رمان اسیر خان پارت چهاردهم ۱۴
اسیر.خان.👑🔥 پارت¹⁴
از زبان دلنواز: تمام صبح مشغول کار بودم که صدای زنگ در عمارت بلند شد. یکی از خدمتکارا در رو باز کرد و چند لحظه بعد صدای آشنایی توی عمارت پیچید. (پس بالاخره عروس شدی و به ما خبر ندادی؟!) با تعجب برگشتم. امیر بود! پسرخالهی اردوان و دوست دوران بچگیم. همون کسی که از بچگی کنارم بود و همیشه هوامو داشت. با دیدنش تمام خستگیهام یادم رفت. سریع به طرفش رفتم و محکم بغلش کردم. (امیر! باورم نمیشه اومدی!) اونم خندید و بغلم کرد. (دلم برات یه ذره شده بود دختر! چرا از وقتی اومدی اینجا دیگه پیدات نیست؟) ازش فاصله گرفتم و گفتم (خیلی اتفاقا افتاده، بعداً برات تعریف میکنم.) امیر نگام کرد و لبخندش کمکم محو شد. (دلنواز، چرا اینقدر خسته به نظر میای؟ حالت خوبه؟) سریع لبخند زدم. (آره بابا، خوبم!) همون موقع صدای اردوان رو شنیدیم. (چه صحنهی قشنگی!) برگشتم و دیدمش که از پلهها پایین میومد. نگاهش روی دستهای امیر بود که هنوز روی شونههام قرار داشت. امیر دستهاش رو برداشت و با لبخند گفت (سلام پسرخاله! بالاخره پیدات شد؟) اردوان باهاش دست داد و سرد جواب داد (سلام. فکر نمیکردم امروز مهمون داشته باشیم.) امیر خندید. (مهمون چیه؟ منم دیگه، پسرخالهتم!) اردوان نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت (ظاهراً خیلی هم با اهل خونه صمیمی شدی.) از لحنش فهمیدم منظورش چیه. سریع گفتم (امیر دوست دوران بچگیمه، خان.) اردوان اخم کرد. (لازم نیست برام توضیح بدی.) امیر که متوجه رفتار عجیبش شده بود، گفت (خب، حالا که اومدم یه چایی مهمونمون نمیکنی؟) اردوان به خدمتکار اشاره کرد. (ببرین چایی بیارین.) بعد رو به امیر گفت (بیا بریم اتاق کارم، باید دربارهی یه موضوعی حرف بزنیم.) امیر قبل از رفتن به من نگاه کرد و گفت (بعداً میام پیشت، کلی حرف داریم.) لبخند زدم و گفتم (منتظرتم!) وقتی رفتن، دوباره مشغول کار شدم، اما فکرم پیش امیر بود. از بچگی بهترین دوستم بود. همیشه وقتی ناراحت بودم، اون اولین کسی بود که میفهمید. ولی هیچوقت نفهمیده بودم که امیر از همون بچگی بیشتر از یه دوست دوستم داشته. از زبان اردوان: با امیر وارد اتاق کار شدم. هنوز درست ننشسته بودم که گفت (پسرخاله، میشه بگی چرا زن خودت باید مثل خدمتکارا کار کنه؟) با عصبانیت نگاش کردم. (این موضوع به تو ربطی نداره.) امیر دستهاش رو روی میز گذاشت. (اتفاقاً وقتی میبینم دلنواز با اون حال و روز داره توی این خونه کار میکنه، به منم مربوط میشه.) از جام بلند شدم. (زیادی به خودت اجازه نده، امیر!) اونم بلند شد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد. (من دلنواز رو از بچگی میشناسم. اگه فکر کردی میتونی اذیتش کنی و هیچکس چیزی نگه، اشتباه کردی.) با خشم گفتم (مواظب حرف زدنت باش. اینجا خونهی منه و دلنواز همسر منه!) امیر چند لحظه نگام کرد و گفت (پس مثل همسر باهاش رفتار کن، نه مثل یه زندونی.) بعد از اتاق رفت بیرون و من با عصبانیت به در خیره شدم. نمیدونستم چرا دیدن امیر کنار دلنواز اینقدر عصبانیم کرده بود. فقط یه چیز رو میدونستم؛ از این به بعد نمیخواستم اون دو نفر رو کنار هم ببینم.
#رمان
پ.ن:بچه ها پارت قبلی یادم رفت براتون لباس اردوان و دلنواز رو بزارم این پارت اسلاید هارو ورق بزنید گذاشتم بوس💋)
از زبان دلنواز: تمام صبح مشغول کار بودم که صدای زنگ در عمارت بلند شد. یکی از خدمتکارا در رو باز کرد و چند لحظه بعد صدای آشنایی توی عمارت پیچید. (پس بالاخره عروس شدی و به ما خبر ندادی؟!) با تعجب برگشتم. امیر بود! پسرخالهی اردوان و دوست دوران بچگیم. همون کسی که از بچگی کنارم بود و همیشه هوامو داشت. با دیدنش تمام خستگیهام یادم رفت. سریع به طرفش رفتم و محکم بغلش کردم. (امیر! باورم نمیشه اومدی!) اونم خندید و بغلم کرد. (دلم برات یه ذره شده بود دختر! چرا از وقتی اومدی اینجا دیگه پیدات نیست؟) ازش فاصله گرفتم و گفتم (خیلی اتفاقا افتاده، بعداً برات تعریف میکنم.) امیر نگام کرد و لبخندش کمکم محو شد. (دلنواز، چرا اینقدر خسته به نظر میای؟ حالت خوبه؟) سریع لبخند زدم. (آره بابا، خوبم!) همون موقع صدای اردوان رو شنیدیم. (چه صحنهی قشنگی!) برگشتم و دیدمش که از پلهها پایین میومد. نگاهش روی دستهای امیر بود که هنوز روی شونههام قرار داشت. امیر دستهاش رو برداشت و با لبخند گفت (سلام پسرخاله! بالاخره پیدات شد؟) اردوان باهاش دست داد و سرد جواب داد (سلام. فکر نمیکردم امروز مهمون داشته باشیم.) امیر خندید. (مهمون چیه؟ منم دیگه، پسرخالهتم!) اردوان نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت (ظاهراً خیلی هم با اهل خونه صمیمی شدی.) از لحنش فهمیدم منظورش چیه. سریع گفتم (امیر دوست دوران بچگیمه، خان.) اردوان اخم کرد. (لازم نیست برام توضیح بدی.) امیر که متوجه رفتار عجیبش شده بود، گفت (خب، حالا که اومدم یه چایی مهمونمون نمیکنی؟) اردوان به خدمتکار اشاره کرد. (ببرین چایی بیارین.) بعد رو به امیر گفت (بیا بریم اتاق کارم، باید دربارهی یه موضوعی حرف بزنیم.) امیر قبل از رفتن به من نگاه کرد و گفت (بعداً میام پیشت، کلی حرف داریم.) لبخند زدم و گفتم (منتظرتم!) وقتی رفتن، دوباره مشغول کار شدم، اما فکرم پیش امیر بود. از بچگی بهترین دوستم بود. همیشه وقتی ناراحت بودم، اون اولین کسی بود که میفهمید. ولی هیچوقت نفهمیده بودم که امیر از همون بچگی بیشتر از یه دوست دوستم داشته. از زبان اردوان: با امیر وارد اتاق کار شدم. هنوز درست ننشسته بودم که گفت (پسرخاله، میشه بگی چرا زن خودت باید مثل خدمتکارا کار کنه؟) با عصبانیت نگاش کردم. (این موضوع به تو ربطی نداره.) امیر دستهاش رو روی میز گذاشت. (اتفاقاً وقتی میبینم دلنواز با اون حال و روز داره توی این خونه کار میکنه، به منم مربوط میشه.) از جام بلند شدم. (زیادی به خودت اجازه نده، امیر!) اونم بلند شد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد. (من دلنواز رو از بچگی میشناسم. اگه فکر کردی میتونی اذیتش کنی و هیچکس چیزی نگه، اشتباه کردی.) با خشم گفتم (مواظب حرف زدنت باش. اینجا خونهی منه و دلنواز همسر منه!) امیر چند لحظه نگام کرد و گفت (پس مثل همسر باهاش رفتار کن، نه مثل یه زندونی.) بعد از اتاق رفت بیرون و من با عصبانیت به در خیره شدم. نمیدونستم چرا دیدن امیر کنار دلنواز اینقدر عصبانیم کرده بود. فقط یه چیز رو میدونستم؛ از این به بعد نمیخواستم اون دو نفر رو کنار هم ببینم.
#رمان
پ.ن:بچه ها پارت قبلی یادم رفت براتون لباس اردوان و دلنواز رو بزارم این پارت اسلاید هارو ورق بزنید گذاشتم بوس💋)
- ۳.۲k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط