فیک تهکوک وارث زار

پارت ششم | صدایی که نباید می‌شنید

باران از نیمه‌شب شروع شده بود.

صدای قطره‌ها به شیشه می‌خورد و اتاق را پر از سکوتی سنگین می‌کرد.

جونگ‌کوک کنار پنجره ایستاده بود.

هنوز جمله‌ی آن مرد در ذهنش تکرار می‌شد:

«برای وارث اومدم.»

ناگهان چیزی پشت پنجره تکان خورد.

جونگ‌کوک نفسش بند آمد.

پرده را کنار زد.

هیچ‌کس نبود.

اما روی شیشه، جای یک دست کوچک و خیس دیده می‌شد.

دستِ یک کودک.

جونگ‌کوک یک قدم عقب رفت.

— تهیونگ...

تهیونگ فوراً از جایش بلند شد.

وقتی جای دست را دید، رنگ صورتش پرید.

جونگ‌کوک با صدای لرزان پرسید:

— این یعنی چی؟

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

— بعضی چیزها رو وقتی بفهمی، دیگه نمی‌تونی مثل قبل زندگی کنی.

جونگ‌کوک بغض کرد.

— همه توی این خونه یه چیزی می‌دونن جز من... حتی تو.

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

— چون می‌ترسیدم ازم متنفر بشی.

— چرا؟

صدای تهیونگ لرزید.

— چون شاید یه روز بفهمی من نتونستم از کسی که باید، محافظت کنم.

اشکی از چشمش افتاد.

اما قبل از اینکه جونگ‌کوک چیزی بگوید، صدایی از راهرو شنیده شد.

— هیونگ...

تهیونگ خشکش زد.

جونگ‌کوک آهسته گفت:

— صدای برادرته؟

تهیونگ جواب نداد.

صدا دوباره آمد.

— هیونگ... من سردمه.

تهیونگ چشم‌هایش را بست.

اشک‌هایش بی‌صدا روی صورتش نشستند.

جونگ‌کوک دستش را گرفت.

— تهیونگ...

تهیونگ دست او را محکم فشرد.

— هر اتفاقی افتاد، دستمو ول نکن.

سه ضربه به در خورد.

تق...

تق...

تق...

تهیونگ به در خیره شد.

— اون دیگه برادرم نیست.

دستگیره آرام شروع به چرخیدن کرد.

جونگ‌کوک خودش را به تهیونگ نزدیک‌تر کرد.

در باز شد.

اما پشت در...

هیچ‌کس نبود.

فقط یک جعبه‌ی چوبی کوچک روی زمین قرار داشت.

تهیونگ با دست لرزان آن را برداشت.

روی جعبه نوشته شده بود:

«برای جونگ‌کوک.»

جونگ‌کوک آرام گفت:

— بازش نکن...

اما تهیونگ در جعبه را باز کرد.

داخلش فقط یک عکس بود.

عکسِ همان خانه.

اما مربوط به هفده سال قبل.

تهیونگ به عکس خیره شد.

بعد ناگهان نفسش بند آمد.

جونگ‌کوک عکس را از دستش گرفت.

در عکس، پدر تهیونگ، پدربزرگ...

و یک نوزاد در آغوش مادر تهیونگ دیده می‌شد.

پشت عکس نوشته شده بود:

«وارث را پیدا کردیم.»

جونگ‌کوک به تاریخ عکس نگاه کرد.

هفده سال قبل.

همان روزی که خودش به دنیا آمده بود.

اما چیزی که خون را در رگ‌هایش منجمد کرد...

چهره‌ی نوزاد نبود.

گوشه‌ی عکس، پسربچه‌ای ایستاده بود.

برادر تهیونگ.

و دستش را روی شانه‌ی نوزاد گذاشته بود.

زیر عکس، با دست‌خط کودکانه‌ای نوشته شده بود:

«من قول دادم ازش مراقبت کنم.»

جونگ‌کوک به تهیونگ نگاه کرد.

— پس چرا ناپدید شد؟

تهیونگ جواب نداد.

چون پشت سرشان، صدای همان پسر دوباره شنیده شد.

این بار خیلی نزدیک.

درست کنار گوش جونگ‌کوک:

— چون هیونگ قولش رو شکست.

جونگ‌کوک با وحشت برگشت.

هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط روی دیوار، با چیزی شبیه رد انگشت، یک جمله تازه نوشته شده بود:

«حالا نوبت توئه که قول بدی.»

--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد‌..
چرا احساس میکنم فیک خیلی بده؟

#بی‌تی‌اس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیک‌تهکوک #تهکوک
دیدگاه ها (۱۱)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۶ | «نامی در میان وسایل قد...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

پارت ششم: سایه‌ای در خیابانوقتی از کافه بیرون آمدند، باران ش...

سناریو

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

LESSON

جنگل نفرین شده پارت ۱۵

### پارت اول: انعکاس توی شیشه بارونیساعت از دو نصفه‌شب گذشته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط