🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

پارت سوم: مهمان ناخوانده در دانشگاه!

ساعت ۸ صبح – خانه جونگکوک

جونگکوک جلوی آینه ایستاده بود و موهای مشکی‌اش را مرتب می‌کرد.

جیهوپ وارد اتاق شد.

هوسونگ: «خرگوش کوچولو، آماده‌ای؟»

جونگکوک: «هیونگ! من دیگه بچه نیستم!»

جیهوپ: «برای من همیشه بچه‌ای.»

جونگکوک کیفش را برداشت.

جونگکوک: «امروز تهیونگ میاد دنبالم؟»

جیهوپ: «آره، از صبح سه بار بهم زنگ زده.»

جونگکوک خندید.

جونگکوک: «چقدر لوسه!»

هوسونگ: «خودت از اون لوس‌تری!»


---

ساعت ۱۰ – دانشگاه

جونگکوک کنار دوستش نشسته بود و جزوه می‌نوشت.

جین وارد کلاس شد.

جین: «سلام به همگی.»

دانشجوها: «سلام استاد!»

جین: «امروز قراره درباره موضوع جدیدی صحبت کنیم.»

جونگکوک دستش را بلند کرد.

جونگکوک: «استاد، می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»

جین: «بفرمایید آقای جئون.»

جونگکوک سؤالش را پرسید و جین با حوصله توضیح داد.

بعد از کلاس، جین نزدیک میز جونگکوک آمد.

جین: «جونگکوک، امروز کسی میاد دنبالت؟»

جونگکوک: «آره استاد، تهیونگ میاد.»

جین برای لحظه‌ای مکث کرد.

جین: «پس مراقب خودت باش.»

جونگکوک: «چشم استاد!»


---

ساعت ۱۲ – پارکینگ دانشگاه

جونگکوک از ساختمان بیرون آمد.

اما این بار ماشین تهیونگ آنجا نبود.

گوشی‌اش را بیرون آورد.

جونگکوک: «تهیونگ کجایی؟»

تهیونگ: «یه جلسه پیش اومده، پنج دقیقه دیگه می‌رسم.»

جونگکوک: «باشه، منتظرم.»

ناگهان مردی با کت خاکستری نزدیک شد.

مرد: «آقای جئون جونگکوک؟»

جونگکوک: «بله؟»

مرد: «یه نفر ازتون خواسته این پاکت رو بگیرید.»

جونگکوک با تعجب پاکت را گرفت.

مرد سریع دور شد.

جونگکوک پاکت را باز کرد.

داخلش فقط یک عکس بود.

عکس خودش و تهیونگ!

پشت عکس نوشته شده بود:

«فکر می‌کنی دوست‌پسرت رو واقعاً می‌شناسی؟»

لبخند جونگکوک محو شد.

جونگکوک: «این دیگه چیه...؟»


---

هم‌زمان – ماشین تهیونگ

گوشی تهیونگ زنگ خورد.

جیهوپ بود.

تهیونگ: «بگو.»

جیهوپ: «رئیس، جونگکوک یه پاکت دریافت کرده.»

تهیونگ: «چی؟!»

جیهوپ: «عکس شما دوتا داخلشه.»

تهیونگ با عصبانیت به راننده گفت:

تهیونگ: «مسیر رو عوض کن. مستقیم برو دانشگاه.»


---

چند دقیقه بعد

ماشین مشکی جلوی جونگکوک توقف کرد.

تهیونگ سریع پیاده شد.

تهیونگ: «جونگکوک!»

جونگکوک به سمتش رفت.

جونگکوک: «تهیونگ...»

تهیونگ متوجه چهره نگرانش شد.

تهیونگ: «چی شده، عزیزم؟»

جونگکوک پاکت را نشانش داد.

تهیونگ عکس را دید.

چهره‌اش کاملاً سرد شد.

جونگکوک: «تهیونگ، چرا یکی باید عکس ما رو داشته باشه؟»

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد دست جونگکوک را گرفت.

تهیونگ: «بیا بریم خونه. باید باهات حرف بزنم.»

جونگکوک: «درباره چی؟»

تهیونگ: «درباره چیزی که باید خیلی زودتر بهت می‌گفتم.»

جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.

پایان پارت سوم...
دیدگاه ها (۰)

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 19جین هنوز به عکس خیره شده بودجونگکوک...

🖤 پشت نیمکت آخر ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»ناگهان ص...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀ات یک قدم عقب رفت.— امکان نداره...مرد از تاریک...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

🥀 ملکهٔ هفت گناه𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪✍🏻 Rose_Writerساعت ...

dark life = 28

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ³ 🥀━━━━━━━━━━━━━━━━━━[عما...

پارت چهارم | «فقط یه استاد»جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط