس بود.
«آخرین فردی که پیش از حادثه با او دیده شده، آریا...»
نام خانوادگیاش در تصویر تار شده بود.
پیام آخر رسید.
«اگه همهچیز رو به یاد بیاری، این بار ممکنه واقعاً منو از دست بدی.»
آریا به پنجره نگاه کرد.
باران دوباره شروع شده بود.
و برای نخستین بار، صدایی را در ذهنش شنید.
صدای دختری که با گریه میگفت:
«آریا، لطفاً... نذار قطار حرکت کنه!»
آریا چشمانش را بست.
و ناگهان، خاطرهای از سه سال پیش در ذهنش زنده شد.
ایستگاه قطار.
ساعت ۶:۱۷ صبح.
دختری با روبان قرمز.
و دست خودش...
که دست او را رها میکرد.
پایان پارت دوم. 🌧️💔
---
ادامه پارت قبلی
- ۱۲۸
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط