{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از پنجره، به پیاده روی مملو از جمعیت نگاه کرد. گفت: می‌بی

از پنجره، به پیاده روی مملو از جمعیت نگاه کرد. گفت: می‌بینی، لباس‌هایی هستند، که راه می‌روند، دروغ می‌گویند، عاشق می‌شوند، می‌میرند. کمتر لباسی آن بیرون است، که درونش انسان وجود داشته باشد. به راستی که این دنیا، یک رختکنِ بزرگ است …
دیدگاه ها (۱)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«چون این صدا متعلق به کسیه که نباید هنوز ب...

🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمزخیاطی پیر، عادت عجیبی داشت. هر لباس...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

#زندگی#انسان#درد#رنج #نور_الهی#رشد #آگاهی #آگاهی_بخشی#روانکا...

In the Embrace of DarknessPART4درهای عمارت پشت سر جونگ‌کوک ب...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

پارت ۲۵

دختر کوچولو p13 در باز شد و چهار زن وارد اتاق شدن یکی از اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط