### پارت دوم: «بوی طعمه در تاریکی»

### پارت دوم: «بوی طعمه در تاریکی»

فضای بار در یک آن چنان منقبض شد که انگار اکسیژن تمام شده بود. نگاهِ سرد و کشیده‌ی تهیونگ روی تینا میخکوب مانده بود. او با آن چهره‌ی بی‌نظیر و فرابشری‌اش، بالای سرِ میزِ پوکر خم شد. تینا علی‌رغم تمامِ شیطنت و غرورش، برای یک ثانیه در برابر آن ابهتِ مرگبار بندِ دلش پاره شد؛ نه از ترسِ مرد، بلکه از هیجانِ وحشیانه‌ای که توی رگ‌هایش دوید. تهیونگ دقیقاً همان مردِ هاتی بود که تینا در رویاهایش به دنبالش می‌گشت؛ تاریک، پولدار و خطرناک.

تهیونگ نفسِ عمیقی کشید. او با حسِ بویاییِ ماورایی‌اش می‌توانست ملکول‌های احساسات را مثل دود از تنِ آدم‌ها استنشاق کند. بوی آدرنالینِ خالص، شوقِ گناه و یک ته-رنگِ عجیب از شیطنت از وجودِ تینا بلند می‌شد... اما هیچ اثری از ترسِ واقعی نبود. این برای تهیونگ جذاب بود. همه‌ی آدم‌ها تا او را می‌دیدند از فرطِ ترس می‌لرزیدند، اما این دخترِ هجده‌ساله با موهای مشکی و رگه‌های آبی، داشت با چشمانِ درشتِ آبی‌اش او را می‌بلعید.

تهیونگ با صدایی بم، آرام و بی‌روح لب زد:
- «میگن هیچ‌کس تا حالا نتونسته تو رو ببره، دخترِ قمارباز... شرطِ امشب چیه؟»

گوشه‌ی لبِ تینا بالا رفت. لبخندی شیطنت‌آمیز و پر از غرور زد، ژتون‌های روی میز را مرتب کرد و با لحنی که از قصد کمی کش‌دار و لوند ادا می‌شد، گفت:
- «معمولاً بازنده‌ها همه‌چیزشون رو به من می‌بازن، آقای کیم. اما برای شما... فرقی نمی‌کنه. بازی می‌کنیم؛ اگه من بردم، باید رازِ اون نگاهِ یخ‌زده‌ت رو بهم بگی... و اگه تو بردی...» مکث کوتاهی کرد و خیره شد توی چشمانِ رنگی و مرگبارِ مرد: «هر چی بخوای رو قبول می‌کنم.»

تهیونگ پوزخندی نامحسوس زد—لبخندی که هیچ‌وقت به خنده تبدیل نمی‌شد، فقط گوشه‌ی لبش را کج می‌کرد. روی صندلیِ روبه‌رو نشست و کارت‌ها را برداشت.

بازی شروع شد. سکوتِ سنگینی بر بار حاکم بود. تینا با مهارتِ تمام و تکنیک‌هایی که از پدرش یاد گرفته بود، ورق‌ها را مدیریت می‌کرد، اما تهیونگ... تهیونگ حتی نیاز به نگاه کردن به ورق‌ها نداشت. او داشت بازیِ روانیِ خودش را روی تینا پیاده می‌کرد.

در یک لحظه، ناگهان لامپ‌های نئونیِ بار با صدای مهیبی جرقه زدند و خاموش شدند. چرا که بیرون، طوفانِ شدیدی به پا شده بود و رعدوبرقی سهمگین آسمان را شکافت.

بار در تاریکیِ مطلق فرو رفت. تینا از ترسِ تاریکی و رعدوبرق، ناخودآگاه نفسش برید. تمامِ خاطراتِ وحشتناکِ کودکی‌اش جلو چشمش آمد. با پاهای لرزان از روی صندلی بلند شد، اما تعادلش را از دست داد و قبل از اینکه به زمین بخورد، دستانی آهنی، سرد و مردانه دورِ کمرش حلقه شد و او را به سینه‌ی محکم و سنگیِ تهیونگ چسباند.

بوی عطرِ تلخِ تهیونگ با بوی باران آمیخته شد. در تاریکیِ مطلق، تهیونگ کنارِ گوشش با صدایی بم و مرموز زمزمه کرد:
- «از تاریکی می‌ترسی، دخترِ قمارباز؟... حیف شد، چون از این به بعد، دنیای تو فقط مالِ منه.»

---
**پایان پارت دوم**

بنویس **«پارت بعد»** تا ببینیم ادامه‌ی این بازیِ خطرناک در تاریکی به کجا می‌کشد!
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۱

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹⁴اتاق ت...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

پارت ۱۶

دختر و پارتی

### پارت ۱: سایه‌هایِ عمارتِ سرخعمارتِ «کانگ» همیشه بویِ نمِ...

پارت ۳نور ملایم ماه از پنجره‌ی قدی و بزرگ اتاق روی فرش‌های گ...

دید پنهان انفجار اشکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط