شمشیر بر تاریکی پارت 9

ویو امارت پروانه

غااااااار غاااااااااااار! نامه برای کانائو تسیوری غاااااااااار!

کلاغ روی دست کانائو میشینه و کانائو هم بعد از باز کردن نامه از پای کلاغ اونو میفرسته که بره

ذهن کانائو: از طرف استاده...یعنی اتفاق بدی افتاده؟ شنیدم که تانجیرو هم باهاش رفته...نکنه بلایی سر اون اومده؟...

آئوی: کانائو...چرا همینطوری زل زدی به این کاغذ؟

کانائو: ها؟...آها این یه نامه از طرف استادمه...داشتم فکر میکردم که توش چی نوشته

آئوی: خب بازش کن!

کانائو نامه رو باز کرد شروع کرد به خوندن نامه...چند لحظه بعد نامه رو تو دستش مچاله کرد بعد سریع کاتاناش رو برداشت و دویید سمت خروجی

آئوی: وا این چرا همچین کرد؟...یعنی اتفاق بدی افتاده؟!

ذهن کانائو: امکان نداره...من خودم دیدم که..من خودم جسد استاد اول رو دیدم!

محتویات نامه: کانائو...امیدوارم که خوب باشی...میخواستم تو رو در جریان یه اتفاقی که اینجا افتاده بزارم...شاید باورش برات سخت باشه...ولی کانائه زندست!(تعریف کردن ماجرا)

کانائو با تمام غوا میدویید سمت روستای نوآکادو تا بفهمه این خبر واقعیت داره؟ یعنی ممکنه؟
همینطور که کانائو میدویید رسید به روستا و دقیقا جلوی در ورودی شینوبو رو دید

کانائو: استاد!

شینوبو: کانائو؟ تو نامه گفتم که لازم نیست بیای...ولی حالا که اومدی بیا بریم---

کانائو: شما...شما توی نامه راستش رو گفتین؟ استاد زندن؟(لحنش پر از استرسه)

شینوبو: هی آروم باش...خوبی؟ چت شد یهو؟
ذهنش: حق داره...اونموقع که کانائه مرد...یعنی به ضاهر مرد نتونست گریه کنه...فقط عرق میکرد...از اونموقع تا الان یه لحظه هم احساس عذاب وجدان ولش نکرده...

شینوبو یه لبخند زد بعد دست کانائو رو گرفت و رفت سمت خونه کانائه

شینوبو: راستی من اومده بودم صبحونه بخرم...چون خواهر دوباره غذا رو سوزوند!

فلش بک به زمان نابودی غذا

کانائه: جیغ!

شینوبو: نفس کششششش! کی جرات کرده خواهرم رو---خونه آتیش گرفته؟! چرا اینجا انقدر دوده!

تانجیرو: کی بود؟ چی شد؟ کجا رفت؟...چی شده؟
(بچم تازه بیدار شده هنوز تو عالم هپروته)

کانائه: ببخشید بیدارتون کردم...زدم تخم مرغ رو سوزوندم!(گریه انیمه ای...همون الکی)

تانجیرو: اشکال نداره خاله...نیمرو زود میپزه لابد حواست رفته یه جای دیگه!

کانائه: نیمرو کجا بود؟ داشتم تخم مرغ آب پز میپختم!

*سکوت...
(توجه داشته باشید تخم مرغا ذغال شدن)

شینوبو: من میرم اونیگیری بخرم...

پایان فلش بک

شینوبو: الانم داشتم بر میگشتم...خوب شد دیدمت ها!

کانائو: استاد...چطور میشه تخم مرغ اب پز رو سوزوند؟

شینوبو: این هم یکی از عجایب خواهره دیگه!...رسیدیم

کانائو: تانجیرو سان و خواهرش چطور اونا هم اینجان؟

شینوبو: خب راستش----

کانائه: خواهر جون اومدی!...وایسا ببینم!
( یه نگاه به گیره کانائو و...)

کانائه: وایییییییییی کانائووووووووووووووو! خودتیییییییییییییی!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟( دویید بغل کانائو)

کانائو هنوز تو شک بود ولی بعد اونم کانائه رو بغل کرد...نمیتونست گریه کنه ولی معلومه که وجودش پر از گریه و خوشحالیه

کانائه: چقدر بزرگ شدی! واسه خودت خانومی شدی ها! الان باید 16 سالت باشه آره؟ وای چقدر خوشحالم که دوباره دیدمت!

شینوبو: خواهر جون کانائو خسته است بزار بیاد تو

کانائه:‌درسته ببخشید! بیا بریم تو...کانائو چان!

دور میز صبحونه

شینوبو: راستی خواهر جون تانجیرو کجاست؟

کانائه:‌رفته خرابکاری منو تمیز کنه( منظور ظرف سوخته است)

ذهن کانائو: تانجیرو هم اینجاست؟

شینوبو:‌راستی نزوکو چی شد؟

کانائه: تانجیرو گفت اون به جای خوردن خون میخوابه تا انرژی از دست رفته اش رو دوباره به دست بیاره

شینوبو: چه حیرت انگیز!

کانائو: استاد میگم...من الان چطور باید شما رو صدا کنم؟

شینوبو: من دیگه استادت نیسم بهم بگو شینوبو

کانائو:‌چشم....شینوبو سان

کانائه: الان...بدون پرت کردن سکه...صحبت کردی؟

کانائو: خ...خب...

شینوبو: منم اول تعجب کردم...بعدا برات میگم چی شده

کانائه:‌ راستی...تو گفتی کانائو از تنفس گل استفاده میکنه درسته؟...ولی من که...چیزی بهش یاد ندادم

شینوبو: منم همیشه برام سوال بود گه چطور این تنفس رو یاد گرفته...ولی هیچوقت بهم چیزی نگفت...

کانائه: بهمون بگو دیگه!

کانائو: خب راستش...من مبارزه استاد رو که دیدم...حرکات رو به خاطر سپردم و...تمرینشون کردم...

کانائه و شینوبو:......

کانائو: خجالت زده

کانائه: این....حیرت انگیزهههههههههه!!!!!!!!

تانجیرو: من اومدم!
دیدگاه ها (۶)

اینو یکی از بچه ها رفته بود منم گفتم برم

پارت هشتدکتر: متاسفانه بیمار رو از دست دادین غم آخرتون باشهی...

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸[View مری]همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.یعنی ...

وقتی نامه ای از گذشته دوست پسرت پیدا کردی🩷پارت ۲"وقتی بهت می...

پارت ۳۶

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

برم بخوابم دیگه فکر کنم اندازه تمام این چند روز که پست گذاشت...

My dady پارت①سانا: ات اتتتتت جواب سوال ۵ چی میشههات:...... س...

بزار یک بیو از اوسیم بگم : بعضیا مسخره کردن 😩😫::::::

the first lie

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط