انفجار عشقی (پارت اول )

ویو دکو :
چشمامو باز کردم ساعت نگاه کردم ۶:۳۰ بود .
لباسامو پوشیدم و کتابارو گذاشتم تو کیفم ؛ رفتمص پایین و صبحانه خوردم سرویس رسید و رفتم سوار شدم
رسیدم مدرسه رفتم تو کلاس هیشکی جز من نبود که باکوگو و گارا و تچو اومدن
باکوگو : هوی نفله ، هنوزم تتو فکرت بری یو ای ؟ تچ تو هیچی نیستی حتی کوسه ام نداری هه بزدل
تچو : تویه بزدل درش نیستی کله بروکلی
گارا: هه بچه ننه
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم اونا رفتن نشستن و بچهای کلاس هم اومدن
معلم : خب ریاضی هاتونو بذارید رو میز
زنگ ها گذشت و زنگ خونه خورد باکوگو زود تر از گارا و تچو رفت
ویو میدوریا:
داشتم میرفتم خونه که تچو و گارا خفتم کردن زدننم به دیوار
گارا : هیکله بروکلی بچه ننه فکر رفتن
به یو ای رو از سرت بیرون کن
دکو : نه
تجو : هه شنیدی چی گفت ؟ واقعا خنده داره بزدل
شروع کردن به مشت زدن به شکم میدوریا انقدر زدنش که خون بالا آورد دیدن داره ۷ون بالا میاره رفتن ۱۰ دقیقه بود که زنگ خورده بود ایزوکو چشماش سیاهی رفت
ویو سرایدار مدرسه :
رفتم طبقه بالا که اونجا رو تمیز کنم دیدم یه دانش اموز اونجا بی هوش شده و خون بالا آورده سریع رفتم بالا سرش
سرایدار : هی بچه هی بیدار شو
اروم چشماشو باز کرد ازش اسمشو پرسیدم
سرایدار: اسمت چیه ؟
دکو : ایزوکو میدوریا
سرایدار : باشه شماره مامان یا باباتو بده زنگ بزنم بیان دنبالت
دکو : این شماره مامانمه ..............
سرایدار: الو
مامان دکو : سلام بفرمایید
سرایدار : از طرف مدرسه هستم بیاید پسرتون ببرید حالش خوب نیست
مامان دکو : باشه الان میام
کمک کردم و اون پسرو بردم پایین یه ماشین اومد دنبالش سوارش کردم و مامانش تشکر کرد رفت
ویو مامان دکو :
یک ساعت گذشته بود هنوز دکو نیومده بود خونه تلفنم زنگ خورد از طرف مدرسه بود بهم گفتن حال دکو خوب نیست و برم دنبالش بدون معطلی رفتم مدرسه و دکو رو آوردم خونه گذاشتمش رو تخت و رفتم پایین
ویو دکو :
بلند شدم و دیدم خونم رفتم جلو اینه و لباسامو عوض کردم وقتی لباسامو در اوردم همه جای بدنم کبود بود
پهلو ، دست ، پا ، شکمم
لباسامو پوشیدم و رفتم رو تخت
چرا من چرا خدایا مگه من چیکار کردم
دکو داشت داد فریاد می‌زد که مامانش اومد داخل اتاق و خواست آرومش کنه
دکو : من چرا زندم ؟
دکو دستشو زد تو آینه و اینه خورد شد یخ تیکه شیشه برداشت و رگشو زد مامانش سعی داشت جلوشو بگیره ولی دیر بود
مامان دکو سریع زنگ زد اورژانس و دکو رو بردن بیمارستان دستش ۱۰ تا بخیه خورد
دکو و مامانش رفتن خونه دکو رفت بالا و خوابید رو تخت
فردا ویو باکوگو :
رفتیم مدرسه و داخل کلاس اون میدوریا اونجا نبود اون همیشه زود میومد ولی الان چیشده
تو دل باکوگو خالی شد حس خوبی به این قضیه نداشت معلم اومد سرکلاس
ویو دکو چشمامو باز کردم ساعت که دیدم چشمام گرد شد ساعت ۷:۳۵ بود دیرم شده بود هل هولکی کتابامو گذاشتم تو کیف و لباسامو پوشیدم و رفتم مدرسه رسیدم به کلاس
دکو : ،میتونم بیام تو
معلم : آره میتونی
معلم میدونست میدوریا دیروز خودکشی کرده چون مامان دکو زنگ زده و گفته بوده واسه همین چیزی نگفت که دیر رسیده
ویو باکوگو :
دکو اومد داخل دستش ! دستش کاملا باند پیچی بود ! چ . چرا
زنگ تفریح خورد به دکو گفتم بیاد داخل دستشویی کارش دارم وایسا این حس نگرانی چیه ؟ یعنی من دکو رو دوست دارم ؟
ویو دکو :
باکوگو اومد سمتم و گفت برم تو دستشویی کارم داره
حتما میخواد بزنم رفتم سمت دستشویی رسید داخل ولی کسی نبود که به‌و صدای کاچان اومد پشت در بود
باکوگو: اوی
باکوگو هی یه قدم برمی‌داشت تا جایی که دکو خورد به دیوار
باکوگو : دستت چیشده ؟ چرا باند پیچیه ؟ ( با صدای نگران )
دکو : چیزی نیست فقط فهمیدم همه ی حرفات درست بود من حق زندگی کردن ندارم و باعث عذاب بقیم
باکوگو : پس من چی ؟
و
دکو : اگه من نباشم تو راحت تری چون من واسه هیچ کس مهم نیستم
باکوگو : چرا ! واسه ی من مهمی ( با داد )
دکو : چ.چی
.
.
.
.
.
.
.
خوب بود یا نه اگه بد بود بگید
به نظرتون پارت بدم یا نه
اگه درخواستی داشتید بهم واسه پارت بعد بگید
خوب تا پارت بعد بای
.
.
.
..
.
.
چرا میای پایین هیچی نیست دیگه
.
.
.
.
.
باشه باشه گول نخوردی
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
فلش بک به زمانی که باکوگو داشت می فت سمت دستشویی :
حالا میفهمم این حس چیه من دکو رو خیلی وقته دوست دارم دنبال یه بهونه بودم که اینو نشون بدم از طرفی هم اذیتش میکردم که ابن حسو بروز ندم
من ... من دکو رو دوست دارم خیلیی وقته ....:)
دیدگاه ها (۷)

پارت پونزدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو(مغز باکوگو می...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part17بعدم کامیار اومد دنبالمون و رفتیم رستور...

وقتی درسش بد بود و..

سناریو باکودکو

به زیباییه مشکی

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

《نوری در دنیای مرده ها》ویو یوناامروز باید برم مدرسه وایییی ا...

#عشق در نگاه او part 2خلاصه بعد چند دقیقه سوزا اومد و بهم زن...

دیشب داخل خیابون یه دختر گوشیمو انداخت داخل جوب🫪دختر رو پاره...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط