سناریو تهیونگ
وقتی میرید سیسمونی بخرید...
------------------------------------------------
خرید تموم شده و دارید به سمت ماشین میرید. تهیونگ همهی کیسهها رو گرفته و ات به آرومی راه میره..
تهیونگ با اینکه کلی کیسه دستشه، هنوز داره با اون یکی دستش دستت رو سفت گرفته:خسته نباشی قهرمانِ من. امروز خیلی راه رفتی.
ات تکیه میده به شونهی ته: من خستهام ولی دلم گرمه. دیدن تو در حالی که داشتی سایزِ اون پتویِ کوچیک رو با انگشتات اندازه میگرفتی، خستگی رو از تنم درآورد.
تهیونگ میخنده: خب آخه میخواستم مطمئن شم خیلی سنگین نباشه، براش سنگین باشه اذیت شه. (مکث میکنه) راستی... خونه که رسیدیم، قول بده فقط استراحت کنی. من شام درست میکنم، تو فقط بشین و به دکوراسیون اتاقِ دخترمون فکر کن.
ات با شیطنت: تو که بلد نیستی شام درست کنی! آخرش یا میسوزونی یا نمکش زیاده!
تهیونگ با اعتماد به نفسِ کامل: دستور پخت رو از مامانم گرفتم. امروز قراره یه شامِ عالی برات درست کنم که برای مامانِ آیندهیِ دخترمون انرژی بیاره. فقط تو... تو فقط باش. همین بودنت کافیه.
ات :چقدر خوبه که دارمت.
تهیونگ با لبخندِ مستطیلیِ معروفش:منم خیلی خوشبختم که دارم پدرِ بچهیِ تو میشم. بیا بریم خونه، زندگیِ ما قراره خیلی قشنگتر بشه، قول میدم.
سوار ماشین میشید و تهیونگ آروم آروم شروع میکنه به رانندگی، در حالی که دستش رو از روی دستت برنمیداره.
.
.
``پایان``
.
.
.
------------------------------------------------
خرید تموم شده و دارید به سمت ماشین میرید. تهیونگ همهی کیسهها رو گرفته و ات به آرومی راه میره..
تهیونگ با اینکه کلی کیسه دستشه، هنوز داره با اون یکی دستش دستت رو سفت گرفته:خسته نباشی قهرمانِ من. امروز خیلی راه رفتی.
ات تکیه میده به شونهی ته: من خستهام ولی دلم گرمه. دیدن تو در حالی که داشتی سایزِ اون پتویِ کوچیک رو با انگشتات اندازه میگرفتی، خستگی رو از تنم درآورد.
تهیونگ میخنده: خب آخه میخواستم مطمئن شم خیلی سنگین نباشه، براش سنگین باشه اذیت شه. (مکث میکنه) راستی... خونه که رسیدیم، قول بده فقط استراحت کنی. من شام درست میکنم، تو فقط بشین و به دکوراسیون اتاقِ دخترمون فکر کن.
ات با شیطنت: تو که بلد نیستی شام درست کنی! آخرش یا میسوزونی یا نمکش زیاده!
تهیونگ با اعتماد به نفسِ کامل: دستور پخت رو از مامانم گرفتم. امروز قراره یه شامِ عالی برات درست کنم که برای مامانِ آیندهیِ دخترمون انرژی بیاره. فقط تو... تو فقط باش. همین بودنت کافیه.
ات :چقدر خوبه که دارمت.
تهیونگ با لبخندِ مستطیلیِ معروفش:منم خیلی خوشبختم که دارم پدرِ بچهیِ تو میشم. بیا بریم خونه، زندگیِ ما قراره خیلی قشنگتر بشه، قول میدم.
سوار ماشین میشید و تهیونگ آروم آروم شروع میکنه به رانندگی، در حالی که دستش رو از روی دستت برنمیداره.
.
.
``پایان``
.
.
.
- ۳۱.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط