شمشیر های انتقام پارت ۱
سر نوشتنش دستم شکست 🤧
از زبان ... آخرین انفجار:
حدود چند ماهی میشه که تکنولوژی رو به ژاپن برگردوندن.مامان و بابا و همه خواهر برادرام به جز نزوکو رفتن پاساژ...
نزوکو هم داشت تکالیفش رو مینوشت.
منم نشسته بودم و کتاب میخوندم:
تانجیرو کامادو،خواهرش رو گذاشت روی شونه هاش و بدو بدو به سمت شهر رفت
یهو یه صدایی تو کل شهر پیچید و خیلی شدید بود..یه موج هم باهاش اومد.همه لامپ ها و تلویزیون ها و... هم همزمان خاموش شدن
چند روز بعد:
مامانم:ببخشید تانجیرو...نمیخوام تنهاتون بزارم ولی...(سرفه)مجبوریم
مامان و بابام و خواهر برادرام به جز نزوکو باید برای درمانشون برن خارج کشور
با تک تک اعضای خانوادهام خداحافظی کردم
بابا:پسرم..مراقب خواهرت باش
من:حتما مراقب خواهر کوچیکم میمونم
۲ روز بعد از زبان تانجیرو:
از خونه رفته بودم بیرون تا یه چوب پرده بگیرم.
بدو بدو داشتم بر میگشتم.شاید نزوکو نگران بشه..
نزدیک خونه شدم
احساس خوبی نداشتم
بوی خون میومد
نکنه چیزی شده
در رو باز کردم
نزوکو افتاده بود رو زمین
من:واییییی نزوکو خوبی؟
گذاشتمش رو کولم.
احساس آشنایی بود
یهو احساس کردم از رو شونم تکون خورد
افتاد پایین
من:نزوکو...نیازی نیست راه بیای
یهو بهم حمله کرد و افتاد روم
خواست گازم بگیره ولی چوب پرده رو گرفتم جلو دهنش
من:نزوکو تو چت شده؟
یهو یکی اومد و نزوکو رو شوت کرد(بروسلی وارد میشود😂)
از جام بلند شدم
قیافهاش خیلی آشنا بود..شمشیر دستش بود و یه هانفو پوشیده بود و یه لباس فرم.موهاش مشکی بود چشماش آبی
نزوکو رو با یه دست گرفته بود
من:اگه میشه ولش کن
اون:به هیچ وجه..
من:اون خواهرمه
اون:خواهرت شیطانه
من:میخوای چیکار کنی؟
اون:بکشمش
من:نه.
چوب پرده رو برداشتم و رفتم سمتش
از زبان اون:
این لحظه ها خیلی آشناست..و همینطور این خواهر و برادر
(مبارزه گیو و تانجیرو تو قسمت اول)
دیگه خیلی سمجی میکنه
شمشیرم رو بردم سمتش
ولی یهو خواهرش اومد و شمشیرم رو شوت کرد
خیلی عجیبه..چطور ممکنه یه شیطان طرف انسان رو بگیره؟
از زبان تانجیرو بعد بیداری:
از جام بلند شدم..نزوکو کنارم بود و یه چیزی مثل بامبو رو دهنش بود.پس اون یارو کجاست؟
اون یارو:برین پیش استاد اوروکوداکی
(دو سال بعد از زبان تانجیرو):
نمیتونم این سنگ رو بشکنم ... لعنتی
یکی:میخوای همینجا شکست بخوری؟
برگشتم سمتش:یه یارویی بود کپی خودم ولی یه نشان رو پیشونیش بود...
من:تو کی هستی؟
اون:تو چی فکر میکنی؟نمیبینی چقدر شبیه همیم!
من:دلیلش رو نمیدونم
اون:تانجیرو
اسمم رو از کجا میدونست؟
اون:من خودت هستم...گذشته تو..خاطرات تو....
چی داره میگه؟
اومد و شمشیر کشید:بیا با من مبارزه کن...
من:اما شمشیرم فلزیه ولی مال تو چوبی
اون:ممنونم نگران هستی ولی...باید با من مبارزه کنی
چند تا فن زد روم شوت شدم رو زمین...
اون:دستت رو بده من تانجیرو
دستش رو گرفتم
خاطرات:تانجیرو..نمیخوام اتفاق هایی که برام افتاد برای تو هم بیوفته..از دست دادن خونواده..از دست دادن رنگوکو سان..از دست دادن بهترین دوستام مثل مویچیرو و گنیا...تو باید از خودت قوی تر بشی...من گذشته تو رو بهت میدم
کم کم همه چی یادم اومد..
نمیزارم اینبار بلایی سر دوستام بیاد
#شمشیر_های_انتقام
به خدا حمایت نکنید من دیگه پارت نمیزارم🦋
از زبان ... آخرین انفجار:
حدود چند ماهی میشه که تکنولوژی رو به ژاپن برگردوندن.مامان و بابا و همه خواهر برادرام به جز نزوکو رفتن پاساژ...
نزوکو هم داشت تکالیفش رو مینوشت.
منم نشسته بودم و کتاب میخوندم:
تانجیرو کامادو،خواهرش رو گذاشت روی شونه هاش و بدو بدو به سمت شهر رفت
یهو یه صدایی تو کل شهر پیچید و خیلی شدید بود..یه موج هم باهاش اومد.همه لامپ ها و تلویزیون ها و... هم همزمان خاموش شدن
چند روز بعد:
مامانم:ببخشید تانجیرو...نمیخوام تنهاتون بزارم ولی...(سرفه)مجبوریم
مامان و بابام و خواهر برادرام به جز نزوکو باید برای درمانشون برن خارج کشور
با تک تک اعضای خانوادهام خداحافظی کردم
بابا:پسرم..مراقب خواهرت باش
من:حتما مراقب خواهر کوچیکم میمونم
۲ روز بعد از زبان تانجیرو:
از خونه رفته بودم بیرون تا یه چوب پرده بگیرم.
بدو بدو داشتم بر میگشتم.شاید نزوکو نگران بشه..
نزدیک خونه شدم
احساس خوبی نداشتم
بوی خون میومد
نکنه چیزی شده
در رو باز کردم
نزوکو افتاده بود رو زمین
من:واییییی نزوکو خوبی؟
گذاشتمش رو کولم.
احساس آشنایی بود
یهو احساس کردم از رو شونم تکون خورد
افتاد پایین
من:نزوکو...نیازی نیست راه بیای
یهو بهم حمله کرد و افتاد روم
خواست گازم بگیره ولی چوب پرده رو گرفتم جلو دهنش
من:نزوکو تو چت شده؟
یهو یکی اومد و نزوکو رو شوت کرد(بروسلی وارد میشود😂)
از جام بلند شدم
قیافهاش خیلی آشنا بود..شمشیر دستش بود و یه هانفو پوشیده بود و یه لباس فرم.موهاش مشکی بود چشماش آبی
نزوکو رو با یه دست گرفته بود
من:اگه میشه ولش کن
اون:به هیچ وجه..
من:اون خواهرمه
اون:خواهرت شیطانه
من:میخوای چیکار کنی؟
اون:بکشمش
من:نه.
چوب پرده رو برداشتم و رفتم سمتش
از زبان اون:
این لحظه ها خیلی آشناست..و همینطور این خواهر و برادر
(مبارزه گیو و تانجیرو تو قسمت اول)
دیگه خیلی سمجی میکنه
شمشیرم رو بردم سمتش
ولی یهو خواهرش اومد و شمشیرم رو شوت کرد
خیلی عجیبه..چطور ممکنه یه شیطان طرف انسان رو بگیره؟
از زبان تانجیرو بعد بیداری:
از جام بلند شدم..نزوکو کنارم بود و یه چیزی مثل بامبو رو دهنش بود.پس اون یارو کجاست؟
اون یارو:برین پیش استاد اوروکوداکی
(دو سال بعد از زبان تانجیرو):
نمیتونم این سنگ رو بشکنم ... لعنتی
یکی:میخوای همینجا شکست بخوری؟
برگشتم سمتش:یه یارویی بود کپی خودم ولی یه نشان رو پیشونیش بود...
من:تو کی هستی؟
اون:تو چی فکر میکنی؟نمیبینی چقدر شبیه همیم!
من:دلیلش رو نمیدونم
اون:تانجیرو
اسمم رو از کجا میدونست؟
اون:من خودت هستم...گذشته تو..خاطرات تو....
چی داره میگه؟
اومد و شمشیر کشید:بیا با من مبارزه کن...
من:اما شمشیرم فلزیه ولی مال تو چوبی
اون:ممنونم نگران هستی ولی...باید با من مبارزه کنی
چند تا فن زد روم شوت شدم رو زمین...
اون:دستت رو بده من تانجیرو
دستش رو گرفتم
خاطرات:تانجیرو..نمیخوام اتفاق هایی که برام افتاد برای تو هم بیوفته..از دست دادن خونواده..از دست دادن رنگوکو سان..از دست دادن بهترین دوستام مثل مویچیرو و گنیا...تو باید از خودت قوی تر بشی...من گذشته تو رو بهت میدم
کم کم همه چی یادم اومد..
نمیزارم اینبار بلایی سر دوستام بیاد
#شمشیر_های_انتقام
به خدا حمایت نکنید من دیگه پارت نمیزارم🦋
- ۸.۳k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط