معامله

p29
چند ماه گذشت.

رابطه‌ی جونگ‌کوک و تهیونگ دیگر شبیه روزهای اول نبود. آن ازدواجی که با قرارداد و سیاست شروع شده بود، حالا تبدیل به رابطه‌ای شده بود که هر دو برایش انتخاب می‌کردند بمانند.

آن شب، هر دو در اتاق نشسته بودند.

جونگ‌کوک مدتی ساکت بود و بعد آرام گفت:

«ته‌ته...»

تهیونگ از روی کتاب نگاهش کرد.

«هوم؟»

جونگ‌کوک کمی مکث کرد.

«تا حالا به آینده‌مون فکر کردی؟»

تهیونگ کتاب را بست.

«زیاد.»

جونگ‌کوک لبخند زد.

«مثلاً... یه خونه که صدای بچه توش بپیچه؟»

تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.

بعد دست جونگ‌کوک را گرفت.

«آره.»

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

«واقعاً؟»

«واقعاً.»

«پس...»

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

«می‌خوام بچه داشته باشیم.»

تهیونگ نگاهش را جدی‌تر کرد.

«مطمئنی؟»

جونگ‌کوک سر تکان داد.

«این بار انتخاب خودمونه. نه خانواده‌هامون، نه سیاست.»

تهیونگ دستش را فشرد.

«پس اول مطمئن می‌شیم شرایط بدنی تو اجازه می‌ده.»

جونگ‌کوک لبخند زد.

«می‌دونستم آلفای من باز هم منطقی حرف می‌زنه.»

تهیونگ گوشه‌ی لبش را بالا برد.

«یکی باید مراقب امگای شیطونش باشه.»

جونگ‌کوک سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

«پس... شروع کنیم؟»

تهیونگ پیشانی‌اش را بوسید.

«شروع کنیم.»

و آن شب، تصمیمشان برای بچه‌دار شدن نه از روی وظیفه بود و نه برای متحد کردن سرزمین‌ها.

این بار، فقط یک انتخاب مشترک بود:

ساختن خانواده‌ای که هر دو در کودکی آرزوی داشتنش را داشتند.
بعد از آن شب، جونگ‌کوک کاملاً خسته شده بود. روی تخت دراز کشیده بود و پلک‌هایش سنگین شده بودند.

گاهی از خستگی صدای کوتاهی از گلویش درمی‌آمد.

«اهه...»

تهیونگ کنارش نشست، پتو را روی او مرتب کرد و آرام پرسید:

«درد داری؟»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد.

«نه... فقط خیلی خسته‌ام.»

تهیونگ دستش را گرفت.

«پس بخواب.»

جونگ‌کوک با صدای خواب‌آلود زمزمه کرد:

«تو می‌مونی؟»

«آره.»

جونگ‌کوک لبخند کوچکی زد و دست تهیونگ را محکم‌تر گرفت.

«خوبه...»

چند لحظه بعد، نفس‌هایش آرام و منظم شد و خوابش برد.
چند ماه بعد — ماه پنجم

پنج ماه گذشته بود.

شکم جونگ‌کوک حالا کاملاً مشخص شده بود و تهیونگ تقریباً هر لحظه حواسش به او بود؛ از داروهایش گرفته تا اینکه غذایش را کامل بخورد و بیش از حد خسته نشود.

اما یک راز کوچک بین جونگ‌کوک و پزشک باقی مانده بود.

جنسیت بچه.

جونگ‌کوک آن را می‌دانست.

تهیونگ نمی‌دانست.

آن شب، جونگ‌کوک روی مبل نشسته بود و دستش را روی شکمش گذاشته بود. لبخند شیطنت‌آمیزی روی صورتش بود.

تهیونگ از پشت میز کارش پرسید:

«باز داری لبخند می‌زنی.»

جونگ‌کوک خیلی معصومانه گفت:

«نه.»

«دروغ نگو.»

«من؟ هیچ‌وقت.»

تهیونگ چشم‌هایش را ریز کرد.

«دکتر امروز چی گفت؟»

جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.

«هیچی.»

«جنسیت بچه رو هم نگفت؟»

جونگ‌کوک لبخندش را نتوانست پنهان کند.

«چرا.»

تهیونگ فوراً از جایش بلند شد.

«پس دختره یا پسره؟»

جونگ‌کوک سرش را به علامت نه تکان داد.

«نمی‌گم.»

تهیونگ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.

«جونگ‌کوک.»

«هوم؟»

«من پدرشم.»

«می‌دونم.»

«پس چرا نمی‌گی؟»

جونگ‌کوک با شیطنت دستش را روی شکمش گذاشت.

«چون می‌خوام سورپرایزت کنم.»

تهیونگ آهی کشید.

«تو از اول هم زیادی شیطون بودی.»

جونگ‌کوک خندید.

«ولی من رازدار خوبی‌ام.»

همان لحظه، حرکت کوچکی در شکمش احساس کرد.

جونگ‌کوک ساکت شد.

لبخندش آرام‌تر شد.

تهیونگ متوجه تغییر حالتش شد.

«چی شد؟»

جونگ‌کوک دست تهیونگ را گرفت و روی شکمش گذاشت.

چند ثانیه بعد، ضربه‌ی کوچکی زیر دست تهیونگ احساس شد.

تهیونگ کاملاً بی‌حرکت ماند.

جونگ‌کوک با چشمانی درخشان گفت:

«سلام کن، آلفا.»

تهیونگ برای اولین بار در تمام آن شب لبخند واقعی زد.

«سلام... کوچولو.»

جونگ‌کوک آرام خندید.

اما هنوز راز جنسیت بچه را نگه داشته بود.

و تصمیم گرفته بود تا لحظه‌ی مناسب، آن را به تهیونگ نگوید.
دیدگاه ها (۰)

سناریو

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

.....پارت چهارم.....

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

فیک تهکوک وارث زار

پارت آخر

چندپارتی جونگ کوک

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط