{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر گرسنه اش می‌شود ، شتابان به طرف یخچال می‌رود

پسر گرسنه اش می‌شود ، شتابان به طرف یخچال می‌رود

در یخچال را باز می‌کند

عرق شرم …بر پیشانی پدر می‌نشیند

پسرک این را می‌داند

دست می‌برد بطری آب را بر می‌دارد … کمی‌آب در لیوان می‌ریزد

صدایش را بلند می‌کند ، ” چقدر تشنه بودم ”

پدر این را می‌داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است …
دیدگاه ها (۲)

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱✨______________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒____...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۴✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁶خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. ا...

📚موهبتی به‌نام زندگیتا برق قطع نشود، قدرش را نمی‌دانیم. تا ش...

شیپ ساسوکه و ناروتو

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش اول_ "به سلامتی خانوادهکه...

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

باران می‌بارید.چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط