The heroes generation
🤍🌊 نسل قهرمانان🌊🤍
🤍🌊 #پارت_چهارم🌊🤍
از شانس بدم، هر سه تاشون هیکلشون خیلی درشت بود، تصمیم گرفتم مظلوم نمایی کنم.
چشم هام رو شبیه گربه کردم و با مظلوم گفتم: "ببخشید... میشه بزارین برم؟"
که یکشون پوزخند زد: "امر دیگه ای باشه؟"
و دیگری گفت: "نه، وقتی تا اینجا دنبال ما اومدی،باید تاوانشم بدی"
مثل اینکه مظلوم نمایی فایده ای نداره، با پوزخند و نگاه سرد گفتم: "پس چاره ای برای من نزاشتین"
خواستم که شمشیر رو دربیارم، دیدم همه افتادن رو زمین، با تعجب نگاه کردم.
صدا:"حالتون خوبه؟ "
برگشتم و به صدا نگاه کردم دختر بود و لباس ابی به تنش داشت یه حسم گفت دنبالش برم.
لبخندی زدم: "ممنون از اینکه جون من رو نجات دادی"
اونم لبخند زد
بعد از چند ثانیه گفتم: "ببخشید من مسافرم میتونم باهات بیام و به من شهر رو نشون بدی؟"
با لبخند صدای اروم گفت: "البته، مشتاق اشنایی با شما هستم"
درحالی که داشتم با اون شحص هم قدم میشدم گفتم: "اسمتون چیه؟"
دختر: "اسم من جونگ هوی هست، تو چی"
_: "منم دانبی ام"
لبخندی زد و گفت: "معنی اسمت میشه مانند فرشته"
با مکث سری تکون دادم: "اره"
جونگ هوی: "اسمت مثل خودت قشنگه"
اکیلی شدن قلبم رو به وضوح حس کردم. جونگ هوی واقعا دختر اروم و مهربون به نظر میرسه، با مکث گغتم: "تو همون دختری نیستی که همه ازت تعریف میکنند؟؟!!"
خنده ی کوتاهی کرد: "اره"
_"نمیدونستم... فکر میکردم چهره ی خیلی زشتی اینا داشته باشی... ولی برعکس"
خب پیدا کردم اونم مثل فشنگ، ولی مشکل این بود چی رو بهش بگم. اها باید بگم همسغر میخوام.
با صدای خیلی کنجکاو گفتم: "فکر کنم اصلا اهل سفر نیستی؟"
نگام کرد و گفت: "چرا اتفاقا اهل سفر هستم، ولی پولم جور نیست"
با لبخند گفتم: "اگر با من بیای خیلی خوب میشه، اینجوری همسفر خوبی دارم، و تنها نیستم"
جونگ هوی با تردید نگام کرد که با عجله گفتم: "باور کن ادم بدی نیستم"
جونگ هوی با مکث گفت: "باشه، ولی من که وسیله ای ندارم"
با لبخند مهربون گفتم: "خب واست میخرم، این که کاری نداره. فقط باید راه بازار شهر رو نشون بدی"
جونگ هوی هم لبخند زد و گفت: "باشه، بیا بهت نشون بدم"
در تموم مسیر حرفی رد و بدل نشد، جونگ هوی واقعا مشخص بود که درون خودش نیروی اب رو داره، پس شاید بتونم هسته درونی غول اسای اب رو بهش بدم.
وقتی وارد بازار شدیم، چشمام از وسیله برق میزد، وسیله های قشنگی دارند، ولی حیف که پولم فقط واسه خرید های ضروری و سفر بودند.
واسه جونگ هوی وسیله های لازم رو خریدم. بعد از اون چون خسته شده بودیم تصمیم گرفتیم بریم استراحت کنیم.
جونگ هوی از قبل گفت اول بریم خونه من و منم قبول کردم.
خونه جونگ هوی تو محل فقیر نشین ها بود، اصلا انگار خونه نبود، از در و دیوار اب میچکید، با اینکه حتی تابستون بود.
با تعجب گفتم: "جونگ هوی چرا فقط اتاق تو پر از اب هستش؟؟!"
جونگ هوی شونه ای بالا انداخت و گفت: "نمیدونم، هر سری سعی میکردم اینجا رو خشک نگه دارم حتی داخل اب نمیخوردم، چند باری نزدیک بود صاحب این خونه بیاد من رو پرت کنه بیرون، ولی شانس اوردم"
اهانی گفتم، دستم رو گذاشتم زیر چونه، پس جونگهوی نمیدونه نیروی اب داره و بلد نیست کنترل کنه، و این دردساز هست.
بعد از استراحت بلند شدیم، جونگ هوی وسیله هاش رو جمع کرد، و از هم خونه هاش خدافظب میکرد، بماند که یکی این وسط هی داشت فین میکرد، اه اه اه چندش بلند شو برو دیگه ااا.
بعد از کلی دنگ و فنگ ما خدافظی کردیم و پیش به سوی مقصد بعدی.
خب باید به سمت شمال غربی بریم، و سعنی شهر اینچئون، باید کسی که دارای شخصیت فلز بود رو پیدا میکردم.
در حالی که داشتیم از شهر خارج میشدیم، صدای داد و فریادی میومد.
جونگ هوی همین که شنید برگشت به من گفت: "بیا بریم ببینیم چیه؟"
منم موافقت کردم، به سمت محل داد و بیداد رفتیم، دو تا اسب بودند که اصلا اروم و قرار نداشتند و به شدت سر و صدا میکردند و حتی صاحبشون رو اذیت میکردند.
جونگ هوی هم دید چیز زیاد مهم نیست برگشت گفت: "بیا بریم، ولش کن"
🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊
تصویر دوم: عکس جونگ هوی
🤍🌊 #پارت_چهارم🌊🤍
از شانس بدم، هر سه تاشون هیکلشون خیلی درشت بود، تصمیم گرفتم مظلوم نمایی کنم.
چشم هام رو شبیه گربه کردم و با مظلوم گفتم: "ببخشید... میشه بزارین برم؟"
که یکشون پوزخند زد: "امر دیگه ای باشه؟"
و دیگری گفت: "نه، وقتی تا اینجا دنبال ما اومدی،باید تاوانشم بدی"
مثل اینکه مظلوم نمایی فایده ای نداره، با پوزخند و نگاه سرد گفتم: "پس چاره ای برای من نزاشتین"
خواستم که شمشیر رو دربیارم، دیدم همه افتادن رو زمین، با تعجب نگاه کردم.
صدا:"حالتون خوبه؟ "
برگشتم و به صدا نگاه کردم دختر بود و لباس ابی به تنش داشت یه حسم گفت دنبالش برم.
لبخندی زدم: "ممنون از اینکه جون من رو نجات دادی"
اونم لبخند زد
بعد از چند ثانیه گفتم: "ببخشید من مسافرم میتونم باهات بیام و به من شهر رو نشون بدی؟"
با لبخند صدای اروم گفت: "البته، مشتاق اشنایی با شما هستم"
درحالی که داشتم با اون شحص هم قدم میشدم گفتم: "اسمتون چیه؟"
دختر: "اسم من جونگ هوی هست، تو چی"
_: "منم دانبی ام"
لبخندی زد و گفت: "معنی اسمت میشه مانند فرشته"
با مکث سری تکون دادم: "اره"
جونگ هوی: "اسمت مثل خودت قشنگه"
اکیلی شدن قلبم رو به وضوح حس کردم. جونگ هوی واقعا دختر اروم و مهربون به نظر میرسه، با مکث گغتم: "تو همون دختری نیستی که همه ازت تعریف میکنند؟؟!!"
خنده ی کوتاهی کرد: "اره"
_"نمیدونستم... فکر میکردم چهره ی خیلی زشتی اینا داشته باشی... ولی برعکس"
خب پیدا کردم اونم مثل فشنگ، ولی مشکل این بود چی رو بهش بگم. اها باید بگم همسغر میخوام.
با صدای خیلی کنجکاو گفتم: "فکر کنم اصلا اهل سفر نیستی؟"
نگام کرد و گفت: "چرا اتفاقا اهل سفر هستم، ولی پولم جور نیست"
با لبخند گفتم: "اگر با من بیای خیلی خوب میشه، اینجوری همسفر خوبی دارم، و تنها نیستم"
جونگ هوی با تردید نگام کرد که با عجله گفتم: "باور کن ادم بدی نیستم"
جونگ هوی با مکث گفت: "باشه، ولی من که وسیله ای ندارم"
با لبخند مهربون گفتم: "خب واست میخرم، این که کاری نداره. فقط باید راه بازار شهر رو نشون بدی"
جونگ هوی هم لبخند زد و گفت: "باشه، بیا بهت نشون بدم"
در تموم مسیر حرفی رد و بدل نشد، جونگ هوی واقعا مشخص بود که درون خودش نیروی اب رو داره، پس شاید بتونم هسته درونی غول اسای اب رو بهش بدم.
وقتی وارد بازار شدیم، چشمام از وسیله برق میزد، وسیله های قشنگی دارند، ولی حیف که پولم فقط واسه خرید های ضروری و سفر بودند.
واسه جونگ هوی وسیله های لازم رو خریدم. بعد از اون چون خسته شده بودیم تصمیم گرفتیم بریم استراحت کنیم.
جونگ هوی از قبل گفت اول بریم خونه من و منم قبول کردم.
خونه جونگ هوی تو محل فقیر نشین ها بود، اصلا انگار خونه نبود، از در و دیوار اب میچکید، با اینکه حتی تابستون بود.
با تعجب گفتم: "جونگ هوی چرا فقط اتاق تو پر از اب هستش؟؟!"
جونگ هوی شونه ای بالا انداخت و گفت: "نمیدونم، هر سری سعی میکردم اینجا رو خشک نگه دارم حتی داخل اب نمیخوردم، چند باری نزدیک بود صاحب این خونه بیاد من رو پرت کنه بیرون، ولی شانس اوردم"
اهانی گفتم، دستم رو گذاشتم زیر چونه، پس جونگهوی نمیدونه نیروی اب داره و بلد نیست کنترل کنه، و این دردساز هست.
بعد از استراحت بلند شدیم، جونگ هوی وسیله هاش رو جمع کرد، و از هم خونه هاش خدافظب میکرد، بماند که یکی این وسط هی داشت فین میکرد، اه اه اه چندش بلند شو برو دیگه ااا.
بعد از کلی دنگ و فنگ ما خدافظی کردیم و پیش به سوی مقصد بعدی.
خب باید به سمت شمال غربی بریم، و سعنی شهر اینچئون، باید کسی که دارای شخصیت فلز بود رو پیدا میکردم.
در حالی که داشتیم از شهر خارج میشدیم، صدای داد و فریادی میومد.
جونگ هوی همین که شنید برگشت به من گفت: "بیا بریم ببینیم چیه؟"
منم موافقت کردم، به سمت محل داد و بیداد رفتیم، دو تا اسب بودند که اصلا اروم و قرار نداشتند و به شدت سر و صدا میکردند و حتی صاحبشون رو اذیت میکردند.
جونگ هوی هم دید چیز زیاد مهم نیست برگشت گفت: "بیا بریم، ولش کن"
🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊
تصویر دوم: عکس جونگ هوی
- ۱.۸k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط