سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۳۳
بی صدا وارد قصر شد …
هر سایه ای میدید به آن پناه میبرد…
یک ماموریت داشت . و باید به سرانجام میرساند!
در حال را به آرامی باز کرد و دقیقا همانطور که انتظار داشت همه سر میز شام از هوش رفته بودند .
راحت تر از آنچه بود که تصورش را میکرد … هنوز کسی از وضعیت آنها باخبر نبود پس سریع از فرصت استفاده کرد و دنبال اتاق او گشت …
بعد از چند تلاش ناموفق دری را باز کرد که او در آن بر روی تخت خوابیده بود .
آرام آرام به سمت تخت رفت و نیشخند زد …
پارچه ای برداشت و دور سرش بست و بر کول خود انداخت و از آنجا رفت ….
۲ ساعت بعد …
سانیار
با حس سردرد چشام رو باز کردم و گیج دور و بر رو نگاهی انداختم .
بعد تحلیل و تجزیه اینکه الان تو آشپزخونه ام و همه سر رو میز خوابیده اند شوکه بلند شدم .
اینجا چه خبر بود
مامانم رو یکم تکون دادم که چشاش باز نشد ! وحشتزده تکونش دادم و داد زدم: مامانننن
و باز تکونش دادم اما هیچ اتفاقی نیفتاد .
چند محافظ وارد شدند و وحشتزده دور و بر رو نگاه میکردند که عصبی داد زدم : به چی نگاه میکنی برو دکتر رو بیار
دستپاچه رفتند که به سمت پدرم رفتم …
چند دقیقه بعد
به مامان بابام سرم زده بودند .
خداروشکر خواهرم امروز نبود و رفته بود خانه دوستش
دکتر گفت چیز جدی نیست فقط دارو خواب آور یا بی هوشی بوده …
ولی سر در نمیارم … چرا باید دارو بیهوشی تو غذا باشه ؟ عصبی همه آشپز و خدمه ها رو جمع کرده بودم و از همه سوال کردم اما همه خود را بی گناه جلوه میدادند حتی دوربین مدار بسته هم چک کردم ولی چیز مشکوکی ندیدم …
عصبی و تقریبا ناامید به سمت اتاقم رفتم .
در رو باز کردم و با چیزی گه دیدم شوکه ایستادم .
رفتم جلو و برش داشتم.
این … تیشرت سفید من بود … ولی ... چرا رنگی شده؟
نمیفهمم یعنی کار خواهرم بوده؟ نه اون که میدونه پن چقدر رو وسایلم حساسم !
تیشرت رو تا زدم و گوشه ای گذاشتم که چند مداد رنگی و دفتر توجهم رو جلب کرد .
دفتر رو شوکه تر از قبل برداشتم . ورق زدم . نه این دفتر نقاشی خواهر من نبود .
این خطخطی ها این نقاشی های عجیب . . .
یه جای کار میلنگه …
یکم استرس گرفتم اما خودم رو جمع و جور کردم و اونم گوشه ای انداختم تا وقتی خواهرم میومد خونه صبر میکردم .
شاید اصلا کار خودش باشد …
فحش ازاد😊😘😘😘😘😘😘
پارت ۳۳
بی صدا وارد قصر شد …
هر سایه ای میدید به آن پناه میبرد…
یک ماموریت داشت . و باید به سرانجام میرساند!
در حال را به آرامی باز کرد و دقیقا همانطور که انتظار داشت همه سر میز شام از هوش رفته بودند .
راحت تر از آنچه بود که تصورش را میکرد … هنوز کسی از وضعیت آنها باخبر نبود پس سریع از فرصت استفاده کرد و دنبال اتاق او گشت …
بعد از چند تلاش ناموفق دری را باز کرد که او در آن بر روی تخت خوابیده بود .
آرام آرام به سمت تخت رفت و نیشخند زد …
پارچه ای برداشت و دور سرش بست و بر کول خود انداخت و از آنجا رفت ….
۲ ساعت بعد …
سانیار
با حس سردرد چشام رو باز کردم و گیج دور و بر رو نگاهی انداختم .
بعد تحلیل و تجزیه اینکه الان تو آشپزخونه ام و همه سر رو میز خوابیده اند شوکه بلند شدم .
اینجا چه خبر بود
مامانم رو یکم تکون دادم که چشاش باز نشد ! وحشتزده تکونش دادم و داد زدم: مامانننن
و باز تکونش دادم اما هیچ اتفاقی نیفتاد .
چند محافظ وارد شدند و وحشتزده دور و بر رو نگاه میکردند که عصبی داد زدم : به چی نگاه میکنی برو دکتر رو بیار
دستپاچه رفتند که به سمت پدرم رفتم …
چند دقیقه بعد
به مامان بابام سرم زده بودند .
خداروشکر خواهرم امروز نبود و رفته بود خانه دوستش
دکتر گفت چیز جدی نیست فقط دارو خواب آور یا بی هوشی بوده …
ولی سر در نمیارم … چرا باید دارو بیهوشی تو غذا باشه ؟ عصبی همه آشپز و خدمه ها رو جمع کرده بودم و از همه سوال کردم اما همه خود را بی گناه جلوه میدادند حتی دوربین مدار بسته هم چک کردم ولی چیز مشکوکی ندیدم …
عصبی و تقریبا ناامید به سمت اتاقم رفتم .
در رو باز کردم و با چیزی گه دیدم شوکه ایستادم .
رفتم جلو و برش داشتم.
این … تیشرت سفید من بود … ولی ... چرا رنگی شده؟
نمیفهمم یعنی کار خواهرم بوده؟ نه اون که میدونه پن چقدر رو وسایلم حساسم !
تیشرت رو تا زدم و گوشه ای گذاشتم که چند مداد رنگی و دفتر توجهم رو جلب کرد .
دفتر رو شوکه تر از قبل برداشتم . ورق زدم . نه این دفتر نقاشی خواهر من نبود .
این خطخطی ها این نقاشی های عجیب . . .
یه جای کار میلنگه …
یکم استرس گرفتم اما خودم رو جمع و جور کردم و اونم گوشه ای انداختم تا وقتی خواهرم میومد خونه صبر میکردم .
شاید اصلا کار خودش باشد …
فحش ازاد😊😘😘😘😘😘😘
- ۱۰۰
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط