مافیای من

#مافیای_من
پارت 17

ویوو ا/ت:

اجوما اتاقم رو بهم نشون داد وقتی وارد اتاق شدم با دیدن اون همه امکانات دهنم باز مونده بود خیلی قشنگ بود اما یک حس عجیبی داشتم حس میکردم یکی داره منو نگاه میکنه تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد سرم رو با سرعت برگردوندم و چشممو روی چهار چوب در قفل کردم.

اجوما: عاااااا دخترم فکر کنم ترسوندمت ببخشید
من این لباس هارو براتون اوردم تا بتونین راحت باشین

ا/ت: عاااا اشکالی نداره... اون لباس هارو بدین به من

بعد از اینکه لباس هارو گرفتم اجوما رفت
لباسامو عوض کردم و نشستم روی تخت خواستم یکم استراحت کنم کتابم رو برداشتم که یکم کتاب بخونم اما حس خوبی نداشتم فکر میکردم یکی داره نگاهم میکنه بازم گفتم بی خیال اما اصلا حس خوبی نداشتم احساس میکردم یک نفر داره نگاهم می‌کنه
از روی تخت بلند شدم و شروع کردم به گشتن اتاق رو زیرو رو کردم‌...
همینجوری که داشتم می‌گشتم با شنیدن صداس در خشکم زد برگشتم جیمین بود پاهام رو حس نمیکردم
جیمین تکیه داده بود به چهار چوب در و دست به سینه و ایستاده بود یک تیشرت مشکی تنش بود و یک شلوار راحتی حتی توی لباس های راحتی هم خوشتیپ بود...
یهو به خودم اومدم و توی ذهنم با خودم حرف زدم«واییییی من دارم چی میگم ول کن بابا»
یهو با صدای جیمین به خودم اومدم

جیمین:داره دنبال چی می‌گردی...اینجا عمارت بزرگیه و کلی خدمت کار داره اگه چیزی میخواستی میتونی بهشون بگی برات فراهم میکنن اونا به همون اندازه که به من احترام میزان به توهم احترام میزان چون فکر میکنم تو نامزد منی...من اینو نمی‌خواستم اما اونا این فکرو میکنن اگه من بهشون بگم اینطور نیست شایعه میسازن پس اگه به تو چیزی گفتم خودت بهشون بهمون فقط دستیار منی...اون لباس ها هم خیلی بهتر میام(چشمک زد و رفت

تمام مدت بدون اینکه حرفی بزنم فقط داشتم به حرفاش گوش میدادم وقتی گفت فکر می‌کنم تو نامزد منی یک حس عجیبی داشتم
اخه چرا باید فکر کنم من نامزدشم
وقتی گفت اون لباس ها بهم میاد و چشمک زد قلبم تند زد دلم ریخت آخه این چی بود دیگه
سرمو تکون دادم و رفتم زد رو بستم وسایلم رو مرتب کردم یهو یاد میرا افتادم یعنی اون داره چیکار میکنه.
…نشستم لبِ تخت و به دیوارِ روبه‌رو خیره شدم. هنوز ضربانِ قلبم روی هزار بود. «نامزدش؟» این حرفش مثل یه پتک توی سرم کوبیده شد. یعنی واقعاً برایِ اینکه جلوی خدمتکارها ضایع نشه اینو گفت، یا… یا نقشه‌ی دیگه‌ای داره؟

گوشی‌ام رو از توی جیبِ شلوارم درآوردم. صفحه‌اش روشن شد. آنتنِ گوشی ضعیف بود، اما باید با میرا ارتباط می‌گرفتم. انگشتام روی صفحه می‌لرزید. سریع یه پیامِ کوتاه برای میرا تایپ کردم: «اوضاع چطوره؟ اینجا همه چی خیلی عجیبه. مراقبِ
جونگ‌کوک باش، حس می‌کنم همه‌چیز یه بازیه.»

هنوز دکمه‌ی ارسال رو نزده بودم که صدای قدم‌های سنگینی از پشتِ در اومد. خشکم زد. صدایِ خنده‌ی مردونه‌ای از توی راهرو میومد که انگار داشت با تلفن حرف می‌زد. از ترس اینکه لو برم، گوشی رو زیرِ بالش قایم کردم و خودمو زدم به خواب.

درِ اتاق دوباره باز شد ...صدای جیمین بود
با تلفن خدا حافظی کرد و سکوت شد چند دقیقه سکوت شد ...یهو احساس کردم تخت یکم رفت پایین جیمین نشست کنار تخت سکوت رو شکست ...

جیمین:می‌دونم هیچ وقت نمیتونی بهم اعتماد کنی ...اما بهتر قول میدم همیشه مراقبت باشم فرشته ی من...

دلم ریخت این چی بود چرا این حرفو زد
یعنی به همین زودی تونستم عملیات رو انجام بدم چقدر زود تموم شد امکان ندارد همونطوری که چشمام بسته بود داشتم به این فکر میکردم که آیا موفق شدم چقدر زود
که یهو بوسه ای رو روی پیشونیم حس کردم دستم رو روی تخت فشار میدادم قلبم تند میزد خودمم نفهمیدم چی شد...

پایان پارت 17
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۰

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡پارت چهارم╰┈─────...

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

چند پارتی

مافیای من

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

🌹🍷.......‌‌‌‌‌‌‌...........پارت۸..................🍷🌹چرا از ا...

part 12

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط