#قولی_که_شکست
#قولی_که_شکست
###پارت ۴
صدای مامان تهیونگ امد
﷼تهیونگ پسرم بیا ناهار
تهیونگ که به جونگکوک زل زده بود گفت :
_باشه الان میام
جونگکوک با چشم های درشت فندوقش به تهیونگ نگاه میکرد
تهیونگ رفت تا ناهار بخوره
.
.
.
بعد از ناهار تهیونگ به اتاق عمش رفت
_اون کو
عمه اش با تعجب به تهیونگ گفت
= کی رو میگی .......جونگکوک میگی
_اره کجاست
عمه اش با مهربانی گفت
= توی گهواره هست
تهیونگ به سمت گهواره قدم برداشت
و با کنجکاوی خم شد که نوزادی که در گهواره هست ببینه
_این چرا هنوز اینقدریه ؟؟
با تعجب پرسید
عمه اش آروم موهای مشکی تهیونگ بوسید
= خیلی طول میکشه بزرگ شه
_اگه دست بزنم میشکنه ؟
زن یه بار دیگه خندید
=نه عزیزم مگه عروسک بشکنه
_قدم نمیرسه
زن با مهربانی شوهرش را بیدار کرد تا چیزی زیر پای تهیونگ بزار تا قدش برسه به گهواره
تهیونگ با کنجکاوی دست نوزاد را گرفت عمه اش میتونست لبخند رو صورت تهیونگ ببینه
_شِش داره
عمه اش با تعجب به دو پسر نگاه کرد گفت :
= چی داره
تهیونگ با دست به صورت جونگکوک اشاره کرد
_شِش دیگه ... همونی که باهاش میبینه
عمه شروع کرد به خندیدن
=شِش نه ... چشم داره
_من میگم شِش .. پس شِش درسته
با اخم گفت رو به زن، و زن دست هاشو به بالا آورد به نشانه تسلیم تهیونگ بعضی از کلمه هارو اشتباه میگفت خیلی سعی میکردن که بهش یاد بِدن ولی تهیونگ به حرف اونا گوش نمیداد
=باشه حق با تو
_ عمه مهربانم ؟
=جانم
_شِش هاش درد نمیگره اینقدر بزرگه؟
(چشم هاش درد نمیگره این قدر بزرگه )
شوهر عمه اش که تازه از حموم آمده بود گفت
@نه عمو ..... مدل چشم هاشه
_همه جای صورتش رو شِش هاش گرفته اخه !...ولی خوشگله ...من از شِشاش خوشم آمده...... شبیه فندوقه .
با حالت رضایت آمیز گفت و سرش بلا و پایین کرد
زن گفت :
=چند ساعت پیش که گفتی زشته؟؟؟
تهیونگ گفت :
.
.
###پارت ۴
صدای مامان تهیونگ امد
﷼تهیونگ پسرم بیا ناهار
تهیونگ که به جونگکوک زل زده بود گفت :
_باشه الان میام
جونگکوک با چشم های درشت فندوقش به تهیونگ نگاه میکرد
تهیونگ رفت تا ناهار بخوره
.
.
.
بعد از ناهار تهیونگ به اتاق عمش رفت
_اون کو
عمه اش با تعجب به تهیونگ گفت
= کی رو میگی .......جونگکوک میگی
_اره کجاست
عمه اش با مهربانی گفت
= توی گهواره هست
تهیونگ به سمت گهواره قدم برداشت
و با کنجکاوی خم شد که نوزادی که در گهواره هست ببینه
_این چرا هنوز اینقدریه ؟؟
با تعجب پرسید
عمه اش آروم موهای مشکی تهیونگ بوسید
= خیلی طول میکشه بزرگ شه
_اگه دست بزنم میشکنه ؟
زن یه بار دیگه خندید
=نه عزیزم مگه عروسک بشکنه
_قدم نمیرسه
زن با مهربانی شوهرش را بیدار کرد تا چیزی زیر پای تهیونگ بزار تا قدش برسه به گهواره
تهیونگ با کنجکاوی دست نوزاد را گرفت عمه اش میتونست لبخند رو صورت تهیونگ ببینه
_شِش داره
عمه اش با تعجب به دو پسر نگاه کرد گفت :
= چی داره
تهیونگ با دست به صورت جونگکوک اشاره کرد
_شِش دیگه ... همونی که باهاش میبینه
عمه شروع کرد به خندیدن
=شِش نه ... چشم داره
_من میگم شِش .. پس شِش درسته
با اخم گفت رو به زن، و زن دست هاشو به بالا آورد به نشانه تسلیم تهیونگ بعضی از کلمه هارو اشتباه میگفت خیلی سعی میکردن که بهش یاد بِدن ولی تهیونگ به حرف اونا گوش نمیداد
=باشه حق با تو
_ عمه مهربانم ؟
=جانم
_شِش هاش درد نمیگره اینقدر بزرگه؟
(چشم هاش درد نمیگره این قدر بزرگه )
شوهر عمه اش که تازه از حموم آمده بود گفت
@نه عمو ..... مدل چشم هاشه
_همه جای صورتش رو شِش هاش گرفته اخه !...ولی خوشگله ...من از شِشاش خوشم آمده...... شبیه فندوقه .
با حالت رضایت آمیز گفت و سرش بلا و پایین کرد
زن گفت :
=چند ساعت پیش که گفتی زشته؟؟؟
تهیونگ گفت :
.
.
- ۳۰۳
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط