P³¹
P³¹
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
مادره آرتور گفت:
حالت خوبه؟!
چیزی شده؟!
گفتم:
نه فقط حالم زیاد خوب نیست!
گفت:
میخوای بریم بیمارستان؟!
سریع گفتم:
نه نه نه...
یه مسکن بخورم و استراحت کنم حالم خوب میشه!
گفت:
باشه هرجور که خودت میدونی!
بقیه ی مسیر توی ماشین سکوتی پر تنش بود، و تا الان که آرتور کنارم نشسته بود حرفی نزده بود!
نگاه ریزی بهش انداختم و بعد به همون حالتم برگشتم...
_ خب، خب رسیدیم به خونه!
دره ماشین رو باز کردم و وقتی پام زمین رو از دوباره حس کرد فهمیدم که چقدر پاهام درد میکنه!
وارد خونه شدم و گفتم:
با اجازه من میرم بخوابم شاید بدون قرص دردش خوب شد...
گفت:
اوکی دخترم، ولی غذا نمیخوای؟!
گفتم:
فعلا اشتها ندارم...
گفت:
اینطوری نمیشه، شاید درد سرت بخاطر گشنگی هست...
گفتم:
نه، خودم میدونم دردش بخاطره چیه!
چون خستم هست...
غذا رو برام بردار، لطفا!
بعد از اون یه راست رفتم سمته اتاق...
رو تخت رفتم و پتو رو کشیدم رو سرم مخصوصا چشمام...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
مادره آرتور گفت:
حالت خوبه؟!
چیزی شده؟!
گفتم:
نه فقط حالم زیاد خوب نیست!
گفت:
میخوای بریم بیمارستان؟!
سریع گفتم:
نه نه نه...
یه مسکن بخورم و استراحت کنم حالم خوب میشه!
گفت:
باشه هرجور که خودت میدونی!
بقیه ی مسیر توی ماشین سکوتی پر تنش بود، و تا الان که آرتور کنارم نشسته بود حرفی نزده بود!
نگاه ریزی بهش انداختم و بعد به همون حالتم برگشتم...
_ خب، خب رسیدیم به خونه!
دره ماشین رو باز کردم و وقتی پام زمین رو از دوباره حس کرد فهمیدم که چقدر پاهام درد میکنه!
وارد خونه شدم و گفتم:
با اجازه من میرم بخوابم شاید بدون قرص دردش خوب شد...
گفت:
اوکی دخترم، ولی غذا نمیخوای؟!
گفتم:
فعلا اشتها ندارم...
گفت:
اینطوری نمیشه، شاید درد سرت بخاطر گشنگی هست...
گفتم:
نه، خودم میدونم دردش بخاطره چیه!
چون خستم هست...
غذا رو برام بردار، لطفا!
بعد از اون یه راست رفتم سمته اتاق...
رو تخت رفتم و پتو رو کشیدم رو سرم مخصوصا چشمام...
- ۱۷۷
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط