پارت دو داستان سایرن هد

پارت دو داستان سایرن هد


سه پسر بچه — مایک، بن و لوک — آخرین بار نزدیک جنگل «دارک‌پاین» دیده شدن. گفته بودن دنبال هیولا می‌رن. کسی جدی نگرفته بود... تا وقتی که دیگه برنگشتن.

بعد از سه روز جستجو، بدون هیچ اثری، شبکه‌ی محلی خبر فرستاد.
چهار خبرنگار، مجهز به دوربین، صدا و GPS، وارد جنگل شدن:

ریچل: گزارشگر جدی و باتجربه.

تام: فیلم‌بردار، بدبین و خسته.

سارا: دستیار نور، تازه‌کار و نگران.

نیک: صدابردار، کسی که همیشه دنبال ماجراجویی بود.


جنگل تاریک بود، حتی وسط روز. هوا سنگین. صدای هیچ پرنده‌ای نمی‌اومد.

اولین چیزی که پیدا کردن، یه دفترچه پاره بود. روش با دست خط بچه‌گونه نوشته شده بود:
«اون صدامون رو تقلید می‌کنه...»

سارا گفت: «صبر کن... یعنی چی؟»
ریچل جواب داد: «احتمالاً شوخی بچه‌هاست. ادامه بدیم.»

هر قدمی که جلو رفتن، جنگل عجیب‌تر شد. تنه‌های درخت خراشیده بودن. یه جا، تکه‌ای از تی‌شرت پسرونه گیر کرده بود به شاخه. بنفش. همون رنگی که مایک می‌پوشید.

شب شد. خفاش‌ها پریدن. مه غلیظ شد. و اون صدا شروع شد.

اول، صدای کمک خواستن بود. صدایی که شبیه مایک بود.
ریچل جیغ زد: «مایک؟! اونجایی؟!»
ولی تام پچ‌پچ کرد: «نه... این درست نیست. یه چیزی اشتباهه.»

از مه، سایه‌ای بیرون اومد. بلند. لاغر. زنگ‌زده. و به‌جای سر... دو تا آژیرِ خالی.
سایرن هد.

با صدایی خشک و فلزی، فریاد زد:
«مامان... کمکم کن...»
صدای مایک بود. ولی نه واقعی. مثل نوار ضبط‌ شده‌ی خراب. تکراری. توخالی.

نیک جلو رفت، و یک‌دفعه بدنش از وسط نصف شد. بدون هیچ صدایی. فقط ترکیدن استخوان و ریزش گوشت روی خاک.

سارا جیغ زد. تام افتاد زمین. ریچل دوید، دوربین هنوز توی دستش.
ولی سایرن هد دنبالشون می‌اومد. آرام، ولی بی‌وقفه. آژیرها فریاد می‌زدن، صداهای مختلف، صداهای بچه‌ها، صدای گریه‌ی مادرها، صدای خنده‌ای که قطع می‌شد.

تو دل جنگل، اونا به یه دایره‌ی سوخته رسیدن. رد سوختگی روی زمین. سه اسکلت کوچک. یکی‌شون پلاک گردنی داشت: مایک.

سایرن هد اونجا بود. صداها تموم شدن. فقط سکوت موند.

صبح روز بعد، پلیس‌ها فقط دوربین پیدا کردن. و روی فیلم، صدایی ضبط شده بود که تکرار می‌شد:
«اون هنوز گرسنه‌ست.»
دیدگاه ها (۱۰)

جنگل نفرین شده پارت ۱

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۲: ص...

پارت ۴۲

🦌🌲 گوچمر؛ جایی در دل جنگل‌های هیرکانی ساری 🌫️🍃صدای گاوبانگی ...

کپشنننننننننن🛐🛐🛐دوردونه سکسی🤤🔞پارت اول از دروازه بزرگ آهنی ب...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت یــازدهــم 𓆪 🖤🥀در اتاق ۱۳ آرام باز شد.هوای سر...

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

اولین درخواستیمممم😭🫐💗تالار بزرگ شلوغ‌تر از همیشه بودصدای خند...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_69که همون لحظه سارا وارد آشپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط