p7
یونا، با قدمهایی آرام و سنگین، به سمت کنجی رفت. او دستش را روی شانه او گذاشت. نگاهش به کنجی، نرمتر از همیشه بود، اما برای بقیه، همچنان سرد بود. «آروم باش کنجی… اینجا جایِ دردسر ساختن نیست.پس اجازه نده این آشغالها ذهنت رو بهم بریزن.»یونا و کنجی، بدون توجه به نگاههای خیره و پرسشگرِ بقیه، از سالن خارج شدند.در آن سوی میز،لئو، با چشمان تیزبینش که تمامِ جزئیاتِ خیانتِ کایان را دیده بود، به سمتِ بنگچان رفت. او با صدایی پایین و جدی گفت: «بنگچان، بهتره مراقبِ کایان باشی. کسی که امروز بخواد یکی از افرادِ خاندانِ خودش رو بفروشه تا به قدرت برسه، فردا برای امپراتوریِ ما نقشه میکشه. کایان فقط یه مهره نیست، اون یه سرطانِ پنهانه.»بنگچان چیزی نگفت. او فقط به ردِ خونِ یونا بر روی زمین و جایِ خالیِ او خیره مانده بود. او نه به خاطرِ خطر، بلکه به خاطرِ آن “آرامشِ مرگبار” در چشمانِ یونا، به شدت کنجکاو شده بود. او میدانست که این تنها یک درگیریِ ساده نبود؛ این شروعِ یک بازیِ بزرگ بود که در آن، یونا، تنها کسی بود که میتوانست یا او را به تاج و تخت برساند، یا هر دو را به اعماقِ تاریکی بکشد.شب، با سنگینیِ سایههایی که از حملهی خونینِ تالار به جا مانده بود، بر شهر چیره شده بود. آسمانِ بالای شهر، تیره و بیستاره، گویی در سوگِ خونهایی که ریخته شده بود، به خود پیچیده بود.یونا و کنجی، پس از آن شبِ پر از اضطراب، به خانهی یونا بازگشتند. فضای خانهی یونا، برخلافِ عمارتهای باشکوه و سردِ خاندانهای مافیایی، فضایی بود که بویِ آرامش و تاریخ میداد؛ جایی که یونا میتوانست برای چند ساعت، نقابش را از چهرهی یخزدهاش کنار بگذارد.
آنها در سکوتی که از نوعِ سنگینترینِ سکوتها بود، لباسهای آغشته به خون و گرد و غبار را عوض کردند. یونا، با لباسی ساده و راحتی که تضادِ شدیدی با آن لباسِ شبِ باشکوه داشت، به نظر ضعیفتر، اما انسانیتر میرسید. پوستِ سفیدش زیر نورِ ملایمِ چراغها، مثلِ مرواریدی در تاریکی میدرخشید. کنجی، با چهرهای که هنوز آثار خشم و نگرانیِ آن شب را داشت، به او خیره شده بود.«باید از این فضا دور بشیم این شهر… این خونه… دیگه بویِ مرگ میدن.» صدای کنجی، خشدار و خسته بود.یونا، بدونِ آنکه حرفی بزند، نگاهی به چشمانِ کنجی انداخت. او میدانست که کنجی چقدر در حالِ فروپاشی است. او تنها کسی بود که یونا اجازه میداد لایههای محافظتیاش را بشکند. «بیا بریم.»
آنها در سکوتی که از نوعِ سنگینترینِ سکوتها بود، لباسهای آغشته به خون و گرد و غبار را عوض کردند. یونا، با لباسی ساده و راحتی که تضادِ شدیدی با آن لباسِ شبِ باشکوه داشت، به نظر ضعیفتر، اما انسانیتر میرسید. پوستِ سفیدش زیر نورِ ملایمِ چراغها، مثلِ مرواریدی در تاریکی میدرخشید. کنجی، با چهرهای که هنوز آثار خشم و نگرانیِ آن شب را داشت، به او خیره شده بود.«باید از این فضا دور بشیم این شهر… این خونه… دیگه بویِ مرگ میدن.» صدای کنجی، خشدار و خسته بود.یونا، بدونِ آنکه حرفی بزند، نگاهی به چشمانِ کنجی انداخت. او میدانست که کنجی چقدر در حالِ فروپاشی است. او تنها کسی بود که یونا اجازه میداد لایههای محافظتیاش را بشکند. «بیا بریم.»
- ۱۱۰
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط