اخرین بازمانده
#پارت_1
جونگکوک لبهیِ میزِ کارش ایستاده بود و به شهرِ زیرِ پاش خیره شده بود. صدایِ باز شدنِ در، آرامشِ سنگینِ اتاق رو شکست. او حتی برنگشت. میدونست کیه. بویِ عطرِ ملایمش، مثلِ همیشه، قبل از خودش وارد شده بود.
«گفتی نباید برگردم، ا.ت.» صدایِ بم و خشدارش در فضا پیچید.
ا.ت یک قدم به جلو برداشت، اما در فاصلهیِ امنی متوقف شد. «گفتی نباید برگردم چون میترسیدی من رو هم تویِ این بازی بکشی. ولی تو یادت رفت که من همونیام که تو رو از اولینِ این بازی بیرون کشید.»
جونگکوک بالاخره چرخید. چشمانش تاریک بود، خسته از سالها مبارزه برایِ چیزی که شاید هیچوقت مالِ او نبود. یک قدم به سمتِ ا.ت برداشت، حالا آنقدر نزدیک بود که ا.ت میتونست حرارتِ بدنش رو حس کنه. او انگشتش رو به آرامی رویِ لبهیِ فکِ ا.ت کشید، لمسی که همزمان سرشار از عطش و حسرت بود.
«تو هنوز نمیفهمی، نه؟» جونگکوک زمزمه کرد و پیشانیاش رو به پیشانیِ ا.ت تکیه داد. «من نمیترسیدم تو رو بکشم. من از این میترسیدم که اگه تو بمونی، من دیگه دلیلی برایِ جنگیدن نداشته باشم. تو تنها چیزی بودی که باعث میشد من فراموش کنم این دنیا چقدر کثیفه.»
ا.ت لرزید، نه از ترس، بلکه از اعترافی که سالها در دلِ جونگکوک حبس شده بود. جونگکوک دوباره با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: «حالا که برگشتی… دیگه راهِ برگشتی نیست. برایِ هیچکدوممون.»
جونگکوک لبهیِ میزِ کارش ایستاده بود و به شهرِ زیرِ پاش خیره شده بود. صدایِ باز شدنِ در، آرامشِ سنگینِ اتاق رو شکست. او حتی برنگشت. میدونست کیه. بویِ عطرِ ملایمش، مثلِ همیشه، قبل از خودش وارد شده بود.
«گفتی نباید برگردم، ا.ت.» صدایِ بم و خشدارش در فضا پیچید.
ا.ت یک قدم به جلو برداشت، اما در فاصلهیِ امنی متوقف شد. «گفتی نباید برگردم چون میترسیدی من رو هم تویِ این بازی بکشی. ولی تو یادت رفت که من همونیام که تو رو از اولینِ این بازی بیرون کشید.»
جونگکوک بالاخره چرخید. چشمانش تاریک بود، خسته از سالها مبارزه برایِ چیزی که شاید هیچوقت مالِ او نبود. یک قدم به سمتِ ا.ت برداشت، حالا آنقدر نزدیک بود که ا.ت میتونست حرارتِ بدنش رو حس کنه. او انگشتش رو به آرامی رویِ لبهیِ فکِ ا.ت کشید، لمسی که همزمان سرشار از عطش و حسرت بود.
«تو هنوز نمیفهمی، نه؟» جونگکوک زمزمه کرد و پیشانیاش رو به پیشانیِ ا.ت تکیه داد. «من نمیترسیدم تو رو بکشم. من از این میترسیدم که اگه تو بمونی، من دیگه دلیلی برایِ جنگیدن نداشته باشم. تو تنها چیزی بودی که باعث میشد من فراموش کنم این دنیا چقدر کثیفه.»
ا.ت لرزید، نه از ترس، بلکه از اعترافی که سالها در دلِ جونگکوک حبس شده بود. جونگکوک دوباره با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: «حالا که برگشتی… دیگه راهِ برگشتی نیست. برایِ هیچکدوممون.»
- ۵.۰k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط