## «ماه، بوی باران میدهد»
## «ماه، بوی باران میدهد»
### پارت هشتم: فرار از عمارت
صدای برخورد شمشیرها در اتاق پیچید. جونگکوک ضربهی پدرش را دفع کرد، اما نیروی آن او را چند قدم عقب راند. آلفای بزرگ با چهرهای سرد گفت:
«برای یک گرگِ دشمن، روبهروی خانوادهات میایستی؟»
جونگکوک شمشیرش را محکمتر گرفت.
«برای حقیقت میایستم.»
تهیونگ مدارک را زیر شنلش پنهان کرد و به طرف در رفت، اما پدر جونگکوک متوجه شد. با یک حرکت، شمشیرش را به سمت او چرخاند.
جونگکوک خودش را میانشان انداخت. تیغه بازویش را خراش داد و خون روی آستین تیرهاش نشست.
تهیونگ با وحشت صدایش زد:
«جونگکوک!»
«مدارک رو ببر!» جونگکوک فریاد زد. «نذار دستش بهشون برسه!»
تهیونگ لحظهای مردد ماند. نمیخواست او را تنها بگذارد، اما صدای نگهبانها از راهرو نزدیک میشد. مدارک را محکمتر گرفت و به سمت در دوید.
آلفای بزرگ با خشم غرید:
«هیچکدامتان از اینجا بیرون نمیروید!»
جونگکوک دوباره جلویش ایستاد. نگاهش دیگر نگاهِ پسرِ مطیعی نبود که تمام عمر از پدرش پیروی کرده باشد. در چشمهایش چیزی تازه میدرخشید: ارادهی خودش.
در همان لحظه، تهیونگ چراغ روی میز را به زمین انداخت. شعله زبانه کشید و دود اتاق را پر کرد. صدای سرفه و فریاد نگهبانها بلند شد.
جونگکوک فرصت را غنیمت شمرد و عقب کشید. با هم از راهروی پشتی گریختند. تهیونگ میلنگید و نفسش به شماره افتاده بود، اما مدارک را رها نمیکرد.
به خروجی زیرزمین که رسیدند، صدای تعقیبکنندهها پشت سرشان نزدیکتر شد. جونگکوک بازوی سالمش را دور شانهی تهیونگ انداخت و کمکش کرد از پلهها بالا برود.
تهیونگ زیر لب گفت:
«لازم نبود به خاطر من جلوی پدرت بایستی.»
جونگکوک جواب داد:
«بهخاطر تو نبود.»
تهیونگ نگاهی به او انداخت.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و بعد، با صدایی پایینتر گفت:
«بهخاطر چیزی بود که درست بود. تو فقط باعث شدی بالاخره ببینمش.»
از در پشتی بیرون زدند. باران سرد به صورتشان خورد. پشت سرشان صدای فریاد آلفا در عمارت پیچید:
«جونگکوک! اگر از این در بیرون بروی، دیگر پسر من نیستی!»
جونگکوک ایستاد. برای یک لحظه، انگار تمام خاطرات کودکیاش او را به عقب میکشیدند. تهیونگ دستش را گرفت؛ محکم، اما بیفشار.
«باید بریم.»
جونگکوک آخرین نگاه را به پنجرهی روشن عمارت انداخت و بعد همراه تهیونگ وارد جنگل شد.
اما وقتی به مرز رسیدند، سایههایی از میان درختها بیرون آمدند. نگهبانهای ماهسپید راهشان را بسته بودند.
یکی از آنها فریاد زد:
«به فرمان آلفا، خیانتکارها دستگیر میشن!»
تهیونگ کنار جونگکوک ایستاد؛ زخمی، خسته، اما آمادهی جنگیدن.
**پایان پارت هشتم**
### پارت هشتم: فرار از عمارت
صدای برخورد شمشیرها در اتاق پیچید. جونگکوک ضربهی پدرش را دفع کرد، اما نیروی آن او را چند قدم عقب راند. آلفای بزرگ با چهرهای سرد گفت:
«برای یک گرگِ دشمن، روبهروی خانوادهات میایستی؟»
جونگکوک شمشیرش را محکمتر گرفت.
«برای حقیقت میایستم.»
تهیونگ مدارک را زیر شنلش پنهان کرد و به طرف در رفت، اما پدر جونگکوک متوجه شد. با یک حرکت، شمشیرش را به سمت او چرخاند.
جونگکوک خودش را میانشان انداخت. تیغه بازویش را خراش داد و خون روی آستین تیرهاش نشست.
تهیونگ با وحشت صدایش زد:
«جونگکوک!»
«مدارک رو ببر!» جونگکوک فریاد زد. «نذار دستش بهشون برسه!»
تهیونگ لحظهای مردد ماند. نمیخواست او را تنها بگذارد، اما صدای نگهبانها از راهرو نزدیک میشد. مدارک را محکمتر گرفت و به سمت در دوید.
آلفای بزرگ با خشم غرید:
«هیچکدامتان از اینجا بیرون نمیروید!»
جونگکوک دوباره جلویش ایستاد. نگاهش دیگر نگاهِ پسرِ مطیعی نبود که تمام عمر از پدرش پیروی کرده باشد. در چشمهایش چیزی تازه میدرخشید: ارادهی خودش.
در همان لحظه، تهیونگ چراغ روی میز را به زمین انداخت. شعله زبانه کشید و دود اتاق را پر کرد. صدای سرفه و فریاد نگهبانها بلند شد.
جونگکوک فرصت را غنیمت شمرد و عقب کشید. با هم از راهروی پشتی گریختند. تهیونگ میلنگید و نفسش به شماره افتاده بود، اما مدارک را رها نمیکرد.
به خروجی زیرزمین که رسیدند، صدای تعقیبکنندهها پشت سرشان نزدیکتر شد. جونگکوک بازوی سالمش را دور شانهی تهیونگ انداخت و کمکش کرد از پلهها بالا برود.
تهیونگ زیر لب گفت:
«لازم نبود به خاطر من جلوی پدرت بایستی.»
جونگکوک جواب داد:
«بهخاطر تو نبود.»
تهیونگ نگاهی به او انداخت.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و بعد، با صدایی پایینتر گفت:
«بهخاطر چیزی بود که درست بود. تو فقط باعث شدی بالاخره ببینمش.»
از در پشتی بیرون زدند. باران سرد به صورتشان خورد. پشت سرشان صدای فریاد آلفا در عمارت پیچید:
«جونگکوک! اگر از این در بیرون بروی، دیگر پسر من نیستی!»
جونگکوک ایستاد. برای یک لحظه، انگار تمام خاطرات کودکیاش او را به عقب میکشیدند. تهیونگ دستش را گرفت؛ محکم، اما بیفشار.
«باید بریم.»
جونگکوک آخرین نگاه را به پنجرهی روشن عمارت انداخت و بعد همراه تهیونگ وارد جنگل شد.
اما وقتی به مرز رسیدند، سایههایی از میان درختها بیرون آمدند. نگهبانهای ماهسپید راهشان را بسته بودند.
یکی از آنها فریاد زد:
«به فرمان آلفا، خیانتکارها دستگیر میشن!»
تهیونگ کنار جونگکوک ایستاد؛ زخمی، خسته، اما آمادهی جنگیدن.
**پایان پارت هشتم**
- ۲۱۴
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط