پارت ۴۲

بوسه تموم شد. تهیونگ پیشونیش رو روی پیشونی من گذاشت. تو تاریکی مطلق، فقط صدای نفس‌هامون می‌اومد.

گوشی تهیونگ دوباره روشن شد. پیامک جدید از ژان وی:
«آفرین. حالا می‌دونم دقیقاً کجایید. نگهبان‌ها دارن میان بالا. ۵ دقیقه وقت دارید.»

تهیونگ رنگش پرید. گوشی رو تو دستش با عصبانیت فشار داد.
& اون همه‌جا رو می‌بینه. باید یه‌جوری از این اتاق بریم.

· چ... چطوری؟ تو که گفتی دوربین‌ها همه‌جا هستن.

تهیونگ به سقف نگاه کرد. به دوربین کوچیکی که تو گوشه‌ی اتاق بود.
& باید یه‌جوری اون دوربین رو از کار بندازم. اگه برم سمتش، ژان وی می‌فهمه.

قلبم تند زد. داشتم به این فکر می‌کردم که چطور می‌تونیم حواس ژان وی رو پرت کنیم، که یهو...

صدای یه جرقه‌ی الکتریکی از گوشه‌ی اتاق اومد. یه بوی سوختگی خفیف پیچید تو هوا. نور قرمز کوچیک روی دوربین خاموش شد. بعد، دوربین راهرو. بعد، همه‌ی دوربین‌ها. یهو، همه‌جا کور شد.

تهیونگ خشکش زد. اسلحه‌ش رو بالا آورد.
& (زمزمه کرد) این... این کار من نبود. من بهشون دست نزدم.

· پ... پس کی؟

گوشی تهیونگ ویبره زد. یه پیامک اومد. این بار از یه شماره‌ی کاملاً ناشناس. نه ژان وی، نه کای. یه شماره‌ی عجیب انگار شماره واقعی نبود

تهیونگ پیام رو باز کرد. نور گوشی صورتش رو روشن کرد. رنگش پرید.

· چ... چی نوشته؟

تهیونگ گوشی رو برام گرفت. با چشم‌های گرد شده خوندم:
«ژان وی دیگه نمی‌تونه ببینتتون. از در پشتی راهرو برو. کدِ در ۹۴۷۲ هست. مواظب روآن باش، تهیونگ. اگه یه تار موش کم بشه میکشمت!»

قلبم ایستاد. این لحن... این لحن خیلی ترسناک بود. یه نفر داشت ازم محافظت می‌کرد؟ولی به یه شکل خطرناک و مرموز.

& ( این شماره رو نمی‌شناسم.

· ی... یعنی کیه؟

& نمی‌دونم. ولی الان تنها راهمونه.

دستم رو گرفت. محکم. کشید سمتم در پشتی.
& هر کی هست، فعلاً داره بهمون کمک می‌کنه. ولی بدون که بعد از اینکه از اینجا بریم، باید بفهمم کیه. چون هر کسی که اینقدر نزدیکه... یه تهدید بزرگه
دیدگاه ها (۲۲)

𓆩 پارت ۶۶ 𓆪 🖤ات به جیمین خیره شد.— یعنی از اول همه‌چی رو می‌...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت پانزدهمیونا با دست‌های لرزون به ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارتچند دقیقه از رفت...

چند پارتی✨نیمه‌شب بود و عمارت تهیونگ در سکوت کامل فرو رفته ب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟐ویو اِریااِریا چند ثانیه همون‌جا ایستا...

پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁵ویو میکا_____جیمین دست...

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

{خوانواده بی ارامش }

🎭 آخرین نقشپارت سیزدهمآخرین روز فیلم‌برداری رسیده بود.همه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط