رمان گناهکار قسمت هفتم (565 )

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
گرمایی به همه ی وجودم تزریق کرد که اگه تو کوهی از برف هم گیر افتاده بودم همین حرارت برای گرم شدنم کافی بود. اینجا توی این کلیه کسی جز من و آرشام نبود و فقط ما بودیم با قلبایی که برای هم و به عشق هم می تپیدا
عشقی که مستقیم به زبون نیاوردیم ولی با دلامون تونستیم ثابتش کنیم شرشر بارون و صدای برخوردش با شیشه ی پنجره سکوت بینمون رو می شکست. خواهانش بودم خواهان کسی که بعد از این همه ی دنیام بود.
تو چشمای هم خیره شدیم؛ هیچ ترسی نداشتم وقتی که هنوز با آرشام ازدواج نکرده بودم همیشه از چنین شبی توی زندگیم و اهمه داشتم حتی اون موقع که هنوز با آرشام آشنا نشده بودم ولی از وقتی به عقدش در اومدم این ترس هر لحظه کم رنگ تر شد. حس تعلق خاطر، حس اینکه دیگه مانعی بینمون نیست و با عشق اونو کنار خودم دارم که باعث میشد ترسو از دلم دور کنم.
سرش و بلند کرد چشم تو چشم هم دوختیم.
دلارام تصمیمت برای موندن جدیه؟ تا کار از کار نگذشته بهم بگو اگه تو نخوای همین الان .....
نداشتم جملشو کامل کنه.
برات قسم خوردم آرشام باید چکار کنم تا باورت بشه؟ اگه زمینم جاشو به آسمون بده بازم حرف من همینه و هیچ وقت تا این حد روی
تصمیمم جدی نبودم من تو رو میخوام با همه ی وجودم و هر چی هم میخواد بشه بشه. فقط تو برام مهمی
توی چشمام نگاه کرد و صداقت گفته هامو از تو چشمام خوند.
از اینکه بخوام باهاش باشم ترسی نداشتم از اینکه دارم صفحه ی جدیدی از زندگیمو ورق میزنم و از اینکه از فردا دیگه اینی که الان هستم. نیستم
دلارام گرسنت نیست؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم واقعا گرسنم بود با وجود اینکه توی اون لحظه برام مهم نبود. آروم ازم فاصله گرفت. چند تا نفس عمیق پشت سر هم کشید چشماشو بست و بعد از چند لحظه باز کرد رفت گوشه ی کلبه و به پارچه ی نازک رو از روی یه چیزی که شبیه صندوق بود برداشت یخچال شارژی بود. درشو باز کرد و دو تا بسته رو بیرون آورد با دو تا نوشابه نگاهشو از روم می دزدید و منم که از
اون بدتر هنوز صورتم از هیجان سرخ بود.
شام امشبمون ساندویچ سرده تو این گیر و دار از هیچی بهتره
خودمو روی تخت بالا کشیدم و نشستم. در همه حال فکرش کار میکرد. پس اینجا همه چی داره.
وقتی داشتم ساند و بچمو میخوردم سنگینی نگاهشو کامل روی خودم حس میکردم که اگه نوشابه نبود لقمه هام از گلوم پایین نمی رفت. بعد از شام با یه کتری نسبتا کوچیک روی آتیش شومینه چایی درست کرد تو خودم بودم تو شوک کاری که چند دقیقه پیش داشتیم می
کردیم.
دیدگاه ها (۰)

شاهکاری به نام دروغ

dark life = 40

جانانِ بزرگمهرم:🫀🫂زندگی با همه شلوغی و سختی‌هاش، وقتی تو کنا...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

ادامه

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

پارت ۳۴

🌹🍷.......‌‌‌‌‌‌‌...........پارت۸..................🍷🌹چرا از ا...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط