همسلولی خطرناک(part1)
همسلولی خطرناک(part1)
دیوارهای سلول مثل پوستی بودند که سالها کسی رویشان ناخن کشیده بود
پشتش را به دیوار چسبانده بود و زانوهایش را بغل کرده بود، طوری که انگار میخواست خودش را کوچکتر از جثهاش کند
بوی فلز و عرق کهنه توی هوا ایستاده بود، مثل دودی که از جایی نمیآمد اما همهجا بود
سه روز بود که اسمش را توی پرونده نوشته بودند: قتل، کلمهای که وقتی وکیلش تلفظ کرد، مثل سنگی بود که از طبقهی دهم رهایش کرده باشند روی سینهاش
مینهو مرده بود و همهی خطها، مثل نخهای خونی، به او میرسیدند
ناگهان درِ سلول با صدایی باز شد که مثل کشیدن ناخن روی تختهسیاه بود
نگهبان زن، بیآنکه نگاهش کند، گفت: هی بند ۵، به سلول ۹، جابهجا شدی
راهروی بند ۵ باریکتر از آن بود که بشود از کنار کسی رد شد بیآنکه شانه به شانه شود
سرش را پایین انداخته بود، اما مرد های هیز پشت میله ها دستهایی بودند که لباسش را میکشیدند
سوت کوتاه، خندهای که توی گلو خفه شد
صدای قدمهای نگهبان مثل تیکتاک ساعتی بود که توی جمجمهاش میپیچید و شمارش معکوس چیزی را میگفت که نمیدانست چیست
سلول ۹، در باز شد و او را به داخل هُل دادند
دو تخت، یک میز فلزی که گوشهاش زنگ زده بود، پنجرهای به اندازهی کف دست که نور خاکستری را میریخت روی صورت پسری که روی تخت سمت راست دراز کشیده بود، دستها زیر سر، چشمها بسته
چشمش را باز نکرد اما از همان لحظهی ورودش، چیزی در بدن آن پسر تغییر کرد؛ مثل آب که وقتی سنگی میافتد، اول آرام میشود و بعد حلقه میزند
_ تخت مال خودته، ساکت باش و کنجکاوی نکن، کاری به کارت ندارم
کیف کوچکش را روی تخت خالی گذاشت و پشتش را به دیوار کرد
حس میکرد نگاه آن پسر مثل تیغی است که روی گردنش گذاشتهاند و هنوز فشار ندادهاند
سکوت بینشان مثل کشی بود که کسی از دو طرف میکشید
بلند شد، قدبلند بود و لباس زندان روی شانههایش کشیده میشد
رفت سمت میز، از پارچ آب ریخت توی لیوان فلزی و صدای برخورد آب با فلز مثل جرقهای توی سکوت ترک خورد
_ اسم؟
صدایش از گلوی خشکش بیرون آمد، نازکتر از آنکه میخواست
+ ا/ت
اسمش را طوری گفت که حس کرد یک برچسب روی پیشانیاش چسبانده شد
_میدونی چرا انداختنَت سلول من؟
+نه
_ چون بند ۵ قانون نداره، جز قانون من
برگشت
نگاهش مثل دستی بود که زیر چونهاش میگذاشت و سرش را بالا میآورد و وقتی توی چشمهایش زل زد، از سردی آن چشمها لرزی داخل بدنش دوید، مثل آب یخی که از مهرههای پشتش پایین برود
_ و من از ترسوها خوشم نمیآد، ترسوها دردسر میسازن
+من دردسر نمیسازم
انگشتهایش را توی آستینش مشت کرد، فقط میخوام زنده بمونم
چیزی در لحنش بود؛ نه التماس، نه گریه، یک سادهی خام، مثل سنگی که توی آب انداخته باشند و صدایش صاف باشد
پوزخند کوتاهی زد
_زنده موندن توی اینجا بها داره، تا فردا شب میفهمی
ا/ت شب اول، خوابش نبرد صدای قدمها توی راهرو مثل ضربان قلبی بود که مال خودش نبود
فریادی از دور آمد و وسط راه خفه شد، مثل شمعی که با دو انگشت خاموشش کنند
آن پسر روی تختش دراز کشیده بود و آرام نفس میکشید؛ نفسهایش منظم بود، مثل کسی که سالهاست این صداها را جزء لالاییاش کردهاند
صبح روز دوم، از دستشویی برگشت و سه زن جلوی در سلولش ایستاده بودند
زنی با خالکوبی ماری روی گردنش جلو آمد؛ مار مثل رگی بود که از زیر پوستش بیرون زده باشد
×هی تازهوارد، باید باج بدی، هرچی داری
+(کمی ترسید و این ترس باعت لکنت شد)م..من چی..چیزی ندارم (عقب رفت و به میلهها خورد)
میلهها سرد بودند، مثل شانهی کسی که پشتش را به تو میکند
×همیشه یه چیزی هست
·دست زن رفت سمت یقهی لباسش، انگشتهایش مثل قلاب بودند
_ دست نزن
صدایش از پشت سرش آمد، آرام، اما طوری که هر سه زن مثل مجسمه وایستادن
*ری..دن تو خودشون*
کنارش ایستاد، دستها توی جیبش و نگاهش روی زن با خالکوبی مار نشست
_ این یکی تحت حمایت منه، برید
× جونگین، ما فقط...
_برید، قبل از اینکه مجبور بشم دوباره یادتون بندازم
کلمهی دوباره را طوری گفت که زنها رنگشان پرید*دوباره ری..دن تو خودشون*
*نویسنده:بسه دیگه کل زندانو بو برداشت🗿*
رفتند و صدای قدمهایشان توی راهرو آرون و آروم تر میشد
دختر نفسش را که تا آن لحظه حبس کرده بود بیرون داد
+ممنون
_فقط نمیخوام توی سلولم جسد پیدا بشه، دردسرش برای منه
اما دختر دید که دستش، وقتی از کنارش رد شد، مشت شده بود
و دید که بعد از آن، هر بار کسی از جلوی سلول رد میشد، آن پسر یک نگاه کوتاه به راهرو میانداخت
نگاهی که مثل خطکشی روی زمین بود: این طرفِ خط مال من
ادامه دارد...
دیوارهای سلول مثل پوستی بودند که سالها کسی رویشان ناخن کشیده بود
پشتش را به دیوار چسبانده بود و زانوهایش را بغل کرده بود، طوری که انگار میخواست خودش را کوچکتر از جثهاش کند
بوی فلز و عرق کهنه توی هوا ایستاده بود، مثل دودی که از جایی نمیآمد اما همهجا بود
سه روز بود که اسمش را توی پرونده نوشته بودند: قتل، کلمهای که وقتی وکیلش تلفظ کرد، مثل سنگی بود که از طبقهی دهم رهایش کرده باشند روی سینهاش
مینهو مرده بود و همهی خطها، مثل نخهای خونی، به او میرسیدند
ناگهان درِ سلول با صدایی باز شد که مثل کشیدن ناخن روی تختهسیاه بود
نگهبان زن، بیآنکه نگاهش کند، گفت: هی بند ۵، به سلول ۹، جابهجا شدی
راهروی بند ۵ باریکتر از آن بود که بشود از کنار کسی رد شد بیآنکه شانه به شانه شود
سرش را پایین انداخته بود، اما مرد های هیز پشت میله ها دستهایی بودند که لباسش را میکشیدند
سوت کوتاه، خندهای که توی گلو خفه شد
صدای قدمهای نگهبان مثل تیکتاک ساعتی بود که توی جمجمهاش میپیچید و شمارش معکوس چیزی را میگفت که نمیدانست چیست
سلول ۹، در باز شد و او را به داخل هُل دادند
دو تخت، یک میز فلزی که گوشهاش زنگ زده بود، پنجرهای به اندازهی کف دست که نور خاکستری را میریخت روی صورت پسری که روی تخت سمت راست دراز کشیده بود، دستها زیر سر، چشمها بسته
چشمش را باز نکرد اما از همان لحظهی ورودش، چیزی در بدن آن پسر تغییر کرد؛ مثل آب که وقتی سنگی میافتد، اول آرام میشود و بعد حلقه میزند
_ تخت مال خودته، ساکت باش و کنجکاوی نکن، کاری به کارت ندارم
کیف کوچکش را روی تخت خالی گذاشت و پشتش را به دیوار کرد
حس میکرد نگاه آن پسر مثل تیغی است که روی گردنش گذاشتهاند و هنوز فشار ندادهاند
سکوت بینشان مثل کشی بود که کسی از دو طرف میکشید
بلند شد، قدبلند بود و لباس زندان روی شانههایش کشیده میشد
رفت سمت میز، از پارچ آب ریخت توی لیوان فلزی و صدای برخورد آب با فلز مثل جرقهای توی سکوت ترک خورد
_ اسم؟
صدایش از گلوی خشکش بیرون آمد، نازکتر از آنکه میخواست
+ ا/ت
اسمش را طوری گفت که حس کرد یک برچسب روی پیشانیاش چسبانده شد
_میدونی چرا انداختنَت سلول من؟
+نه
_ چون بند ۵ قانون نداره، جز قانون من
برگشت
نگاهش مثل دستی بود که زیر چونهاش میگذاشت و سرش را بالا میآورد و وقتی توی چشمهایش زل زد، از سردی آن چشمها لرزی داخل بدنش دوید، مثل آب یخی که از مهرههای پشتش پایین برود
_ و من از ترسوها خوشم نمیآد، ترسوها دردسر میسازن
+من دردسر نمیسازم
انگشتهایش را توی آستینش مشت کرد، فقط میخوام زنده بمونم
چیزی در لحنش بود؛ نه التماس، نه گریه، یک سادهی خام، مثل سنگی که توی آب انداخته باشند و صدایش صاف باشد
پوزخند کوتاهی زد
_زنده موندن توی اینجا بها داره، تا فردا شب میفهمی
ا/ت شب اول، خوابش نبرد صدای قدمها توی راهرو مثل ضربان قلبی بود که مال خودش نبود
فریادی از دور آمد و وسط راه خفه شد، مثل شمعی که با دو انگشت خاموشش کنند
آن پسر روی تختش دراز کشیده بود و آرام نفس میکشید؛ نفسهایش منظم بود، مثل کسی که سالهاست این صداها را جزء لالاییاش کردهاند
صبح روز دوم، از دستشویی برگشت و سه زن جلوی در سلولش ایستاده بودند
زنی با خالکوبی ماری روی گردنش جلو آمد؛ مار مثل رگی بود که از زیر پوستش بیرون زده باشد
×هی تازهوارد، باید باج بدی، هرچی داری
+(کمی ترسید و این ترس باعت لکنت شد)م..من چی..چیزی ندارم (عقب رفت و به میلهها خورد)
میلهها سرد بودند، مثل شانهی کسی که پشتش را به تو میکند
×همیشه یه چیزی هست
·دست زن رفت سمت یقهی لباسش، انگشتهایش مثل قلاب بودند
_ دست نزن
صدایش از پشت سرش آمد، آرام، اما طوری که هر سه زن مثل مجسمه وایستادن
*ری..دن تو خودشون*
کنارش ایستاد، دستها توی جیبش و نگاهش روی زن با خالکوبی مار نشست
_ این یکی تحت حمایت منه، برید
× جونگین، ما فقط...
_برید، قبل از اینکه مجبور بشم دوباره یادتون بندازم
کلمهی دوباره را طوری گفت که زنها رنگشان پرید*دوباره ری..دن تو خودشون*
*نویسنده:بسه دیگه کل زندانو بو برداشت🗿*
رفتند و صدای قدمهایشان توی راهرو آرون و آروم تر میشد
دختر نفسش را که تا آن لحظه حبس کرده بود بیرون داد
+ممنون
_فقط نمیخوام توی سلولم جسد پیدا بشه، دردسرش برای منه
اما دختر دید که دستش، وقتی از کنارش رد شد، مشت شده بود
و دید که بعد از آن، هر بار کسی از جلوی سلول رد میشد، آن پسر یک نگاه کوتاه به راهرو میانداخت
نگاهی که مثل خطکشی روی زمین بود: این طرفِ خط مال من
ادامه دارد...
- ۱۱۶
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط