### پارت دهم و پایانی: «غروبِ قلمروهای سیاه»
### پارت دهم و پایانی: «غروبِ قلمروهای سیاه»
باران در بیرون از کلوب، حالا به تندباد و رعدوبرق تبدیل شده بود. در اتاقِ جیمین، سکوتی سنگین حکمفرما بود که فقط با صدایِ تیکتیکِ ساعتِ قدیمی شکسته میشد.
جیمین به سمتِ پنجرهی بزرگِ اتاق رفت. از آنجا میتوانست نورهای لرزانِ شهر را ببیند. او چرخید و با نگاهی که حالا دیگر خبری از آن شوخیهای همیشگی نداشت، به جیهون و جایدا خیره شد.
- «امشب، دروازه باز میشه. جایدا، آمادهای؟»
جایدا، در حالی که انگشتانش روی کیبوردِ مینیاتوریاش میرقصید، سر تکان داد. چشمانِ آبیاش در نورِ صفحه نمایش، رنگی ماورایی گرفته بود.
- «سیستمهای امنیتیِ کلِ شهر رو در یک مسیرِ حلقوی قرار دادم. پلیس فکر میکنه داره دنبالِ ما میگرده، اما در واقع دارن به سمتِ تلهای که خودمون ساختیم، حرکت میکنن. دروازهی ماوراییِ بزرگ، در لحظهی اوجِ رعدوبرق باز میشه.»
جیهون حس میکرد خون در رگهایش یخ بسته است. او میدانست که این یعنی نقطهی بیبازگشت. او باید بین دو دنیا یکی را انتخاب میکرد: دنیایِ پلیسی که در آن یک قهرمان و یک پسرِ خانواده بود، یا دنیایِ تاریکِ جیمین که در آن فقط یک سایهی وفادار بود.
- «جیهون...» جیمین با صدایی که حالا مثل بمبِ سنگین بود، او را صدا زد. «میتونی برگردی به اون زندگیِ معمولی و همیشگی، اما بدونِ من، بدونِ قدرت، و با ترسِ همیشگی از لو رفتن... یا میتونی در کنارِ ما بایستی؛ جایی که هیچ قانونی، جز قانونِ ما، وجود نداره. انتخاب کن. همین حالا.»
در همان لحظه، صدای آژیرِ پلیس از دوردست بلند شد. آنها رسیده بودند. جیهون به جایدا نگاه کرد؛ دخترکِ ۱۴ سالهای که با وجودِ تمامِ ترسهایش از صداهای بلند، حالا با آرامشی مرگبار، آمادهی فتحِ یک دنیای جدید بود. جیهون به جیمین نگاه کرد؛ مردی که جهان را با ترس میلرزاند، اما به او، وعدهی امنیت در تاریکی را داده بود.
جیهون تفنگش را چک کرد، نگاهی به عکسِ خانوادهاش در کیفش انداخت و با صدایی که دیگر نمیلرزید، گفت:
- «من دیگه اون پلیسی نیستم که دیروز بودیم.»
جایدا با یک ضربهی محکم روی Enter، دروازهی ماورایی را در دلِ شهر باز کرد. نوری بنفش و هیولاوار، آسمان را بلعید. پلیسها با ترس و حیرت به آسمان خیره شدند، اما وقتی نگاهشان را به زمین برگرداندند، نه خبری از جیهون بود، نه جیمین و نه جایدا. آنها به قلمروی خود رفته بودند؛ جایی که شب، از شب هم تاریکتر بود.
**[پایان داستان]**
باران در بیرون از کلوب، حالا به تندباد و رعدوبرق تبدیل شده بود. در اتاقِ جیمین، سکوتی سنگین حکمفرما بود که فقط با صدایِ تیکتیکِ ساعتِ قدیمی شکسته میشد.
جیمین به سمتِ پنجرهی بزرگِ اتاق رفت. از آنجا میتوانست نورهای لرزانِ شهر را ببیند. او چرخید و با نگاهی که حالا دیگر خبری از آن شوخیهای همیشگی نداشت، به جیهون و جایدا خیره شد.
- «امشب، دروازه باز میشه. جایدا، آمادهای؟»
جایدا، در حالی که انگشتانش روی کیبوردِ مینیاتوریاش میرقصید، سر تکان داد. چشمانِ آبیاش در نورِ صفحه نمایش، رنگی ماورایی گرفته بود.
- «سیستمهای امنیتیِ کلِ شهر رو در یک مسیرِ حلقوی قرار دادم. پلیس فکر میکنه داره دنبالِ ما میگرده، اما در واقع دارن به سمتِ تلهای که خودمون ساختیم، حرکت میکنن. دروازهی ماوراییِ بزرگ، در لحظهی اوجِ رعدوبرق باز میشه.»
جیهون حس میکرد خون در رگهایش یخ بسته است. او میدانست که این یعنی نقطهی بیبازگشت. او باید بین دو دنیا یکی را انتخاب میکرد: دنیایِ پلیسی که در آن یک قهرمان و یک پسرِ خانواده بود، یا دنیایِ تاریکِ جیمین که در آن فقط یک سایهی وفادار بود.
- «جیهون...» جیمین با صدایی که حالا مثل بمبِ سنگین بود، او را صدا زد. «میتونی برگردی به اون زندگیِ معمولی و همیشگی، اما بدونِ من، بدونِ قدرت، و با ترسِ همیشگی از لو رفتن... یا میتونی در کنارِ ما بایستی؛ جایی که هیچ قانونی، جز قانونِ ما، وجود نداره. انتخاب کن. همین حالا.»
در همان لحظه، صدای آژیرِ پلیس از دوردست بلند شد. آنها رسیده بودند. جیهون به جایدا نگاه کرد؛ دخترکِ ۱۴ سالهای که با وجودِ تمامِ ترسهایش از صداهای بلند، حالا با آرامشی مرگبار، آمادهی فتحِ یک دنیای جدید بود. جیهون به جیمین نگاه کرد؛ مردی که جهان را با ترس میلرزاند، اما به او، وعدهی امنیت در تاریکی را داده بود.
جیهون تفنگش را چک کرد، نگاهی به عکسِ خانوادهاش در کیفش انداخت و با صدایی که دیگر نمیلرزید، گفت:
- «من دیگه اون پلیسی نیستم که دیروز بودیم.»
جایدا با یک ضربهی محکم روی Enter، دروازهی ماورایی را در دلِ شهر باز کرد. نوری بنفش و هیولاوار، آسمان را بلعید. پلیسها با ترس و حیرت به آسمان خیره شدند، اما وقتی نگاهشان را به زمین برگرداندند، نه خبری از جیهون بود، نه جیمین و نه جایدا. آنها به قلمروی خود رفته بودند؛ جایی که شب، از شب هم تاریکتر بود.
**[پایان داستان]**
- ۳۴
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط