***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۲:
صدای قدمهای جونگکوک و نامجون مدام بهمون نزدیکتر میشد. نورِ ضعیفِ چراغقوههاشون خطهای سفیدی رو توی مهِ غلیظِ جنگل میکشید و روی تنهی درختها میرقصید.
با لیسا نفسهامون رو حبس کرده بودیم. دستش رو محکم گرفته بودم و چشمهام رو توی اون تاریکی دوختم به جلو. دقیقاً جلوی پای ما، یک لبهی شیبدار و خاکی بود که به سمتِ یک رودخانهی کوچک و پرآب سرازیر میشد؛ جایی که بوتههای متراکمِ تمشکِ وحشی تمامِ مسیر رو پوشونده بودن.
با سر به لیسا علامت دادم. آروم و بدونِ اینکه حتی صدای خشخشِ برگها بلند بشه، خزیدیم سمتِ شیب و سر خوردیم توی رودخونه. آبِ سرد و خنک تا زانوهامون بالا اومد، اما هیچکدوم صدایی درآوردیم. از آب زدیم بیرون و پشتِ یک تنهی عظیمالجثهی درختِ کهنسال، لابهلای ریشههای درهمپیچیدهاش پناه گرفتیم.
چند ثانیه بعد، صدای جونگکوک از همون بالای شیب پیچید:
- «همینجاها بودن... ردپاشون تا این اطراف بود.»
صدای کلافهی نامجون هم اومد که داشت با لگد به سنگها میزد:
- «لعنتی! معلوم نیست کجا غیبشون زد! این جنگل هزارتا راه فرار داره...»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد. انگار داشت حسِ بویایی یا غرورِ مافیاش رو به کار میانداخت تا ما رو پیدا کنه. صدای قدمهاش کمی اینطرف و اونطرف شد، اما بعد، صدای نفسهای عمیقش نشون داد که دستش به جایی بند نشده.
با صدای کمی بلندتر، در حالی که رگهای از خنده و تحسین توی صداش بود، فریاد زد:
- «باشه، توله! این بار رو بردی... ولی فکر نکن همیشه اینقدر خوششانس میمونی!»
چند دقیقه گذشت تا اینکه صدای قدمهاشون آرومآروم دور شد و بالاخره توی شرشرِ آب و سکوتِ جنگل گم شد.
لیسا نفسِ عمیقی کشید، دستش رو گذاشت روی سینهاش و با خنده زد زیرِ گریه و خنده:
- «وای... زندهموندیم! ا/ت تو واقعاً یک نابغهای!»
منم نفسِ حبسشدهام رو دادم بیرون و تکیهم رو دادم به درخت. عرقِ سرد روی پیشونیم نشسته بود، اما یه حسِ پیروزیِ شیرین تمامِ وجودم رو پر کرده بود.
- «گفتم که لیسا... ما باختن رو بلد نیستیم! حالا باید بریم یه جای امن تا نقشهی بعدی رو بکشیم...»
توی تاریکیِ جنگل، راه افتادیم سمتِ جادهی اصلی، غافل از اینکه جونگکوک اصلاً قصد نداشت به این زودیها دست از سرِ ملکهی یاغیش برداره...
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۲:
صدای قدمهای جونگکوک و نامجون مدام بهمون نزدیکتر میشد. نورِ ضعیفِ چراغقوههاشون خطهای سفیدی رو توی مهِ غلیظِ جنگل میکشید و روی تنهی درختها میرقصید.
با لیسا نفسهامون رو حبس کرده بودیم. دستش رو محکم گرفته بودم و چشمهام رو توی اون تاریکی دوختم به جلو. دقیقاً جلوی پای ما، یک لبهی شیبدار و خاکی بود که به سمتِ یک رودخانهی کوچک و پرآب سرازیر میشد؛ جایی که بوتههای متراکمِ تمشکِ وحشی تمامِ مسیر رو پوشونده بودن.
با سر به لیسا علامت دادم. آروم و بدونِ اینکه حتی صدای خشخشِ برگها بلند بشه، خزیدیم سمتِ شیب و سر خوردیم توی رودخونه. آبِ سرد و خنک تا زانوهامون بالا اومد، اما هیچکدوم صدایی درآوردیم. از آب زدیم بیرون و پشتِ یک تنهی عظیمالجثهی درختِ کهنسال، لابهلای ریشههای درهمپیچیدهاش پناه گرفتیم.
چند ثانیه بعد، صدای جونگکوک از همون بالای شیب پیچید:
- «همینجاها بودن... ردپاشون تا این اطراف بود.»
صدای کلافهی نامجون هم اومد که داشت با لگد به سنگها میزد:
- «لعنتی! معلوم نیست کجا غیبشون زد! این جنگل هزارتا راه فرار داره...»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد. انگار داشت حسِ بویایی یا غرورِ مافیاش رو به کار میانداخت تا ما رو پیدا کنه. صدای قدمهاش کمی اینطرف و اونطرف شد، اما بعد، صدای نفسهای عمیقش نشون داد که دستش به جایی بند نشده.
با صدای کمی بلندتر، در حالی که رگهای از خنده و تحسین توی صداش بود، فریاد زد:
- «باشه، توله! این بار رو بردی... ولی فکر نکن همیشه اینقدر خوششانس میمونی!»
چند دقیقه گذشت تا اینکه صدای قدمهاشون آرومآروم دور شد و بالاخره توی شرشرِ آب و سکوتِ جنگل گم شد.
لیسا نفسِ عمیقی کشید، دستش رو گذاشت روی سینهاش و با خنده زد زیرِ گریه و خنده:
- «وای... زندهموندیم! ا/ت تو واقعاً یک نابغهای!»
منم نفسِ حبسشدهام رو دادم بیرون و تکیهم رو دادم به درخت. عرقِ سرد روی پیشونیم نشسته بود، اما یه حسِ پیروزیِ شیرین تمامِ وجودم رو پر کرده بود.
- «گفتم که لیسا... ما باختن رو بلد نیستیم! حالا باید بریم یه جای امن تا نقشهی بعدی رو بکشیم...»
توی تاریکیِ جنگل، راه افتادیم سمتِ جادهی اصلی، غافل از اینکه جونگکوک اصلاً قصد نداشت به این زودیها دست از سرِ ملکهی یاغیش برداره...
***
- ۱۸۹
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط