{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

From Enmity to Love

ویو یونا
صبح با برخورد خورشید به چشمام از خواب بی دار شدم و لباس فرمم رو پوشیدم امروز روز اول مدرسه جدیدمه ضد افتاد و ریمل و بالم لب زدم چون راهم دور نبود پیاده رفتم
وقتی رسیدم یه دختر بهم تعنه زد و رفت منم اهمیت ندادم و رفتم سرکلاسم بچه ها کم کم اومدن ولی وقتی هفت نفر باهم اومدن همه ی دخترا جمع شدن دورشون ولی اونا از بینشون اومدن بیرون که یکدفعه چشمشون خورد به من و بِهَم نگاه کردن بعدش پوزخند زدن و نشستن سرجاشون
استاد اومد و خودشو معرفی کرد و بچه ها شروع کردن یکی یکی معرفی کردن خودشون
لیانا=سلام اسم من لیاناست(لوسو چندش)
نامی=سلام اسم من نامجونه
جین=سلام اسم من جینه
ته=سلام اسم من تهیونگه
هوسوک=سلام اسم من جیهوپه
شوگا=سلام اسم من یونگیه
جیمین=سلام اسم من جیمینه
کوک=سلام اسم من جوگکوکم
یکم که گذشت نوبت من شد
+سلام من یونا هستم(سرد،خشک)
)نکته=سرد بودن یونا رو در ادامه میفهمید)
چیزی نگذشت که زنگ خورد من نرفتم و سرجام نشسته بودم که یهو اون لیانا اومد و موهامو کشید و فحش داد منم دستشو پیچوندم بعدش انداختمش زمین و دوباره نشستم که لیانا بلند شد و با حرص رفت
ولی حس کردم چند نفر دارن نگام میکنن همون اکیپ هفت نفره بودن داشتن نگاه میکردن انگار تعجب کرده بودن ولی توجه نکردم رفتم تو حیاط رفتم رو پشت بوم و نشستم و پامو آویزون کردم هوا خنک بود خیلی خوب بود که یکدفعه احساس کردم یکی هولم داد درست اون لیانا بود مدرسه کلا ۳ طبقه بود ولی اونم باز ممکن بود بمیری وقتی افتادم روی زمین فقط سرم یکم خون اومد و دست و پام زخم شد وگرنه چیزیم نشد بلند شدم لباسام رو مرتب کردم وقتی بلند شدم همه نگاهشون رو من بود حتی اون اکیپ هفت نفره منم اهمیت ندادم و رفتم تو کلاس و یکم بعد زنگ خورد بچه ها اومدن همشون عجیب نگام میکردن که یهو یکی اومد گفت
الکس=چطوری افتادی ریلکس بلند شدی اومدی؟
مکث کردم و گفتم
+چون به تو ربط نداره آقای محترم
پسره رفت نشست سرجاش زنگ آخر بود و استاد گفت که چون جلسه اوله زنگ آخر بمونید تو کلاس و درس نمیدم حس کردم کسی اومد سمتم سریع برگشتم سمتش که با قیافه لیانا مواجه شدم یه چاقوی جیبی دستش بود اهمیت ندادم و همونطوری نگاهش کردم که یهو چاقو رو کرد تو شکمم واکنشی نشون ندادم تعجب کرد چاقو درآوردم و و انداختم زمین که لیانا جیغ زد گفت
لینا=بچه ها اون می خواست بهم چاقو بزنه(سلیطه بازی)
ولی همه دیده بودن که اون بهم چاقو زده
که یکدفعه حس کردم یه چیزای عجیب اومد تو سرم و کنترلم دست خودم نبود و لیانا رو از گلوش گرفتم و تا مرز مرگ بردمش ولی یکی منو کشید عقب ولی وقتی نگاهش بهم افتاد ترسید و ولم کرد چشمام کامل سیاه شده بودم و انگار قصد داشتم کسی رو بکشم اون اکیپ که انگار انتظار نداشتن داشتن منو نگاه میکردن ولی مشکل این بود که اونا نمیدونستن که من یه هیولام(سوپرایز🗿🎀)
یهو حس کردم یچی داره از کمرم میزنه بیرون درسته بال دراوردم(چیزی نیست فقط گشنم شده🧘‍♀️)
ولی یکی از اون اکیپ که اسمش تهیونگ
بود اومد جلو انگار ازم نمی‌ترسید قیافش
شبیه من بود انگار نسخه دومه هم بودیم
که یهو..



خماری خب راستش یونا خواهر گمشده تهیونگه خخخ🗿🎀
دیدگاه ها (۰)

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼Season:¹part:².....

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆   1 پارتویو اتبالاخره بعد از ...

پارت ۱۴مست شده بودم حالم دست خودم نبود.ناله میکردم و میگفتم ...

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

.PRISON MAFIA.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط