فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ❼❾





اتاق در سکوت سنگینی فرو رفته بود.

فایل تمام شده بود.

اما جمله‌ی آخر مرد هنوز در ذهن ا/ت می‌پیچید.

«این قضیه به تهیونگ مربوط میشه.»

ا/ت به آرامی از جا بلند شد.

تهیونگ که روبه‌رویش ایستاده بود، فوراً متوجه شد.

— کجا میری؟

ا/ت جواب نداد.

به سمت اتاقش رفت و چند دقیقه بعد با یک کیف بیرون آمد.

تهیونگ به کیف نگاه کرد.

بعد به صورت ا/ت.

چیزی در نگاهش فرو ریخت.

— ا/ت...

او از کنارش رد شد.

تهیونگ دستش را گرفت.

— صبر کن.

ا/ت دستش را کشید.

— ولم کن.

— فقط گوش کن.

— چی رو گوش کنم؟

صدایش لرزید.

— همون فایلی که خودت شنیدی؟

تهیونگ ساکت ماند.

ا/ت چشم‌هایش را بست تا اشک‌هایش را کنترل کند.

— من دیگه نمی‌تونم اینجا بمونم.

تهیونگ با بغض نگاهش کرد.

چشم‌هایش پر شده بود، اما سعی می‌کرد خودش را کنترل کند.

— تو واقعاً فکر می‌کنی من پدرت رو کشتم؟

ا/ت جواب نداد.

همین سکوت، بیشتر از هر جوابی تهیونگ را شکست.

— ا/ت...

صدایش این بار آرام‌تر بود.

— به خدا من این کارو نکردم.

ا/ت نگاهش کرد.

تهیونگ چند ثانیه به چشمانش خیره ماند.

بعد، برخلاف همیشه، غرورش را کنار گذاشت.

جلوی ا/ت زانو زد.

ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.

تهیونگ سرش را بالا گرفت.

چشم‌هایش خیس بود.

— به خدا قسم من پدرت رو نکشتم.

صدایش شکست.

— من نمی‌دونم اون مرد چرا اسم منو آورده... نمی‌دونم چرا همه‌چیز داره به من می‌رسه... ولی من این کارو نکردم.

یک قطره اشک، بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

خودش هم انگار از آن اشک تعجب کرده بود.

تهیونگ آرام ادامه داد:

— اگه قرار بود بهت دروغ بگم، چرا باید الان ازت بخوام بمونی؟

ا/ت لب‌هایش را به هم فشرد.

برای یک لحظه دلش لرزید.

اما تصویر پدرش دوباره در ذهنش آمد.

بعد صدای آن مرد:

«این قضیه به تهیونگ مربوط میشه.»

ا/ت نگاهش را از تهیونگ گرفت.

— نمی‌تونم باورت کنم.

تهیونگ چشم‌هایش را بست.

— ا/ت...

— متأسفم.

و دوباره به سمت در رفت.

تهیونگ از جا بلند شد.

— نرو.

ا/ت ایستاد.

— من باید برم.

— نه.

این بار صدای تهیونگ تغییر کرده بود.

ترسیده بود.

نه از دشمنانش.

از اینکه ا/ت برای همیشه از دستش برود.

ا/ت دستگیره‌ی در را گرفت.

تهیونگ دستش را گرفت.

— ولم کن!

— نمی‌تونم.

— تهیونگ، ولم کن!

— نمی‌تونم بذارم بری.

ا/ت با تمام توان سعی کرد دستش را آزاد کند.

— تو حق نداری منو نگه داری!

تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد گفت:

— می‌دونم.

مکث کرد.

— ولی نمی‌تونم.

ا/ت با چشمانی پر از خشم به او نگاه کرد.

— من ازت متنفرم.

این جمله برای تهیونگ از هر ضربه‌ای سنگین‌تر بود.

چشم‌هایش دوباره پر شد.

اما دستش را رها نکرد.

— می‌دونم.

بعد در را بست.

ا/ت را به سمت اتاق برد.

او مقاومت می‌کرد و مدام می‌گفت که می‌خواهد برود، اما تهیونگ همچنان مانعش شد.

در اتاق باز شد.

ا/ت را داخل برد و خودش پشت سرش ایستاد.

ا/ت برگشت.

— تهیونگ...

صدایش دیگر خشمگین نبود.

بیشتر شبیه هشدار بود.

— در رو باز کن.

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.

صورتش خسته و چشمانش سرخ بود.

بعد از اتاق بیرون رفت و در را قفل کرد.

— تهیونگ، صبر کن! داری چیکار می‌کنی؟! درو باز کننن!

— تهیونگگگگگ! می‌گم درو باززز کننننننن!

ا/ت با جیغ و گریه فریاد می‌زد و محکم به در می‌کوبید.

تهیونگ برای چند ثانیه هیچ جوابی نداشت.

بعد آرام گفت:

— شاید حق با تو باشه.

مکثی کرد.

— من پدرت رو کشتم، ولی خودت می‌دونی بیشتر از هر چیزی توی این دنیا به تو اهمیت می‌دم. پس نمی‌ذارم که بری. تو باید پیش من بمونی. اینجا حالت امن‌تره.

ا/ت پشت در، درحالی‌که دستش به دستگیره‌ی در آویزان بود، نشست.

و تهیونگ آن طرف در، پیشانی‌اش را به دیوار تکیه داد.

چشم‌هایش را بست.

اشک دیگری پایین آمد.

زیر لب گفت:

— فقط نرو...

اما ا/ت دیگر صدایش را نمی‌شنید.

و از همان شب، خانه‌ای که زمانی برای ا/ت پناه بود، تبدیل شد به جایی که او در آن از مردی فاصله می‌گرفت که هنوز نمی‌دانست چرا، اما با تمام وجود دوستش داشت.



---
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

پارت آخر

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

ریاکشن پارت ۲

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

میبخشی پارت ۳

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط