𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①
_بخش اول_
"به سلامتی خانواده
که گاهی پناهی در برابر طوفانه
وگاهی خودِ طوفان "
تامی شلبی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ریچل جونیور روی زمین چهار زانو مینشیند و دایره وسیعی با جادو ترسیم میکند تا ما دور آن بنشینیم.
"امکان نداره!من وقتی هفت سالم بود نمیدونستم جادوگرم!"
آرام نگاهم میکند"شلوغ نکن و بتمرگ سر جات.من کل روز رو وقت ندارم!"
مینشینم و دوباره میگویم"و هیچوقت انقدر نفرت انگیز نبودم سلیطه!"
خط طلایی ای از دستش جاری میشود و شروع به فشردن گردنم میکند.وای!نمیتوانم خنده ام را کنترل کنم.خودِ کوچولویم میخواهد مرا بکشد!خدایا متشکرم!کم دشمن داشتم این هم اضافه شد.بدون چوبدستی شروع به دفاع میکنم و با مداخله سوروس و مکس و داد وبیدادهای دوستان دیگرم سر ریچل جونیور از خفگی نجات پیدا میکنم.همچنان که گردنم را میمالم میگویم"ممنون بچه ها.حالم خوبه"
سوروس روبه ریچل جونیور میگوید"اگه قرار باشه بکشیش چطور میخوای ازش آزمون بگیری؟!مگه وظیفه تو همین نیست؟!"
ریچل جونیور لبخند میزند"تو احتمالاً دوست پسرمی درسته؟دوست پسر خوشتیپِ لنگ درازم!برام مهم نیست.بتمرگ و سروصدا نکن.حوصله هیچکدومتونو ندارم"
سوروس دوباره میگوید"چه تفاهمی!پس چطوره گورتو گم کنی و بذاری آزمون راهش رو پیش بگیره؟!"
مکس هم که تا الان مرا چک میکرد به سوروس ملحق میشود"ما میدونیم تو ریچل نیستی.پس چطوره قبل از اینکه تیکه تیکهت کنیم دمت رو بذاری رو کولت و بزنی به چاک؟"
ریچل جونیور میگوید"مکس نمیدونی چقدر دوست داشتم به حرفت گوش کنم...ولی این نفرین منه.روبه رو شدن با این لکاته...با شما آدمای اعصاب خوردکن!"
آرام میگویم"باشه!باشه لعنتی!من حوصله ندارم باهات دعوا کنم.هرکار میخوای بکنی بکن و بعدش گورتو گم کن برو"
لبخند میزند"این شد یه چیزی.خیلی خب،چشماتونو ببندید"
عالی.از این بهتر نمیشود.از این وضع متنفرم!
پشت پلک های بسته ام تصویری محو نمایان میشود.شب است.شبی خیلی خیلی سرد.به خودم میلرزم.در و دیوار های خیابان و مغازه هارا را تزئینات کریسمس آذین بسته اند.کارناوال های شبانه برپا هستند و شهر بوی نان زنجبیلی میدهد.میدانم کجا هستم.لندن،محله گرین وود خیابان ترینیتی.خانه خالهِ عزیزم.خانه مارگارت.خانه کابوسم!بلند میشوم و پشت سر ریچل جونیور راه میافتم.وارد یکی از کارناوال ها میشود.پسرک جوانی بخش قمارخانه را اداره میکند.ریچل جونیور پالتوی کرمیرنگ همیشگی را به تن دارد و موهای فرفری اش بالای سر گوجه کرده تا جسور به نظر بیاید.قدبلند تر از سایر دختران همسال و به طرز وحشتناکی کله شق تر.پشت میز مینشیند و با رقیبش که پیرزن بیلیونری ست که دارد سیگار میکشد دست میدهد اما چیز دیگری نظرم را جلب میکند.پسرک گرداننده!دستش را زیر میز میبرد و دست ریچل جونیور را به پیرزن نشان میدهد.دوی پیک،سه خشت،سرباز دل و شاه دل.اینجا را یادم است.وقتی پولی نداشتم که به جای شرطی که باختم پرداخت کنم تا صبح کتک خوردم.من از این ماجرا خجالت نمیکشم.خجالت ندارد.من...خیلی سرتق بودم که دوام آوردم و به این افتخار میکنم.ولی چه لزومی دارد که این صحنه را ببینیم؟به چه دردی میخورد؟
چه میبینم؟چهار کارتِ بازی،چهار صندلی،کارناوال رنگین،دو لیوان نوشیدنی،یک نخ سیگارِ نیمسوخته با رد رژلب،یک پیرزن،یک پسر،هزار دلار پول،پالتوی کرم رنگ،نیم بوت های مشکی، پالتوی گران قیمت دنباله دار،سنجاق سینه اشرافی،میز چوبی و...لعنت!ریچل جونیور باخت!پیرزن پولش را طلب میکند ولی او هیچ پولی ندارد که بدهد و حالا وقت کتک خوردن است...این هم سرنخ است؟خون؟ساعدی که ضرب دیده؟سرِ شکسته؟نمیدانم فقط میشنوم که ریچل جونیور پیش از اینکه بیهوش شود چیزی میگوید:«بابا»
_بخش اول_
"به سلامتی خانواده
که گاهی پناهی در برابر طوفانه
وگاهی خودِ طوفان "
تامی شلبی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ریچل جونیور روی زمین چهار زانو مینشیند و دایره وسیعی با جادو ترسیم میکند تا ما دور آن بنشینیم.
"امکان نداره!من وقتی هفت سالم بود نمیدونستم جادوگرم!"
آرام نگاهم میکند"شلوغ نکن و بتمرگ سر جات.من کل روز رو وقت ندارم!"
مینشینم و دوباره میگویم"و هیچوقت انقدر نفرت انگیز نبودم سلیطه!"
خط طلایی ای از دستش جاری میشود و شروع به فشردن گردنم میکند.وای!نمیتوانم خنده ام را کنترل کنم.خودِ کوچولویم میخواهد مرا بکشد!خدایا متشکرم!کم دشمن داشتم این هم اضافه شد.بدون چوبدستی شروع به دفاع میکنم و با مداخله سوروس و مکس و داد وبیدادهای دوستان دیگرم سر ریچل جونیور از خفگی نجات پیدا میکنم.همچنان که گردنم را میمالم میگویم"ممنون بچه ها.حالم خوبه"
سوروس روبه ریچل جونیور میگوید"اگه قرار باشه بکشیش چطور میخوای ازش آزمون بگیری؟!مگه وظیفه تو همین نیست؟!"
ریچل جونیور لبخند میزند"تو احتمالاً دوست پسرمی درسته؟دوست پسر خوشتیپِ لنگ درازم!برام مهم نیست.بتمرگ و سروصدا نکن.حوصله هیچکدومتونو ندارم"
سوروس دوباره میگوید"چه تفاهمی!پس چطوره گورتو گم کنی و بذاری آزمون راهش رو پیش بگیره؟!"
مکس هم که تا الان مرا چک میکرد به سوروس ملحق میشود"ما میدونیم تو ریچل نیستی.پس چطوره قبل از اینکه تیکه تیکهت کنیم دمت رو بذاری رو کولت و بزنی به چاک؟"
ریچل جونیور میگوید"مکس نمیدونی چقدر دوست داشتم به حرفت گوش کنم...ولی این نفرین منه.روبه رو شدن با این لکاته...با شما آدمای اعصاب خوردکن!"
آرام میگویم"باشه!باشه لعنتی!من حوصله ندارم باهات دعوا کنم.هرکار میخوای بکنی بکن و بعدش گورتو گم کن برو"
لبخند میزند"این شد یه چیزی.خیلی خب،چشماتونو ببندید"
عالی.از این بهتر نمیشود.از این وضع متنفرم!
پشت پلک های بسته ام تصویری محو نمایان میشود.شب است.شبی خیلی خیلی سرد.به خودم میلرزم.در و دیوار های خیابان و مغازه هارا را تزئینات کریسمس آذین بسته اند.کارناوال های شبانه برپا هستند و شهر بوی نان زنجبیلی میدهد.میدانم کجا هستم.لندن،محله گرین وود خیابان ترینیتی.خانه خالهِ عزیزم.خانه مارگارت.خانه کابوسم!بلند میشوم و پشت سر ریچل جونیور راه میافتم.وارد یکی از کارناوال ها میشود.پسرک جوانی بخش قمارخانه را اداره میکند.ریچل جونیور پالتوی کرمیرنگ همیشگی را به تن دارد و موهای فرفری اش بالای سر گوجه کرده تا جسور به نظر بیاید.قدبلند تر از سایر دختران همسال و به طرز وحشتناکی کله شق تر.پشت میز مینشیند و با رقیبش که پیرزن بیلیونری ست که دارد سیگار میکشد دست میدهد اما چیز دیگری نظرم را جلب میکند.پسرک گرداننده!دستش را زیر میز میبرد و دست ریچل جونیور را به پیرزن نشان میدهد.دوی پیک،سه خشت،سرباز دل و شاه دل.اینجا را یادم است.وقتی پولی نداشتم که به جای شرطی که باختم پرداخت کنم تا صبح کتک خوردم.من از این ماجرا خجالت نمیکشم.خجالت ندارد.من...خیلی سرتق بودم که دوام آوردم و به این افتخار میکنم.ولی چه لزومی دارد که این صحنه را ببینیم؟به چه دردی میخورد؟
چه میبینم؟چهار کارتِ بازی،چهار صندلی،کارناوال رنگین،دو لیوان نوشیدنی،یک نخ سیگارِ نیمسوخته با رد رژلب،یک پیرزن،یک پسر،هزار دلار پول،پالتوی کرم رنگ،نیم بوت های مشکی، پالتوی گران قیمت دنباله دار،سنجاق سینه اشرافی،میز چوبی و...لعنت!ریچل جونیور باخت!پیرزن پولش را طلب میکند ولی او هیچ پولی ندارد که بدهد و حالا وقت کتک خوردن است...این هم سرنخ است؟خون؟ساعدی که ضرب دیده؟سرِ شکسته؟نمیدانم فقط میشنوم که ریچل جونیور پیش از اینکه بیهوش شود چیزی میگوید:«بابا»
- ۳۷
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط