شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت دوم🔍
این قسمت=[بویِ سردِ پول و باروت]
در که باز شد، اولین چیزی که حس کردم، بویِ سردِ تمیزی و عطرِ تندِ چوبِ گرون قیمت بود. نه خبری از راهروهایِ پر از هیاهویِ اداره بود، نه دموکراسی. اینجا همهچیز بویِ دیکتاتوری میداد.(مدیونین اگه فکر کنین معنی دموکراسی رو نمیدونم و رفتم از بابام پرسیدم این جمله رو چی بنویسم و اونم اینو گفت😅😂)
زنی که در رو باز کرد، حدوداً پنجاه ساله به نظر میرسید؛ با چشمهایی که انگار میتونستن از تویِ جمجمهات رو بخونن.خانم هوانگ سرپرست خدمتکارها. حتی یک کلمه هم خوشآمد نگفت. فقط نگاهی سرسری به چمدونِ کوچیکم انداخت و با همون لحنِ یخزدهاش گفت:
«اینجا عمارتِ آقای کیمه قوانین سادهان: حرف نمیزنی مگر اینکه ازت بپرسن، سرت همیشه پایینه و هیچوقت، تکرار میکنم هیچوقت، سمتِ طبقه سوم نمیای.»
سرم رو به نشونهی اطاعت تکون دادم.
+چشم.
ولی تویِ دلم داشتم نقشهی عمارت رو که تویِ ذهنم حفظ کرده بودم، مرور میکردم. طبقه سوم؟ یعنی دفترِ کارش اونجاست. همونجا که باید میبود.
من رو برد سمتِ یه اتاق زیر شیروونی کوچیک. اونجا جایی بود که قرار بود شبهام رو به جای خونهی خودم، توی این قلعهی سنگی بگذرونم. هنوز لباس خدمتکاری رو نپوشیده بودم که صدای قدمهای محکم و منظمی از راهروی اصلی پیچید. صدای خشخش پارچهی کت گرونقیمت.
خانم هوانگ بیاختیار عقب رفت و سرش رو خم کرد. من هم سریع خودم رو چسبوندم به دیوار و نگاهم رو دوختم به زمین. صدای بم و خشداری توی راهرو پیچید که حتی از فاصله هم میشد قدرتش رو حس کرد:
-جیمین، محمولهی بندر رو چک کردی؟ اگه حتی یه گِرمش کم باشه، میخوام بدونی کی مسئولش بوده.
اون بود. کیم تهیونگ. صدایی که تا اون لحظه فقط تویِ گزارشهایِ پلیس در موردش خونده بودم، حالا واقعی بود. بوی سیگار برگ و ادکلن تند مردونه فضا رو پر کرد. اون درست از کنارِ اتاقِ من رد شد.
یه لحظه... فقط یه لحظه حس کردم ایستاد. انگار حضورِ یه غریبه رو حس کرده باشه. نفس توی سینهام حبس شد. اگه سر بلند میکردم، اگه چشمهام اون لحظه به چشمهاش گره میخورد، کل نقشه نقش بر آب میشد.
اون بدون اینکه وارد اتاق بشه، دوباره به راهش ادامه داد. صدای قدمهاش که دور شد، تازه تونستم نفس بکشم. بدنم خیسِ عرق شده بود.
این تازه شروع ماجرا بود. من وارد لونهی شیر شده بودم، بدونِ اینکه بدونم شیر این لونه، چقدر باهوشه و چقدر زود میتونه بو ببره که یه جای کار میلنگه.
شب اول، عمارت در سکوتِ مرگباری فرو رفت. اما برای من، بیداری اصلی تازه شروع شده بود.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
(خب بچه ها این پارت چطور بود؟دوست دارین اینجوری کتابی بنویسم یا روان...اگه کتابی بخورین خب اون بیشتر وقت میبره تا روان چون من قبل از اینکه توی گوشی وارد کنم توی دفترم مینویسم و برای اینکه قشنگ تر بشه چند بار خط میزنم و دوباره مینویسم یا از داش گلم(تو بیوم تگش کردم😅) کمک میخوام و کلا بیشتر زمان میبره ولی عوضش متن قشنگ تری هم در میاد...ولی اگه دوست دارین میتونم روان هم بنویسم)
شرطا نرسید ولی گذاشتم
تصمیم گرفتم این رمان رو کلا بدون شرط بزارم💋
پارت دوم🔍
این قسمت=[بویِ سردِ پول و باروت]
در که باز شد، اولین چیزی که حس کردم، بویِ سردِ تمیزی و عطرِ تندِ چوبِ گرون قیمت بود. نه خبری از راهروهایِ پر از هیاهویِ اداره بود، نه دموکراسی. اینجا همهچیز بویِ دیکتاتوری میداد.(مدیونین اگه فکر کنین معنی دموکراسی رو نمیدونم و رفتم از بابام پرسیدم این جمله رو چی بنویسم و اونم اینو گفت😅😂)
زنی که در رو باز کرد، حدوداً پنجاه ساله به نظر میرسید؛ با چشمهایی که انگار میتونستن از تویِ جمجمهات رو بخونن.خانم هوانگ سرپرست خدمتکارها. حتی یک کلمه هم خوشآمد نگفت. فقط نگاهی سرسری به چمدونِ کوچیکم انداخت و با همون لحنِ یخزدهاش گفت:
«اینجا عمارتِ آقای کیمه قوانین سادهان: حرف نمیزنی مگر اینکه ازت بپرسن، سرت همیشه پایینه و هیچوقت، تکرار میکنم هیچوقت، سمتِ طبقه سوم نمیای.»
سرم رو به نشونهی اطاعت تکون دادم.
+چشم.
ولی تویِ دلم داشتم نقشهی عمارت رو که تویِ ذهنم حفظ کرده بودم، مرور میکردم. طبقه سوم؟ یعنی دفترِ کارش اونجاست. همونجا که باید میبود.
من رو برد سمتِ یه اتاق زیر شیروونی کوچیک. اونجا جایی بود که قرار بود شبهام رو به جای خونهی خودم، توی این قلعهی سنگی بگذرونم. هنوز لباس خدمتکاری رو نپوشیده بودم که صدای قدمهای محکم و منظمی از راهروی اصلی پیچید. صدای خشخش پارچهی کت گرونقیمت.
خانم هوانگ بیاختیار عقب رفت و سرش رو خم کرد. من هم سریع خودم رو چسبوندم به دیوار و نگاهم رو دوختم به زمین. صدای بم و خشداری توی راهرو پیچید که حتی از فاصله هم میشد قدرتش رو حس کرد:
-جیمین، محمولهی بندر رو چک کردی؟ اگه حتی یه گِرمش کم باشه، میخوام بدونی کی مسئولش بوده.
اون بود. کیم تهیونگ. صدایی که تا اون لحظه فقط تویِ گزارشهایِ پلیس در موردش خونده بودم، حالا واقعی بود. بوی سیگار برگ و ادکلن تند مردونه فضا رو پر کرد. اون درست از کنارِ اتاقِ من رد شد.
یه لحظه... فقط یه لحظه حس کردم ایستاد. انگار حضورِ یه غریبه رو حس کرده باشه. نفس توی سینهام حبس شد. اگه سر بلند میکردم، اگه چشمهام اون لحظه به چشمهاش گره میخورد، کل نقشه نقش بر آب میشد.
اون بدون اینکه وارد اتاق بشه، دوباره به راهش ادامه داد. صدای قدمهاش که دور شد، تازه تونستم نفس بکشم. بدنم خیسِ عرق شده بود.
این تازه شروع ماجرا بود. من وارد لونهی شیر شده بودم، بدونِ اینکه بدونم شیر این لونه، چقدر باهوشه و چقدر زود میتونه بو ببره که یه جای کار میلنگه.
شب اول، عمارت در سکوتِ مرگباری فرو رفت. اما برای من، بیداری اصلی تازه شروع شده بود.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
(خب بچه ها این پارت چطور بود؟دوست دارین اینجوری کتابی بنویسم یا روان...اگه کتابی بخورین خب اون بیشتر وقت میبره تا روان چون من قبل از اینکه توی گوشی وارد کنم توی دفترم مینویسم و برای اینکه قشنگ تر بشه چند بار خط میزنم و دوباره مینویسم یا از داش گلم(تو بیوم تگش کردم😅) کمک میخوام و کلا بیشتر زمان میبره ولی عوضش متن قشنگ تری هم در میاد...ولی اگه دوست دارین میتونم روان هم بنویسم)
شرطا نرسید ولی گذاشتم
تصمیم گرفتم این رمان رو کلا بدون شرط بزارم💋
- ۲۱.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط